http://www.mani-poesie.de/jeld/article_frame.jsp?aId=263

 


نسخه‌ی مناسب برای چاپ

 

گفتگو با ضياء موحد

 

 

q        سيد سعيدطباطبايى

 

 

q                   

در اواخر سال ٧٩ مجموعه شعر ضياء موحد با عنوان مشتى نور سرد به چاپ رسيد . مشتى نور سرد آثار دهه هفتاد شاعر را دربرمى گيرد . اين مجموعه شعرِ حدود صد وبيست صفحه اى ما را در برابر تنوع خاصى قرار مى دهد ، تنوعى كه به علت استقلال هر شعر و ويژگى هاى منحصر به فردش از فرم تا زبان را دربر مى گيرد. تنوع ، ساختار دقيق شعر ها ، زبان ساده اما كاربردى و . . . به كتاب جذبه اى مى دهد كه در اين جا مسبب گفتگويى شده است با ضيا موحد . اين گفتگوومجموعه ديگر از گفتگوها را سعيد طباطبايى به زودى در خارج از كشور منتشر مى كند .گفتگوهاى اين كتاب همگى خواندنى وجالب توجه مى باشند...

 

:

q        آقاى موحد وقتى من مجموعه ى مشتى نور سرد را مى خواندم با تنوع چشمگيرى روبه رو شدم . اين تنوع به چه دليل پديد آمده است ؟ آيا در نحوه گزينش اين شعرها تعمد خاصى وجود داشته است ؟

- شعر گاهى بيان احساس است و گاهى نيز بيان انديشه . وقتى شعر بيان احساس باشد بيشتر با تصوير همراه است وبا حالت هايى كه در لحظه ى سرايش بر شاعر عارض مى شود . اما گاهى شعر بيان انديشه است . اين گونه شعر ها ، هم مى تواند گفتارى باشد وهم مى تواند با تصوير همراه باشد. در اين جا نمونه اى از شعر احساسى را مثال مى آورم : شعر لحظه . اين شعرى ستكه من در برخورد با يك منظره و احساسى كه از آن داشته ام سروده ام .

چه آفتابى

چه صبح شادابى

هميشه اين !

اين ياس بنفش آنجا بود ؟

هميشه اين ديوار آجرى را

ياس بنفش مى پوشاند ؟

چگونه بود كه اين پرده حصيرى

اين پنجره

و پشت پنجره آن پرده هاى تورى را هرگز نديده بودم ؟

 

عجب

هميشه اين ايوان روبه رو

هميشه آنجا بود ؟

چه باغ هايى در يك نسيم مى رويند.

اين شعر در واقع بيان يك كشف است. شما از يك كوچه رد مى شويد ، از يك راهى هرروز مى كذرسد. اما يك مرتبه ، چيزى توجه شما را جلب مى كند و جهان را شكل ديكرى مى بينيد. اين شعرى ست كه با يك احساس تند ناگهانى نوشته شده . انواع و اقسام چنى شعرى را در كتاب مى توان يافت.

نوع ديگر شعر ، بيان تفكر است :

انسان عاشق آسان نيست

اما

ساده است

اين شعر بيان يك مطلب فلسفى اجتماعى ست. در مشتى نور سرد نظاير اين شعر هم كم نيست. پس تنوع كتاب مربوط به حالت لحظه اى سرايش شعر است ومربوط به موضوعى كه توجه مرا به خودش جلب كرده است.

q        فرم كتاب ، فرم خاصى است . نوع كاغذ كاهى ١٠ گمى است . كتاب ١٢٠ صفحه اى چيزى حدود سيصد صفحه ديده مى شود. طرح جلد و شوميز جالد هم به نحوى با فرم معمول متفاوت است. آيا تعمدى در اين تفاوت نهفته شده ؟ من فكر كردم با كل كتاب رابطه اى برقرار مى كند . اما هامنطور كه گفته شد در كتاب ، با تم واحدى روبه رو نيستيم و گزينش بر اساس موضوعات مختلف صورت گرفته است.

-         البته اين بيشتر مربوط به سليقه وانتخاب ناشر است . اما اصولا كتاب شعر با كتاب هاى ديگر متفاوت است. در شعر هر كلمه براى خودش شخصيت خاصى دارد . بنابراين شعر بايد به نحوى چاپ شود كه شخصيت كلمات نشان داده شوند. و در عين حال شكل هنرى هم داشته باشد اگر به كتاب هاى نقاشى و كتاب هايى كه در زمينه هاى هنرى ديگر به چاپ مى رسند ، نگاه كنيد ، مى بينيد اين كتاب نسبت به آن ها شكل چندان تزيينى ندارد و ساده است . اين تفاوت در طرح و شكل كاغذ براى كتاب شعر در كشور هاى ديگر نيز مرسوم است. چون به هر حال در اين جا مساله هنر است و حق اين است كه دقت بيشترى بشود.

q        شما پيش از اين دفتر ، دو دفتر ديگر ا مجموعه ى اشعارتان به چاپ رسانيده ايد . مشتى نور سرد با آن دو مجموعه چه تفاوت هايى دارد ؟

-         اگر دقت كرده باشيد نيمه اول كتاب در خط همان دفتر بر آب هاى مرده مرواريد و غراب هاى سفيد است. يعنى شعر هايى ست با ربان ، بيان ، فرم و ساخت خاصى كه شناخته شده است و مشخصه كار من است . در نيمه دوم بيشتر شعرهايى ست كه آن ها را اصطلاح شعر ساده يا ( lilight verses ) مى گويند. اين ها شعر هايى ست كه براى بيان مطلب خاص و در موقعيت هاى خاص گفته مى شود . طبعا زبان ساده ترى هم دارند. مثلا د آن جا كه در باب شهر صحبت مى كنم . درباره اين كه شعر را چه چيزى مى دانم . در اين موضوع دو شعر چاپ شده است . يا وقتى كه درباره مسائل محسوس و ملموسى كه در زندگى هست و گاهى اوقات انسان براى آ نكه نشان دهد در چه دوره اى يا چه زمانى بوده اسن آن ها را مى نويسد. طبعا اين شعر ها نيز از زبان اده ترى برخوردارند .

q        در دو دفتر پيش تعبير پذيرى و چند معنايى بودن شعر ها يكى از ويژگى هاى بارز محسوب مى شد. آيا چند معنايى در اين دفتر نيز دنبال شده است ؟

-         به طور كلى مشخصه اصلى شعر به نظر من تعبير پذيرى اش است . هرچه ساخت شعر دقيق تر باشد ، برخورد با زبان دقيق تر باشد وتصاوير دقيق تر انتخاب شده باشند ، چند معنايى را خود به خود به شعر مى بخشند . بيشتر اشعار اين مجموعه نيز از آن چند معنايى كه در دفتر هاى پيشين وجود داشته ، برخوردارند و البته ، به نظر خودم ، با يك ربان وبيانى كامل تر .

بقيه شعرهاى اين مجموعه نيز همان هايى ست كه توضيحش را دادم. شعرهاى خصى كه گاهى نيز قافيه اهميت اساسى پيدا مى كند . قافيه وارد شعر مى شود تا مطلب برجسته شود . اگر اين اين شعرها به زبان ديگرى ترجمه شوند ، اغلب جذابيتى را كه در زبن اصلى دارند از دست خواهند داد . شعرهاى

كتيبه ، قبول خاطر و مى توانست نباشد از اين گونه اند .

q        با اين كه اين دفتر از تنوع بسيارى برخوردار است اما اگر به ساخت ها بپردازيم ، با ابن كه هر ساخت ، منحصر به فرد است وهر شعر براى خود شعرى جداگانه است ، يك نوع شباهت ، بين تمامى اشعار وجود دارد ؛ يعنى مهر ضيا موحد پاى شعر ها خورده است . اثر انگشت كاملا مشخص است . شما از اين لحاظ احساس خطر نمى كنيد ؟

-         نكته اى كه شما به آن اشاره مى كنيد عبارت است از صداى شاعر . هر شاعرى اگر به بيان و بان خود دسترسى پيدا كرده باشد ، صداى خاص خودش را دارد و تا زمانى كه شاعر صدايش در شعر شنيده نشود ، مى توانيم زبانش را پيدا نكرده است . اجازه بدهيد مثالى بزنم : يك خواننده در هر دستگاهى وتكنيكى كه بخواند مى شود تشخيص داد كه همان خواننده است . صداى او ، او را از ديگر خوانندگان متمايز مى كند . در تمام كارهاى هنرى ، سينما ، نقاشى ، و شعر ، اگر هنرمندى ربان خود را پيدا كند ، هر اثرى توليد كند، مهر صدا ومهر نگاهش بر آن خورده است .

q        فوكو در مقاله مرگ مولف همان طور كه مى دانيد دلايل مرگ مولف را بيان مى كند . او بيگانه ساى را مطرح مى كند كه موجب نشستن اثر بر جايگاه هرچيز ديگرى از جمله مولف مى شود . در اين مفاله فوكو دو درون مايه را نيز مطرح مى سازد كه امكان دارد جايگاه مولف مرده را پر كنند . يكى از اين درون مايه ها اثر ست و ديگرى نوشتار . من در آثار شما احساس كردم اين بيگانه سازى انجام گرفته است . هر شعر به صورت مستقل شعريت خود را دنبال مى كند ، از زبان وفرم خاص خود برخوردار است . اما با تمام اين تنوع در آثار ؤ آن شبا هتى كه اشاره مى كنم ، ابن نگرانى را ايجاد مى كند كه مولف توسط درون مايه ديگرى بروز كند . شما به اين شكل در پس اشعارتان ظهور مى كنيد .

-         مكتبهاى نقد ادبى به اندازه اى تعدادشان زياد شده است كه خود مورخان تاريخ نقد ادبى معتقدند ما تقريبا دچار يك آشفتگى در نقد شده ايم . تنها حسنى كه براى اين آشفتگى در نقد يافته اند ، وارد شدن مقدار زيادى فلسفه به نقد ادبى استحتى اين پيشنهاد نيز شده است كه با تمركز به شكل هنرى آثار فلسفى ما بتوانيم درون مايه ى آثار فلسى را تعيين بكنيم . اى ننكته بسيار جالبى است .

اين كه فوكو درباره مرگ مولف صحبت كرده با اين كه بعضى گفتار را بر نوشتار ترجيح مى دهند و يا بعضى بر عكسِ اين را معتقدند ، اين ها احكامى ست ك براى همه جا افتاده وپذيرفته شده نيست . اما اگر بخواهيم به طور كلى به آثار هنرمندان جهان نگاه كنيم . ( چون اين مه تر است زيرا اول اثر هنرى پديد مى ايد و بعد منتقد درباره ى آن نظر مى دهد . ) آن چه هنرمندان را از هم جذا مى كند نحوه نگاهشان است . وقتى به شعر مى رسيم بديهى است كه من نحوه انتخاب كلماتم ، ساختارى كه به شعر مى دهم و نگاهم نسبت به زبان متفاوت باشد از كارهايى كه ديگران مى كنند . اين موجب تمايز يك مجموعه از مجموعه ى ديگر و يك شاعر از شاعر ديگر مى شود .

وقتى يك هنر مند مدت زيادى كار هنرى انجام بدهد ، و سالها سا ها تجربه پشت سر داشته باشد . نگران نقد يا نگران اظهار نظرها و حرف هاى ديگران نيست . حتما نگران به اصطلاح بينش خودش هم نبايد باشد . در اين جاست كه هنرمند خودش را كاملا در اختيار خلق اثر هنرى قرار مى دهد . من سعى مى كنم اين كار را بكنم . در اين دفتر تنوعى كه مى بينيد ناشى از همين در اختيار هنر قرار گرفتن است . من خودم را مقيد به فرمول ها نمى كنم . در هر صورت در جواب پرسش اصلى شما معتقد نيستم كه هنرمند در اثر هنرى مى تواندبه كلى با آثار ديگر خود قطع راطه كند . مرگ مولف هرگز به صورت كامل اتفاق نمى افتد .

q        مجموعه ى اشعار شما با خواننده ارتباط خوبى برقرار مى كند . مى شود گفت تمامى اشعار از اين ويژگى برخوردارند . مسلما شما براى ايجاد ارتباط تكنيك هايى را ملحوظ كرده ايد . تكنيك هاى ارتباطى عموما مورد استفاده ى شما قرار مى گيرند چه چيزهايى هستند ؟

-         زبان در اصل وسيله ى انتقال است . اما وقتى شعر مى گوييم ، اين وسيله انتقال تبديل به يك ابزار هنرى مى شود . پس بايد هم جنبه انتقالى اش را در نظر گرفت و هم جنبه نرى اش را حفظ كرد . شما وقتى شعرى از حافظ مى خوانيد ، هم از موسيقى اش لذت مى بريد وهم از تصاويرش ، هم چيزى به شما منتقل مى كند . چون به هر جهت وظيفه زبان انتقال است . من به هنگام سرودن شعر به طور خودكار چون اين چيزى نيست كه آدم بخواهد به شكل حساب شده انجام بدهد لابد احساسى دارم ، لابد انديشه اى دارم . در اين جا تمام تجربيات گذشته به كمك من مى آيد . كه اين احساس وانديشه را بيان كنم . وقتى شعر مى سرايم اگر ببينم ابهام هايى دارد يا با بى حوصلگى انجام شده يا كلمات درست انتخاب نشده ، اغلب از خير آن شعر مى گذرم . فكر مى كن تجربه اى ناموفق بوده است . اما اگر ببينم با ويرايش ، شعر به سطح دلخواه برسد اين كار را انجام مى دهم . البته بيشتر اين شعر ها در يك نشست نوشته شده وتغييرات بعدى بسيار اندك بوده است .

-         بسيارى از منتقدان معتقدند اصولا شعر بلند وجود ندارد . چون در شعر بلند تسلط واشراف بر كار خيلى مشكل است . شدت احساس در طول شعر بلند اغلب حس نمى شود . بنابر تجربات ومجموعه اين دقت هاست كه حوشبختانه اغلب شعرها ايجاد ارتباط مى كند .

q        من فكر مى كنم دو عامل نقش بسيار مهمى در ايجاد ارتباط درند . يكى زبان و ديگرى ساختار شعر . زبان خيلى ساده وسرراست عمل مى كند . شكست پيچيده اى ندارد . اگر دقت كنيم اول شعها وزن و قافيه عيان نيست . وزنى شبيه به آن در كلام به كار مى بريم . هارمونيى كه در كلمات زاده مى شود . قافيه آن چنان ساييده ودر متن قرار گرفته كه ديده نمى شود . فقط وجود دارد . اين نوع كاربرد زبان فكر مى كنم در ايجاد ارتباط موثر باشد نظر شما چيست ؟

-         نه تنها موافقم ، بلكه معتقدم زبان بايد اين گونه باشد . اگر تكنيك وشگرد هنرى آن چنا واضح باشد كه خواننده را متوجه خود بكند ، اين عيب شعر است . شايد شعر بسيارى از جوانها كه مورد انقاد واقع مى شود به خاطر تعمدى ست كه در اين كار دارند . براى شكستن نحو بايد دليلى وجود داشته باشد ، براى برهم زدن موزيك همين طور . وقتى دليلى وجود نداشته باشد چرا بايد اين كار را كرد ؟

q        اشعار شما عموما با تصوير ارائه مى شود . در هر شعرى كه مى خوانيم ، با حداقل يك تصوير، يا چند تصوير روبه رو هستيم . اين نوعِ كار با خواننده ارتباط بيشترى برقرار مى كند . انسان عادت كرده است آن چيزى را كه مى بيند ، بهتر بفهمد . اگر در طول تاريخ شعر هم نگاه كنيم ، آن اشعارى بيشتر جاودانه شده اند كه تصويرى بوده اند . كسى مثل ميلتون كمتر امروزه طرفدار دارد چون اشعارش آن قدرها تصويرى نيست .

-         من هميشه اعتقاد داشته ام ، تصوير از عناصر اصلى شعر است . اما سال ها قبل اين نكته را هم تذكر دادم كه كه شعر مى تواند تصوير نداشته باشد وشعر باشد . مثلا اين شعر از سعدى :

-                    تا به افسوس به پايان نرود عمر عزيز همه شب ذكر تو مى رفت ومكرر مى شد .

q        در اين شعر هيچ تصويرى نيست ؟

-         به آن معناى متداول تصويرى در اين شعر وجود ندارد . اما شعر بسيار زيبايى ست .

q        البته به آن معنا نه . من منظورم از تصوير آن چيزى نيست كه سينما مى تواند نشان بدهد . منظورم ارائه يك سرى نشانه هاى اصلى است كه ذهن خواننده را به تصاوير ملموسى بدل مى كند . ما در داستا معاصر هم ، ديگر چنان تصويرى را ارائه نمى دهيم . در رئاليسم شى ئ اصلى بيان مى شود و با آن كل فضا ساخته مى شود . خواننده با ذهن فعال خود تصوير را مى سازد . اگر تصوير به صورت سينماييش نشان داده شود ديگر خوانده كاره اى نيست . آن گاه ارتباطى برقرار نمى شود . در شعر شما هم حتى در واژه مشتى نور سرد چنين تصويرى حضور دارد . درباره ى اين نوع تصوير صحبت كنيم .

-         چند نوع تصوير در اين كتاب هست . گاهى تصاوير خيلى كوتاهند . مثل شعر پاييز كه شعر بسيار كوتاهى ست :

-         بر زمين

-         همين طور شعر ريخته است

-         و باد

-         آن ها را كم و گور مى كند .

q        شباهت شعر به برگ ها .

-         و يك معناى تازه به گم و گور . گم و گور يك dead metaphor است . يك استعاره مرده است . اما وقتى كه در متن اين شعر قرار مى گيرد ، كاملا يك معناى تازه اى پيدا مى كند .يعنى باد هم شعر ها را گم مى كند واقعا ؛ وهم گور مى كند . در دفتر هاى قبلى نيز از اين نوع تصاوير بود .

-         ام گاهى اوقات ، تصاوير گسترده هستند . در شعر مى آيد يك تصوير گسترده داريم كه از اول تا آخر شعر كشيده مى شود و ابعاد مختلفى پيدا مى كند . يك از نمونه هاى تصوير كه در واقع درونى كردن غروب است ، شعر شامگاهى ست :

-         نگاه كن به بوته ى سرخ

-         در كنج آسمان

-         كه پنجره ها را دشوار كرد ه است .

-         واندوه را آسان

-         تورا ببين كه مى خواستى به ديوار نور تكيه كنى

-         به شاخه ى سپيده دم

-         اما رجام گويا اين است

-         كه هر زمان كه خورشيد

-         از بام ها وپنجره ها باز

-                    حرف خود را پس گرفت

-         پرنده اى باشى تاريك

-         نشسته بر شعله ى سرخ

-         كه از جانت زبانه مى كشد

q        نكته ى جالب در باره ى تصوير اين شعر ، ثابت شدن تصوير است . تا تصوير ثابت نباشد خواننده نمى تواند آن را بازسازى كند . با عبارت در كنج آسمان كادر دوربين مشخص مى شود و تصوير ثابت مى گردد ، اين ثابت شد تصوير ايجاد مكث مى كند . مكث براى ذهن مخاطب ضرورى است . در ادامه ى شعر عم اين وضعيت را مى بينيم . تصوير نما به نما نمايش داده مى شود و خواننده آن را كامل مى كند .

-         بله ، كاملا . بعد هم مى بينيم از بيرون به درون منتقل مى شود . انى است كه در آخر شعر مى گوييم ، تقدير گويا اين است كه : پرنده اى باشى تاريك / نشسته بر شعله ى سرخ / كه از جانب بانه مى كشد .

-         اين تصوير عينى شروع مى شود ولى بعد يك حالت ذهنى به خود مى گيرد . اين نوع بازى كرد با تصوير كه حاصل لحظات شدت تمركز است دير يا بند . اين چيزها شعر را چند لايه مى كند . امكان تعبير وامكان سهيم شدن خوانده را در شعذ فراهم مى سازد . ابن در واقع ايجاد مكان ارتباط است .

q        شما از چند لايه بودن شعر صحبت مى كنيد وارتباطى كه بوسيله ى سهيم شدن خواننده در شعر اتفاق مى افتد . مسلم است در كنار زبان و استفاده از عناصر ارتباطى چون تصوير ، ساخت شعر در ايجاد ارتباط ، بسيار موثر است .در شعر شامگاهى ، مثالى كه خود مى زنيد ، تبديل حركت عينى به ذهنى ، يك بازى ساختارى ست . من فكر مى كنم تمهيدات خاصى در ساختار شعرهايتان به كار مى بريد كه ابن تمهيدات ، حجم ارتباطى وگستره ى تاويل را امكان پذير مى كند .

-         ببينيد ، زبان امكانات بى نهايتى در اختيار شاعر مى گذارد . من وقتى شعر را شروع مى كنم ، از جايى به بعد اين زبان است كه مرا در اختيار مى گيرد و البته در هرشعرى به گونه اى . براى مثال ، وقتى شعر عشق، آرى عشق را مى نوشتم ، شروع آن ، تحت تاثير زمينه اى عاطفى بود :

-         برگچه بربيد سرخ

-         امشب

-         بعد از غروب

-         چه آسمان سبزى خواهم داشت

-         گلدان كوچك

-                    و

-                    شاخه ى بلند

-         تا اين جا كه رسيدم ، آن چه بايد از فضاى عينى كه در آن قرار گرفته ام ، گفته شود ، به تصوير در آمده است .بيد سرخ همان شاخه هاى بلند وزيبا وسرخى ست كه در گل فروشى ها ديد ه ايد . انى شاخه ها ، برگچه هاى سبزى هم دارند . در سطرهايى كه نوشتم كلمه هاى سرخ ، سبز ، بلند آمده بودند ، همين كلمه ها ، سطرهاى آخر را در اختيارم نهاد :

-         عشق

-         آرى عشق

-         هميشه چنين بوده است

-         سبز

-         سرخ

-         بلند

-         بديهى است كه اين شگردِ خاص اين شعر است . هر شعر ، شگرد خود را دارد . ام پشت اين كلمه ها سنت هم هست و همين است كه شعر راتاويل پذير مى كند . وقتى بلند را نوشتم ، اين بيت حافظ ، در پشت ذهنم بود كه :

-         گفت كان يار كزو گشت سر دار بلند جرمش اين بود كه اسرار هويدا مى كرد .

-         حلا از همين بيت مى توان راز كلمه ى سرخ را مه دريافت . پشت اغلب شعرهاى من سنت ادبى گذشته حضور دارد و همين است كه با خواننده احيانا ارتباط برقرار مى كند .

q        سوالى كه ذهن مرا پر كرده ، مربوط به نحوه شكل گيرى ساختار است . اين ساخت را عواملى از جمله زبان ، تم ، محدوديت هاى واژگانى و . . . تعيين مى كنند ؟

-         همه ى اين عوامل دست اندر كارند . گاهى موسيقى كلام . گاهى كلمه وگاهى حتى قافيه . مثلا در شعر نوروزتان مبارك كه در مرثيه ها آورده ام و در واقع اين يكى مرثيه خودم است ، در نوروز سالى كه در سال پيش از آن و اصلا در سال هاى پيش از آن ، شاهد زشت ترين رويدادها بودم و ديگر نوروز برايم معنايى نداشت . شروع شعر اين بود :

-         گل ها سلام

-         نوروزتان مبارك

-         بر برگتان چه زيبا

-                    شبنم نشسته است

-         پروانه ها سلام

-         نوروزتان مبارك

-         بر بالتان چه رنگين

-         اسليمى قديم جهان

-                    نقش بسته است .

-         تا اين جا شعر تبريك وتهنيت عيد بود اما قافيه هاى نشسته و بسته ، ناگهان قافيه خسته را به ذهنم آورد . كه مبين حالتى بود كه داشتم و لحن شعر هم منتظر آمدن آن بود و بند پايانى شعر را رقم زد:

-         نوروزتان مبارك

-         اما دراين اتاق

-         مردى نشسته است كه

-                    بسيار خسته است .

-         اين كه گفتم اين دفتر شاهد حضور من در دهه هفتاد است يكى هم به همين دليل است .

q        به نظر من همانطور كه قبلا بحثش را مطرح كردم و شما پاسخ داديد كاربرد زبان در شعر شما شبيه به هم است . سؤال اين است ؛ آيا ساختارهاى متفاوت شعرى بر روى هم برروى زبان بى تاثير است ؟

-         اگر منظورتان از شبيه به هم بودن اين است كه از همه ى آن ها صداى مرا مى شنويد مى گويم : بله ، چنين است . و اگر منظورتان اين است كه مثل رؤيايى يا براهنى با كلمه بازى نمى كنم ، باز هم مى گويم بله .عقيده ى من در مورد زبان شعر با آنان فرق مى كند . البته اين بحث دامنه دارى است كه عجالتا وارد آن نمى شوم .

q        يكى از مهمترين مباحثى كه براى ادبيا ونقد ادبى در قرن بيستم راهگشا بوده ، مبحث استعاره است . ما تا به آن حد رسيده ايم كه فيلسوفى چون ريكور استعاره را در حد سخن معتبر دانسته ، اين فاصله زيادى است حتى از نگاه زبان شناسان كه استعاره را در حد گزاره و جمله ارزيابى مى كردند . من فكر مى كنم يكى از ويژگى هاى مهم شعر شما ، اين كليتِ استعارى ست . در اين مورد چه نظرى داريد ؟

-         زبان به گفته نيچه و اخيرا كواين ، فيلسوف بزرگ اين قرن ، ذاتا استعارى است و در شعر استعارى بودن آن به نهايت مى رسد . در شعرهاى اين دفتر ، شعرهايى هست كه تماما استعارى است . شعرهايى چون مى آيد ، پرندگان شامگاهى و اما . در مورد اشره ى شما به ريكور بايد بگويم در دو دهه گذشته فلاسفه ى زبان حيلى عميق و جالب و تازه اى در باب استعاره مطرح كرده اند كه اميدوارم در مقاله اى به تفضيل به آن ها بپردازم .

q        جهان استعاره اى كه من از آن سخن مى گويم با خود نقش ايى را به همراه مى اورد . از نقش هايى چون درون متنى كردن دلالت ها ، اهميت بخشى به نشانه در حد مصداق ، ايجاد كليتى منحصر به فرد و غير قابل تكرار . . . و ساخت حاد واقعيتى مى توان ياد كرد . كاربرد استعاره به شعر هاى شما چه وجوهى بخشيده است ؟ چگونه مى توان اين نقش ها را ارزيابى كرد ؟

-         ويژگى هايى كه گفتيد ، نمونه هاى فراوانى در شعر شاعران گذشته م به خصوص حافظ و مولوى دارد . در غزل :

- ابن خوش رقم كه بر گل رخسار مى كشى خط بر صحيفه ى گل و گلزار مى كشى

-         حافظ همه دلالت ها را درون متنى كرده و نشانه ها ، يعنى كلمه ها ، خود مصداق هستند . در واقع معشوقه حافظ در اين غزل زبان است و با زبان است كه عشق ورزى مى كند . البته اين غزل از غزل هاى درجه اول حافظ نيست . اگر در بازى با زبان ، فضايى سترده وبه اصطلاح شما حاد- واقعيت و تاويل پذير ساخته نشود ، شعر در حد بازى باقى مى ماند .

-         در غرب منتقدان حواسشان ان قدر جمع است كه كامينگزيا گيوم آپوليز را با شاعرى چون اليوت مقايسه نكنند . اگر به تعبير هايدگر ، زبان خانه ى وجود باشد ، خانه را با زاغه نبايد اشتباه كرد . رمز هنر تعادل است . اما در مورد استعاره در شعرهاى مشتى نور سرد ى غراب هاى سفيد بايد بگويم استعاره در هر شعر وجه خاى دارد . براى مثال در شعر مى آيد كه تصويرى ست گسترده ، رفتن روز و آمدن شب و به خصوص غروب ، شكل استعارى حركت زنى سوار بر گردونه پيدا مى كند . همه ى وژگى هاى زن ، معادلى عينى در غروب مى يابد و پايان شعر حاوى حرفى است كه همه ى شعر در خدمت شكل دادن به آن است ، اين از آن پايان هاست كه دل ومتن شعر جوشيده است . البت چنان كه گفتم در اين دفتر شعر هايى هم هست كه اقتضاى موضوع شكل ساده ترى دارند . سرودن اين گونه شعر ها در نظر اول آسان مى نمايد ، اما چنين نيست . آرمان من سرودن شعر هاى است سهل اما نه چندان آسان . گمان مى كنم در مشتى نور سرد قدم كوتاهى در اين راه برداشته باشم . در هر ورت بهتر است ارزيابى كاربرد استعاره هاى اين دفتر را به عهده خوانندگان بگذارم .

q        با سپاس . من هم فكر مى كنم بهتر است جستارهاى ديگر را نيز به خوانندگان وابگذاريم .