وقتي كه مام انقلابي شديم و گفتيم اِهه! اهه!
صداي متن329 كيلوبايت
براي شندين صداي متن، اين جا كليك كنيد
جمعيت يه وقت يه كارايي با آدم ميكنه كه اگه حواسش نباشه، خلاصه، بعله ديگه. سال 56، همون آغاز اعتصابا و نميدونم بستن كتابخونههاي دانشجويي و اينا، تو دانشكدهي هنرهاي زيبام كه هيچ وقت از اين خبرا نبود، و همه مثلا به ما ميگفتن هنرها، كره خرها، خلاصه تحصن و از اين حرفا برقرار شد و نميدونم جلسه و مسله و از اين حرفا. يه روزم يه جلسه گذاشتيم توي ساين مركزي، مركزي چيچيه؟
آقا يادمون رفته به خدا!
يه سالني بود توي دانشكدهي هنرهاي زيبا كه توش گاهي تئاتر ميذاشتيم و از اين حرفا. يادم نيست چيه، خلاصه سالن بزرگي بود. اون تو جلسه گذاشته بوديم و يه هزار و نميدونم چندتا دانشجوواي دانشكده، همه اومده بودن. بعد اين رئيس دانشكده اون موقع يكي بود به اسم كوثر، البته با دكتر محمد كوثر اشتباه نشه كه استادمون بود و آدم ماهي بود، اين يه چيز ديگهي كوثر بود، يادم نيست. خلاصه، اين اومده بود اون جا وايساده بود و خلاصه يه چيزايي دانشجووا ميگفتن و يه چيزايييم اين جواب ميداد.
بعد، اين وسط حرفاش گفت ما اين جا براي شما بهترين غذا رو تهيه ميبينيم، بهترين ظرفا رو ميذاريم اون جا، شما بعد ميزنين ظرفا رو ميشكونين؟
آخه مام بالاخره تو دانشكدهي هنرهاي زيبا يه دفه مث اينكه زديم ظرف و مرفو شكونديم.
اينو براي اونايي ميگم كه فكر نكنن اين دانشجوواي هنرهاي زيبا كه حالا ممكنه الكي بگن مام انقلاب كرديم، اون جورا نبوده خلاصه.
آره، هيچي، حالا، خلاصه، بعله. اين گفتش كه آره، ظرفارو ميشكونين و اينا. حالا من بلند شدهم، بلد نبودم حرف بزنم، ولي خُب يه جمله رو بلد بودم بگم. گفتم آقا، مردم دارن اين جا ميميرن تو اين مملكت، تو از ظرف حرف مي زني؟
آقا ما اينو گفتيم، بعد يوهو هزار و پونصد نفر گفتن هي ي ي ي ي ي ي ي، دست زدن و اينا. بعد من اينو كه گفتم، نشستم، بعد، اينا كه دست زدن، من ناخودآگاه فكر كردم اِ، چرا نشستهم، بلند شدم و گفتم اهه! اِهه! بعد دوباره نشستم.
خلاصه خيلي بامزه بود. اينو گفتم كه بگم خلاصه بعضي وقتا آدم كارايي رو كه ميكنه مال خودش نيست، مال اون هزار و پونصد نفره.