زبان مرغ عشق تنها مرغ عشق ميداند
يك بار با نويسندهاي كه از فرانسه آمده بود دانمارك، رفته بودم خانه خانمي ايراني كه در كپنهاگ است.
دست كم اين بار به حرمت فروغ پاييزي در اين صفحه فقط از زيبايي حرف ميزنم و بس.
اين خانم يك دختر شش، هفت سالة ناز داشت و يك مرغ عشق هم.
هر جا كه بود، هر كاري كه داشت، تا ساعت هشت شب طول كشيده بود و وقتي كه ما رفتيم خانهاش يادم نيست خودش رفت سر كوچه پيزا گرفت آمد يا زنگ زد براش آوردند. حالا يادم نيست مرغ عشق كجا بود. در قفس را باز كرد كه آمد بيرون يا از وقتي كه ما رسيديم بيرون بود. اما يادم هست كه روي سيم برق يا بندي كه از اين طرق اتاق تا آن طرف كشيده شده بود مرغي عشقش نشسته بود و هي پرواز ميكرد ميرفت بنشيند روي سرش يا شانهاش و او هي ميگفت نه، برو، برو! و مرغ عشق ميرفت روي سيم يا آن بند مينشست و همين جور يك نفس ميخواند. ميخواند و هي دوباره پرميكشيد بنشيند روي شانهاش و هي ميشنيد نه، نه، نميخوام برو، برو!
ميگفت حساسيت دارم بهش.
يكي از چيزهايي كه در دانمارك به وفور هي هر روز از هر كسي ميشنوم همين است: حساسيت دارم.
هر گز نديده بودم مرغ عشق روي شانة كسي بنشيند. وقتي كه دختر شش، هفت سالهاش از آن اتاق آمد، مرغ عشق انگار رفت و روي شانهاش نشست و خواند و پريد.
همين جور ميخواند؛ همين جور يك نفس ميخواند. و هي ميرفت كه بنشيند روي شانة ميزبان ما كه داشت سالاد درست ميكرد يا كه ميز را ميچيد.
از چيزهاي زشت يا زيبا تنها جوهرش با من ميماند و جزئيات آن هميشه ميرود و گم ميشود لابهلاي همة جزئيات خاطراتي كه گم شده.
يادم هست با ديدن اين مرغ عشق من هم هي از لحظههاي پلنگ خانوم گفتم. آن دوران پلنگ خانوم من شبها روي متكاي من ميخوابيد و نصف بيشتر متكا را ميگرفت و شكمش را ميچسباند به سرم و نصف شب معمولاً وقتي خودش را ميليسيد بعدش هم نوبت نوبت ليسيدن موهاي من ميرسيد.
و يادم هست كه دختر ميزبان ما يك تكه چوب عصا مانند آورد و دراز كرد طرف مرغ عشق، و مرغ عشق نشست روي چوب و بعد هم او مرغ عشق را با چوب آورد گذاشت روي شانة آن آشناي از فرانسه آمدة ما.
اين كه مرغ عشق روي شانة كسي بنشيند براي من از عجايب بود، اما اين كه روي شانة هر كسي بنشيند و بخواند اصلاً برايم غير قابل تصور بود. عين يك بچة دو، سه ساله كه با ديدن اين مرغ عشق بيقرار ميشود، بيقرار شدم. گفتم بذارش روي شونة من! تو رو خدا بذارش روي شونة من.
و او چوب عصامانند را دراز كرد و مرغ عشق روي آن نشست و بعد هم روي شانة من بود.
كلمه ذليل است.
كلمات ذليلاند.
با هيچ كلمهاي و با هيچ كلماتي نميتوانم احساس آن لحظه را روي اين صفحه بنویسم.
اين كه نشسته بود روي شانهام ميخواند، اين كه نشسته بود و كنار گوش من ميخواند، اين كه موهاي پُشت گوشم را نوك ميزد و يك نفس ميخواند...
كلمه ذليل است؟ يا اين نشانة ذلّت من است؟
و بعد باز هم ديدم روي شانة ديگري نشسته و ميخواند. و من به اين فكر ميكردم كه اين پرندة ناز چه طور روي شانة هر كسي مينشيند و همان جور بيقرار ميخواند؟
اما او مينشست و ميخواند. روي بندي مينشست و ميخواند؛ روي شانة زن مينشست و ميخواند؛ و روي شانة من؛ و روي شانة او.
بيخود تلاش كردم كه بفهمم.
بيخود چند روزم را صرف اين كردم كه بفهمم چه طور يك مرغ عشق ميتواند روي شانة هر كسي بنشيند و بيتوجه به آن كس، بيتوجه به بوي عطر تنش بيقرار بخواند؟
كار آن مرغ عشق خواندن بود. و درك آن چه او ميگرد از دايرة فهم من خارج بود. آخر زبان مرغ عشق تنها مرغ عشق ميداند.