يك هم‌جنس‌گراي بدون كير و سوراخ كون

نگاهي به داستان مردي در حاشيه از شهرام رحيميان

چاپ انتشارات باران، سوئد، 2005

 

از شهرام رحيميان دكتر نون را خوانده‌ بودم كه داستاني زيباست و من تا به امروز دوبار آن را خوانده‌ام و احتمالاَ بعدها هم دلم براي خواندنش تنگ خواهد شد و باز خواهم خواند. بعد هم داستان كوتاهي كه در همين مجموعه‌ی مردی در حاشیه است به اسم بويي كه سرهنگ را دل‌باخته كرد كه باز داستاني زيبا و خواندني است، و در مقايسه با داستان‌نويسي‌ي امروز ايراني، ماندني هم هست. و البته اين كتاب را به اعتبار همين يك داستان زيباي بويي كه سرهنگ را دل‌باخته كرد مي‌شود خريد. و اگر منصف باشيم در يك مجموعه كه سه تا داستان دارد، همين كه يكي‌ش با ارزش باشد، خودش غنيمتي است.

دو داستان ديگر ِ اين مجموعه به نسبت دكتر نون... و بويي كه...، سقوط آشكار در نوشتن آقاي رحيميان است.

چون من داستان‌هاي بد را نيمه‌تمام رها مي‌كنم، اين جا هم از داستان سوم ِ اين مجموعه، كه بعد از خواندن هشت يا نه صفحه رهاش كردم، حرفي نمي‌زنم، و فقط بسنده مي‌كنم به اولين داستان كه پنجاه و چهار صفحه است و كاملاَ نچسب و مصنوعي و كسل كننده است.

خلاصه‌ي داستان اين است:

آقاي قريشي، ناظم مدرسه، كه در خيابان عزيزآباد تهران زندگي مي‌كند، هم‌جنس‌گرايي است كه جنبه‌ي زنانه‌ي وجودش بر جنبه‌ي مردانه‌اش مي‌چربد، اما چون توي فضايي زندگي مي‌كند كه مسئله‌ي هم‌جنس‌گرايي تابوست، ناچار شده است اين جنبه از وجودش را از ديگران پنهان كند، و با ظاهري (آن گونه كه در جامعه محترم شمرده مي‌شود) زندگي كند، و فقط آن جنبه از وجودش را كه ناظم مدرسه است بروز دهد، و جنبه‌ي زنانگي‌ش را از ديگران پنهان كند، اما اين جنبه‌ي سركوب شده، دست از سرش برنمي‌دارد و در تنهايي‌اش حضور پيدا مي‌كند. آقاي قريشي شبي كه شب تولد او هم هست (و شروع داستان)، مثل خيلي از شب‌هاي ديگر زندگي‌ش لباس زنانه مي‌پوشد و خودش را زنانه آرايش مي‌كند و بالاخره با ترس و لرز به اين وسوسه‌ي دروني‌اش تن مي‌دهد، كه دست كم نيمه‌ شب، با هيئت واقعي‌اش از خانه بيرون برود، و چرخي توي خيابان بزند (البته با كمي ترديد آبكي در مورد رفتن يا نرفتن) و بعد هم توي يك صحنه‌ي خيلي خيلي نچسب و لوس نوشته شده، توي محله‌اش رسوا مي‌شود.

لوس بودن آن صحنه را به اين خاطر نمي‌گويم كه پاسبان محل كه او را در لباس زنانه مي‌بيند شلوار خودش را مي‌كشد پايين و مي‌خواهد بيندازد به اين آقاي در اين لحظه لباس خانم پوشيده. كل اين صحنه آن قدر بي‌دليل، بي‌منطق و لوس نوشته شده است كه من يكي انگشت به ماتحت ماندم كه مگر مي‌شود نويسنده‌ي آن دو داستان خوب، چنين مزخرفي هم بنويسد. در ضمن ماجراي داستان در دوره‌ي شاه مي‌گذرد. و باز هم در ضمن توي اين صحنه‌ي آبكي، تا كلاه گيس خانم مي‌افتد و تبديل مي‌شود به آقاي قريشي، معلوم نيست چرا همه‌ي همسايه‌ها هم يكي يكي بيدار مي‌شوند، تا آقاي قريشي‌ي ما، نه تنها در مقابل پاسبان رسوا شود، كه هم‌زمان در مقابل همه‌ي اهل محل.

تمِ داستان همان است كه در بويي كه سرهنگ را دل‌باخته كرد. يعني فردي، عليه نُرم‌هاي معمول جامعه، مي‌خواهد خودش باشد، با اين تفاوت كه سرهنگ در آن داستان شخصيتي استوار است و آقاي قريشي در اين داستان آدمي مذبذب و ترسوست، كه البته اين خصلت او، در مجموعه‌اي كه اوست، و موضوع زنانگي در وجود مردانه‌ي او كه براي مردم عزيزآباد غيرقابل هضم است، كاملاَ منطقي و قابل درك است.

داستان از نظر فرم كلي در نوشتن، (منهاي لحن داستان) به شيوه‌ي معمول و سنتي‌ي رئاليستي نوشته شده است با چندين‌تا فلاش بك (كه چندتاش آبكي است)، و راوي‌ كه سوم شخص است، معلوم نيست چرا فكر كرده اين داستان را بايد با لحني مسخره نوشت. البته شايد نويسنده فكر كرده است اين نوع نوشتن يك جور طنز است:

وقتي آقاي قريشي، ساكن متين و موقر خيابان عزيزآباد، و ناظم مدرسه‌اي در همين خيابان و به همين نام، لنگ ظهر با صداي جيك جيك سرسام‌آور گنجشكان حياط از غلت و واغلت خواب طولاني شبانه وارهيد و چشمانش به انوار آفتاب عالم‌تاب روشن شد، خود را در قعر تاريك عالم كائنات تك و تنها يافت. البته واهمه‌هاي جناب ايشان چندان تازگي نداشت، اما در آن روز داغ وقتي حضرتش حوصله‌ي بلند شدن در خود نيافت و نگاهش به فتوحات آفتاب تموز در سرزمين كوهستاني رواندازش پيله كرد، به جاي آن كه خوشحال باشد چهل و چهار سال پيش در چنين خجسته روزي در شهر شاعران شيرین سخن و صد البته نكته سنج - در اتاق نموري در دل ساختماني كلنگي، در مقام ته تغاري خانواده‌اي كم و بيش مذهبي و به غايت سنتي، با كيفيات نفساني حساس، در منجلاب گيتي بلاها رها شده، بي‌خود و بي‌جهت، بي آن كه مثل اغلب شب‌ها مارهاي غاشيه خوابش را آشفته باشند، يا مثل بعضي شب‌ها تا صبح از درد دندان به خود پيچيده باشد، يا دست كم در خلوت شبانه با فكر معماي خلقت و خيال غذاب‌آوركيفر كلنجار رفته باشد، ناگهان دل‌شوره گرفت و هر چه در ذهن شلوغش كاويد، دليل قانع كننده‌اي براي مصيبت حضور گناه‌آلودش در دنياي پر گل و بلبل پيرامونش نيافت. اخم كرد و گفت گه بگيره اين زندگي‌رو كه دارم مثل كرم الكي توش وول مي‌خورم. فقط دارم سالاي عمرمو تباه مي‌كنم، بعد انديشيد كه اگر با همين روحيه‌ي گه‌مرغي سر قوز بيفتد و ياوه‌سرايي كند، خلقش باز كه نمي‌شود سهل است، تنگتر هم مي‌شود و چه بسا افسردگي امانش را ببرد و تا بوق سگ در بستر بماند. گفت: نه بابا، ‌بلند شم كه آفتاب داره كلافه‌ام مي‌كنه.

براي من، خواندن دوباره يك داستان ِ بد، يكي از بدترين شكنجه‌هاست. اما چون اين داستان زوم كرده است روي نمونه‌اي از قشري به اسم هم‌جنس‌گرا و پشت جلدش هم يك تكه از متن را نوشته‌اند كه لابد به همين دليل كتاب را بخريم، ناچارم دوباره، سرسري هم شده نگاهي به آن بيندازم.

اين داستان دوتا اشكال كلي دارد و چندين تا جزئي: يكي اين كه راوي‌ي سوم شخص، يا نويسنده، همان قدر به موقعيت دردناك شخصيت داستان كه از اوج درد، برايش مسخره شده است، مسخره نگاه مي‌كند، كه خود او. دوم اين كه نويسنده، اگر چه با نوشتن چنين موضوعي، به نظر مي‌رسد كه در ميان نويسندگان ايراني شهامت بخرج داده است، اما چون اصلا شهامت بازگويي‌ي روحيات يك آدم را در موارد مشكلات جنسي‌اش ندارد، داستان تبديل مي‌شود به يك مشت مسخره‌بازي‌ي آقاي قريشي و راوي‌ي داستان. و آن‌جا هم كه يك دفعه انگار انقلاب مي‌كند در بي‌پرده به كاربردن كلمات، عين اين فيلم‌هاي مبتذل سكسي مي‌شود با پاسباني كه شلوارش را كشيده است پايين و كيرش را گرفته است به دست.

به قول يارو گفتني: يا نكن با فيل‌بانان دوستي، يا اين كه بعله ديگه، خونه رو جوري بساز تا دست كم فيل‌توش بره.

البته مي‌شود به جاي نداشتن شهامت نويسنده در كاربرد كلمات، اشاره كرد به شناخت نداشتن نويسنده به اين حيطه و اين نوع آدم‌ها. اما با خواندن دوتا داستان خوب از اين نويسنده، من فكر مي‌كنم مسئله همان است كه اول به آن اشاره كردم. چون شناخت حيطه‌ي جنسي براي نويسنده‌اي كه سال‌ها در آلمان زندگي كرده است روشن‌تر از اين حرف‌هاست. و من در اين مورد خاص به جرئت مي‌توانم بگويم كه سانسور دروني‌‌ي ايراني جماعت، كه چندان هم ربطي به وزارت ارشاد ندارد‏، يكي از موانع سفت و سخت در كار اوست. آن قدر سفت و سخت كه حتي وقتي مي‌خواهد شهامت به خرج دهد و وارد حيطه‌هاي هنوز كم و بيش ممنوعه شود، از پيش خودش را حذف مي‌كند.

كوسه است و ريش پهن، يعني.

آقاي قريشي چهل و چهار ساله است. و آن‌چه از گذشته‌اش مي‌دانيم اين‌هاست:

1-                                          در چهارده سالگي يك روز وقتي مادر و پدرش خانه نيستند، لباس مادرش را مي‌پوشد و توي خانه دارد براي خودش عشوه مي‌آيد كه مادر و پدر سرمي‌رسند، و ماجراي بي‌آبرويي و اين حرف‌ها و پدر يك فصل حسابي كتك‌ش مي‌زند.

2- در دبيرستان، يك بار كه با دوست‌ش ابراهيم دارند لب مي‌گيرند، فراش مدرسه مي‌بيند، و باعث اخراج آن‌ها از مدرسه مي‌شود و باز پدر و يك كتك كاري توي همان دفتر مدرسه. و حاصل اين كه آقاي قريشي، به خاطر خانواده و حفظ آبروي آن‌ها و خودش، با ابراهيم قطع رابطه مي‌كند، ابراهيم هم كه دوري از آقاي قريشي (و نه يك محصل دبيرستان) براي‌ش سخت است خودكشي مي‌كند (البته همين قدر آبكي خودكشي مي‌كند كه من نوشتم، در يكي دو جمله).

3- سال‌ها بعد وقتي كه آقاي قريشي ناظم مدرسه است عاشق مرتضا، پدر يكي از بچه‌هاي مدرسه مي‌شود و كم و بيش به او حالي مي‌كند كه مسئله‌اش چيست و او هم كه اهل اين حرف‌ها نيست، رابطه‌اش را با آقاي قريشي قطع مي‌كند، و ازدواج مي‌كند و حتي بچه‌اش را از آن مدرسه مي‌برد. نتيجه اين كه آقاي قريشي تا آخر داستان هنوز عاشق اوست.

اگر چه آقاي قريشي براي ابراهيم و همچنين مرتضا گاهي ميز غذا مي‌چيند و با لباس زنانه مي‌نشيند و با خيال آن‌ها غذا مي‌خورد، كوچك‌ترين وصف بيروني يا دروني از نياز جنسي‌ي اين همه سركوب شده نمي‌شود. آن هم در اين چهل و چهار سالگي، كه هر آدمي که باشد و در موقعيت او، به قول يارو گفتني كيرش، كون خر را هم پاره مي‌كند، يا به كير خر هم كه شده، بند مي‌كند.

4- يك بار هم زني از همكاران آقاي قريشي عاشق او مي‌شود كه آقاي قريشي به همان داستان ساختگي‌اش پناه مي‌برد كه هنوز عاشق زني است كه عمرش را به ما داده و اين جوري به زن جواب رد مي‌دهد. (داستان بيوه بودن‌ش را براي اين ساخته كه اهل محل به او بند نكنند كه چرا تنهاست.)

اين روايت‌هاي مربوط به گذشته كم و بيش در اتاق و در تنهايي‌ي آقاي قريشي و در مقابل آينه به شكل مسخره‌بازي‌ي آقاي قريشي، باز سازي مي‌شود. اين مسخره‌بازي تا جايي كه به خود آقاي قريشي مربوط مي‌شود، پذيرفتني است. چون موقعيت او، نياز جنسي‌ي سركوب شده‌اش توسط جامعه و خودش، و ترس از بي‌حيثيت شدن، در صورت عريان كردن خودش، پس از چهل و چهار سال زندگي، مي‌تواند او را به مسخرگي بكشاند، و در ضمن با اين مسخرگي گذشت زمان را براي خودش قابل تحمل كند. اما راوي‌ي داستان هم يادش مي‌رود كه آقاي قريشي شخصيت داستان است و او خودش راوي است. (همان طور كه يادش مي‌رود كه با نوشتن چهارتا مار غاشيه و اين حرف‌ها نمي‌شود جلوي نيروي سرريز كننده‌ي جنسي را گرفت).

اما آن چه در نوشتن اين داستان براي من مهم است اشكال‌هاي تكنيكي‌ي نيست كه مهم‌ترين آن مسخرگي‌ي روايت ِ راوي است. و كسل كننده‌ بودن متن، كه من فقط به اعتبار اين كه حالا قرار است ماجراي زندگي‌ي يك هم‌جنس‌گرا را بخوانم (در حيطه‌ي ايراني) تا انتهاي متن را تحمل كردم. اشكال اين است كه من اصلا هيچ چيزي كه رنگ و بوي جنسي داشته باشد در اين داستان نمي‌بينم. (يعني در داستاني كه مهم‌ترين مشكل شخصيت داستان مسئله‌ي جنسي است).

ناگهان در چهارده سالگي آقاي قريشي را داريم (و نه يك جوان چهارده ساله را- مسخرگي‌ي روايت كردن راوي) كه لباس مادرش را مي‌پوشد، بدون اين كه كوچك‌ترين وصفي از احساسات جنسي‌ي يك جوان تازه به بلوغ رسيده داشته باشيم.

در دبيرستان كه آقاي قريشي را (و نه يك جوان محصل دبيرستان را ـ مسخرگي‌ي روايت كردن رواي) در حال لب گرفتن با ابراهيم، ديده‌اند و بعد هم رسوا شده و از مدرسه اخراج شده و حتي رفيق‌ش با از دست دادان رابطه‌اش با او، خودكشي كرده، يك وصف از بي‌قراري‌ي جنسي‌ي او نوشته نمي‌شود.

حتي وقتي كه آقاي قريشي، ناظم مدرسه‌ي عزيزآباد عاشق آقا مرتضا مي‌شود، در حد چندتا جمله‌ي آبكي‌ي ماست‌مالي كننده‌ي سانسور شده‌ي خيلي خيلي بهداشتي‌ شده، از اين عشق مي‌خوانيم آن هم در مورد آقاي قريشي، و در داستاني كه به شيوه‌ي سوم شخص نوشته شده است، يعني راوی، كاملا آزادانه مي‌تواند درون و برون او را شكل د‌هد.

البته آقاي قريشي در اين داستان يك جاهايي كه به خودش مربوط نمي‌شود، به فرمان راوي‌ي داستان، يا نويسنده، خيلي راحت حرف مي‌زند.

در داستاني كه از صفحه‌ي هفت شروع مي‌شود و تا صفحه‌ي چهل و يك آن، آقاي قريشي توي خانه‌اش است، توي اتاق يا آشپزخانه يا جلو آينه، و بيش‌تر ماجراهاي داستان را باز سازي مي‌كند، ما يك لحظه احساسات عريان اين آدم را حتي در درون خودش هم نمي‌بينيم. چطور مي‌شود اين آقاي قريشي كه به اين راحتي حرف مي‌زند، از بي‌قراري‌هاي جنسي‌اش چيزي نگويد. نمونه‌ي راحت حرف زدن‌ش اين‌هاست:

مادر اين زندگي‌رو فلوني... ص 9

به اهالي‌ي بي‌شرف اين خيابون تخمي‌ام مي‌گم... ص 9

احمق جون، كوفت بخور، اما كوكاكولا نخور كه شكمت اين جور نفخ كنه. باد مخالفي را كه ناگهان در شكمش پيچيد، با صدا از پايين بيرون داد و به اعتراض گفت: فلوني، قرار نبود بدبوهاشو توي ساختمون ول بديا.. ص 10

اگه مسابقه‌اي براي چُس دادن ترتيب بدن، تو حتماَ اول مي‌شي... باورم نمي‌شه كه بدبوتر از چُس تو تو عالم پيدا بشه. مي‌دوني چيست، از اين چُساي بدبو و خاصيت كه نيست، لامصب آلت قتاله‌ست! ص 10

جمعه‌ها گُه جاي بارون مي‌چكه. ص 11

گه گرفته‌رو هر وقت لازم داري، خرابه. مادرتو سگ بگاد، اكبر! ص 11

عجب جمعه‌ي مادرقحبه‌اي‌يه. ص 36

بر پدرتون لعنت، اي اهالي بي‌مروت خيابان گند گرفته‌ي عزيزآباد! صد كرور لعنت! تف به قبر جد و آباي مادر جنده‌تون! ص 37

خُب، آقاي قريشي كه به اين راحتي حرف مي‌زند، بدون شك وقتي از اولين رفيق‌ش كه با هم رابطه‌ي جنسي داشته‌اند جدا شده‏، مي‌تواند به همين راحتي راجع به تن او حرف بزند و از تشنگي‌ي تن‌ش براي تن ديگري. منظورم من اصلا اين نيست كه حتماَ خيلي خيلي روشن از لمبرهاي جوان و سفت و سخت او يا از آلت قشنگ يا كج و كوله‌ي او حرف بزند. منظورم بيان همين لحظه‌هاي ارتباط‌هاي جنسي است. مگر همين دست كشيدن يا كشيده شدن به پوست نيست كه يك رابطه‌ي جنسي را مي‌كشاند تا به اوج لذت؟ پس چطور در داستاني كه از گُه و گوز و چُس و مادرجنده بودن راديو ساز و مردم عزيزآباد به راحتي حرف زده مي‌شود، اصلا از بنيادي ترين لحظه‌هاي جنسي‌ي يك آدم چيزي كه نوشته مي‌شود همين است كه هي گرم‌ش است بيچاره؟ هيچ كدام از كلماتي را كه هر كسي دم گوش معشوق يا عاشق‌ش مي‌گويد، در اين داستان نمي‌خوانيم؟ چطور در داستاني كه شخصيت آن به اين راحتي راجع به چُسيدن خودش حرف مي‌زند و به اين راحتي كلمات گُه و مادرجنده و جاكش را به كار مي‌برد، (و پاسبان‌ش هم البته راحت در مي‌آورد كه نيمه‌شب به زني عابر فروكند) هيچ كدام از كلمات مربوط به روابط جنسي را از زبان آقاي قريشي نمي‌شنويم؟ كلماتي كه هر چند هم بخواهيم پنهان‌ش كنيم، دست كم در تنهايي (يعني همين موقعيت آقاي قريشي) در ذهن‌مان چرخ مي‌زنند؟

آقاي قريشي‌ي اين داستان ِ ما حتي توي خواب هم با آن شور و حال آدمي كه ناچار است مسئله‌ي جنسي‌اش را سركوب كند، به پوست تن كسي دست نمي‌كشد، يا با كسي هم‌آغوش نمي‌شود. آخر چطور مي‌شود يك آدم چهل و چهار ساله‌ي هم‌جنس‌گراي تنها، حتي در تنهايي‌اش و حتي توي ذهن خودش هم به تن مردي، به عرياني، فكر نكند و براي او له له نزند؟

تمام له له زدن‌هاي اين آقاي قريشي‌ي هم‌جنس‌گرايي كه راوي ما آقاي شهرام رحيميان روايت مي‌كند‏، محدود مي‌شود به چهارتا جمله‌ي آبكي در دلتنگي‌ي براي عشق‌ش آقا مرتضا يا ابراهيم.

اگر چه اين داستان در مجموع بد است.

اگر چه راوي نمي‌داند چرا داستان‌ش را اين جوري با لحن مسخره شروع مي‌كند و بعد البته يادش مي‌رود و لحن معمولي به خود مي‌گيرد.

اگر چه به نظر مي‌رسد نويسنده اصلا هم‌جنس‌گرا جماعت را نمي‌شناسد و همه‌ي شناخت‌ش از چنين شخصيتي محدود مي‌شود به چهارتا اداي زن درآوردن و آوازهاي زنانه خواندن‏ و لباس زنانه پوشيدن.

اما من مطمئن هستم كه آن جوهرِ جاري در نويسنده‌ي ايراني جماعت، كه سانسوركردن خود است، بيش از همه، در مصنوعي كردن اين داستان دخيل است. يعني شجاعت نويسنده فقط در همين حد است كه از لباس زنانه پوشيدن يك هم‌جنس‌گرا بنويسد و نه از مجموعه‌اي كه اوست كه انسان است. اگر چه اين انسان در جامعه حذف شده است و نمي‌تواند احساسات خود را بروز دهد، اما دست كم مي‌تواند در تنهايي‌اش با احساسات خودش خودماني و صادق باشد.

والله من اگر در موقعيت آقاي قريشي بودم، شب تولدم هم كه شده بود، آن هم توي يك داستان 54 صفحه‌اي با حروف ريز، به خاطر حرمت گذاشتن به حروف‌چين هم كه شده، يك خيار قلمي توي كون خودم فرو مي‌كردم، حتي اگر اين خيار، از نوع خيار افلاطوني ‌بود. يا اگر از نوع خيلي فاعل‌ش بودم‏، حداقل يك مرغ مادر (سربريده البته) مي‌خريدم و توي كون مُرغِه فرو مي‌كردم.

البته اين كارها، با آن جمله‌هايي كه از آقاي قريشي نمونه آوردم، مي‌خواند. وگرنه مي‌شود يك هم‌جنس‌گراي خيلي فرهيخته بود و به خيار قلمي و مرغ مادر بند نكرد، اما دست كم مثل يكي از داستان‌هاي نوشته شده در نيم قرن پيش، كودكي يك رئيس‏ از ژان پُل سارتر، احساسات خيلي لطيف و جنسي خود را بي‌پروا بروز داد، يا به عنوان راوي و نويسنده، جلو آقاي قريشي را نگرفت تا بتواند بروز دهد.

من شك ندارم كه براي نوشتن قبل از هر چيز بايد آزاده بود در كاربرد كلمات.

و ديگر اين كه شك ندارم اگر تيتر اين نوشته را يك كمي ادبيات‌چي‌وار انتخاب كنم، سايت گويا به آن لينك مي‌دهد، و تعداد خوانندگان اين متن بيش‌تر مي‌شود. اما اين كار را هم نمي‌كنم. آخه هر چيزي بايد با مجموعه‌ي خودش بخواند.

http://sardouzami.com

 

پوزش: به دلیل خراب بودن کامپیوتر تنبلی کردم و سه چهارتا غلط تایپی مثل کلمه ی مادرش که شده بود ماردش و گیس که شده بود کیس، و نیافت که شده بود بیافت، تا امشب (یعنی شنبه) طول کشید. خلاصه از خودم و از خواننده ها پوزش موزش می خوام.