عقدهها
را جدا مینویسند،
کُس شعرهای
دانشمندانه
را جدا (کُس
شعرهای مهستی
شاهرخی راجع
به فضای خارج
از کشور)
(این چند جمله را برای خوانندگان درون ایران مینویسم.)
مهستی
شاهرخی در بیشتر
یادداشتهاش از
فضای
مردسالار
خارج از کشور
مینویسد. راستش
من آن قدرها
هم مرد نیستم
که بخواهم از
مردها دفاع
کنم، اما چون
حرفهای او ظاهراً
فضای خارج از
کشور را توضیح
میدهد، اما
در اصل بیشتر
عقدههای
فردی اوست، به
عنوان آدمی که
به هر حال
نوزده سالی میشود
که در خارج
هستم، بد نیست
همچین بفهمی
نفهمی مستند
نشان بدهم که
دارد کُس شعر
میگوید.
مثالهایی
که این خانم میزند
معمولاً دو
نوع است: یکی
از روابط خصوصیی
خودش است با
مردها که اصلاً
برای من ِ خواننده
مهم نیست (چون
حرفهای
خصوصی یا
مناسبات
خصوصی را با
آدمها هیچ
وقت نمیشود
ثابت کرد و
فقط به کار
داستاننویسی
و داستانسازی
میآید)، یکی
هم توضیح فضای
فرهنگی است
که به سادگی و
با چهارتا
مثال مشخص و
مستند میشود
مزخرف بودنش
را ثابت کرد.
خیلی
فشرده اگر
بگویم، از
وقتی که من
یادم هست، از
سال 1988 که نشریات
زمان نو، آغازی
نو، کنکاش،
آرش، دبیره،
چشم انداز،
اندیشه
آزاد، فصل
کتاب و خدادتا
دیگر نشریهی
سیاسی، فرهنگی،
ادبی، منتشر میشد
و کم و بیش میشد
از یک فضای کم
و بیش مسلط
مردسالار حرف
زد (به این
معنا که مردها
بیشتر منتشر میکردند-
که البته همان
دوران هم یک
نشریه زنانهی
با ارزش داشتیم
به اسم نیمه
دیگر) هنوز
مهستی شاهرخی
وجود نداشت که
بتواند این
کُس شعرها را بنویسد.
از وقتی که
مهستی شاهرخی
وجود پیدا
کرده است، کم
و بیش هر چه
نوشته است در
نشریات مختلف
چاپ شده است (تازه
وقتی که هر
کسی وبلاگ و
سایت دارد چاپ
هم که نشود
اصلا مهم
نیست.) که برای
نمونه میشود
از اینها اسم
برد:
1-
مجلهی
آرش، به
سردبیری پرویز
قلیچ خانی (لابد
یکی از
مردسالاران
فرانسه)
2-
جنگ ادبی
مکث، به سردبیری،
مرتضی ثفقیان
(یکی از
مردسالاران
استکهلم)
3-
جنگ چشم
انداز، به
سردبیری ناصر پاکدامن
(یکی از
مردسالاران
فرانسه)
این
خانم دوتا
کتاب نوشته که
انتشارات
باران چاپ
کرده که
مسئولش مسعود
مافان است (یکی
از
مردسالارترین
انتشارات
خارج از کشور،
در استکهلم)
که بیشترین
تعداد کتابهای
زنان را در
خارج از کشور او
چاپ کرده است.
میماند
نشریات اینترنتی
که در خارج از
کشور وجود
دارد که زن
سالارهاش را
که ندیده بگیریم
مردسالارهایی
که از این
خانم منتشر
کردهاند دست
کم اینها
هستند:
سایت
گویا (گمانم
هر کسی خودش
بداند چه قدر
مرد سالار است
یا زن سالار)
سایت
عصر نو (این هم
برای
خوانندگان
روشن است)
سایت
شهروند (اصلا
مهم نیست مرد
سالار باشد یا
زن سالار)
سایت
مانیها (نه
مرد و نه زن
سالار)
سایت
دوات (حتماً
مرد سالار است
چون دست کم
داستانهای
چند تا از
نویسندگان زن
را میشود روی
سایتش دید، که
البته فقط به یکی
دوتا چیز قابل
عرضهی این
خانم لینک
کرده)
و
البته خدادتا
از این سایتها
و وبلاگهای
زن سالار و
مردسالار دیگر.
حالا
حرف من این
است این چرندیات
را راجع به
فضای
مردسالار
خارج از کشور
از کجاش در میآورد
این خانوم
خانوما؟ (حیف
لینک است که آدم
بزند به این
سایت تخمی و بی
مسئولیت
شهروند، که هر
کُس و شعری را
منتشر می کند.)
این چه فضای مردسالاری است که هر چه او نوشته است و هر چه زنان دیگر نوشتهاند کم و بیش چاپ شده است همان طور که کار مردها؟ چندتا زن توی خارج از کشور هست که مردسالارها مانع چاپ آثارش شدهاند؟
اولین تمرینهای همین خانم را و خانمهای دیگر را همین مجلهی آرش و نشریات دیگر چاپ کردهاند مثل اولین تمرینهای مردها.
این چه
فضای
مردسالاری
است که حتی
تخمیترین
آثار زنها در
خارج از کشور
منتشر میشود؟
این یکی را از
من مثال
نخواهید.
چند وقت
پیش همین خانم
شاهرخی در
مصاحبهای که
در هزارو
هشتصدتا سایت
منتشر شده است
میفرماید:
کارهای من نه
سیاسی است و
نه فلان و
بهمان که
سانسور شود،
پس چرا باید کار
چنین نویسندهای
را نشریات یا
حتی
انتشاراتیهای
مردسالار چه
داخل از ایران
چه درخارج سانسور
کنند؟ حتی کودکانهترین
شعرهای این
خانم که در حد
دخترمدرسهایهای
کلاس دوم
راهنمایی است روی
سایتهای
مختلف منتشر
میشود، آیا
همین است این
فضای
مردسالار
خارج از کشور؟
2
راستش
فمینیست چُسکی
بودن هم بد
دردی است. فمینست
چُسکی بودن هم
مثل مارکسیست
چُسکی بودن و
مثل پُست مدرنیست
چُسکی بودن و
هر چیز چُسکی
بودن دیگر
است.
3
اما خودمانیم
خوبیی
دموکراسی همین
است که هر کُس
شعری چاپ شود
و منتشر شود. صحبت
از حذف کردن
به هر حال
ابلهانه است،
همان طور که
رعایت نکردن
یک سری پرنسیپها
برای نشریات و
انتشارات، به
نام دموکراسی ابلهانه
است. به نظر من حرف
زدن از سانسور
با معیارهای جامعهی
ایران، در
خارج از کشور (در
عصر اینترنت) ابلهانه
است. در اوج
سانسور وقتی
انتشارات آرش
کتاب شاملو را
چاپ کرد، در
هزار نسخه
بیشتر نبود،
امروز هر وبلاگی
که چهارتا
جملهی بدرد
بخور توش
نوشته شود
روزی پانصدتا
بیننده دارد.
و در خارج از
کشور به هر
حال فیلتر
وجود ندارد و هیچ
مردسالاری هم
نمیتواند
وبلاگ زنسالاری
را حذف کند. و دورانی
که انتشارات
هم دارد
کامپیوتری میشود
و با یک
پرینتر هزار
کرونی میشود
کتاب چاپ کرد
این حرفها یا
خیلی
دخترمدرسهای
وار است یا
یکی از شیوههای
خر رنگ کردن است.
به هر حال آب در
خارج از کشور
مثل داخل
ایران آن
قدرها گل آلود
نیست که هر
کسی بتواند از
توش قورباغه
بگیرد.
اما به قول یکی از بچهها اصلا هم این جوری نیست، آدم اگه زبل باشه، از توی همین آب لاک پُشت هم میگیره. بگیره، به ما چه مربوط.
راستش اگر بیشیله پیله بخواهم حرف بزنم این جملهها را بیشتر به این خاطر نوشتم که یادداشتهای همین خانم نشان میدهد که نه با سانسور سیاسی مشکل دارد، نه با سانسور مسائل جنسی، نه با سانسور کلمات مثلا رکیک که من خیلی به کار میبرم، و آن چه برایش مهم است و میشود به طور کاملاً مشخص در نوشتههاش دید، فقط و فقط مسئلهی خودش است با یک چندتایی مرد که به هر حال مسئلهی شخصی است و هی وارد حیطهی ادبیاتش میکند. (از شوهر سابقش گرفته تا مردی که باهاش یک قهوه خورده است همه را در یادداشتهاش میتوانید ببینید). که البته تقلید از داستانهای من است و من اگر میدانستم حاصل تأثیر داستانهای من، یک همچین اجق وجقی از آب در میآید اصلا چنین خبطی نمیکردم.
به قول یارو گفتنی، چه از خود راضی! مرتیکهی ایکبیری!
بگو آخه رفتی مثلا چهارتا کتاب برای یکی فروختی بعد هم دوتا کلفت بارت کرده چه ربطی داره به فضای خارج از کشور؟ میخواستی نری؟ تازه از کجا معلوم که تو راست بگی؟ هر کسی میتونه از این چیزها به هر کسی ببنده. بخصوص که طرف اسم مستعاری باشد، یعنی مهستی شاهرخی نه اسمی ازش بدهد نه نشانیای.
اما خودمانیم اگر بخواهم به شیوهی ابلهانهی مهستی شاهرخی نقد کنم باید بگویم نویسندهای که تمام آزادگی برایش توی یک بستنی لیس زدن خلاصه شود و یک درشکه سوار شدن، چه مشکلی با سانسور دارد؟
این جا درشکه سوار می شوم و هیچکس نمی گه چرا؟
این جا بستنی لیس می زنم و هیچکس نمی گه چرا؟ (نقل به معنی از شعر دختر مدرسهایی مرمان خوب)
بعد همچین تصویری از خارج از کشور میدهد که حتی یک دختر مدرسهایی کلاس دوم راهنمایی هم نمیدهد. انگار که شاعر توی بهشت برین است با یک لیس زدن به یک بستنی ده کرونی. همین جا توی دانمارک سالی کلی زن کتک خورده از مردش شکایت میکند (فرانسهاش هم تقریباً همین گُه است)، همین جای توی دانمارک سالی سی هزارتا بچه کتک خورده از پدر مادر داریم (که شبیه لمپنهای خودمانند)، همین جا توی دانمارک بین هر ده تا دختر یادم نیست سه تا یا هفتتاشان بهشان تجاوز میشود و بین هر ده تا پسر نمیدانم چندتاش. البته اینها هیچ کدامش نفی کنندهی آزادیی فردی نیست، اما آزادیی فردی هم برای یک زن فقط لیس زدن یک بستنی نیست یا درشکه سوار شدن. (عین مهستی شاهرخی رهنمود دادم، به رهنمودهایش روی سایتش و سایتهای دیگر رجوع کنید.)
----------
با خودم قرار گذاشته بودم دیگر راجع به چرندیات دیگران چیزی ننویسم، اما باز از دستم در رفت. تازه چه جور هم در رفت. اول خیلی جدی شروع کردم و بعد رسیدم به شیوه ی مهستی شاهرخی. اما اشکالی ندارد، این هم برای ادبیات در حال گذار تجربهایست. (البته این ادبیات گذار، دست کم فمینیست های چُسکی اش(با احترام تمام به فمینیست های واقعی)، کم و بیش آدم را یاد مستراح های مردانه و زنانه می اندازد.
یک پاراگراف از حرف های دختر مدرسهایها
از همین خانم که من هم به
شیوهی
بچه مدرسهایها
توش پارازیت آمدهام
و برای این که خوشگل بشود هر جمله را گذاشتهام
توی یک پاراگراف:
تبعيد براي يک فرد سياسي، قلمرويي جغرافيايي دارد ولي براي يک نويسنده و يا يک شاعر قضيه فرق مي کند. راست می گی؟ چه فرقی می کنه؟
دنياي ادبيات با دنياي واقعي تفاوت دارد. عجب حرفهای دانشمندانه ای!
ادبيات، جغرافياي دنياي واقعي را ندارد. عجب کشفیاتی بزرگی!
ادبيات، تاريخ دنياي واقعي را ندارد. این را که بچه مدرسه ای های فرانسه هم می دانند!
ادبيات، سرزمين آزادي هاست. جون من راست می گی؟
ادبيات، مرز ندارد. ول کن دیگه!
ادبيات، اشعاري است که حافظ سرود. عجب!
دبيات، کالاي از توليد به مصرف نيست. ما گوساله نیستیم ها!
ادبيات، روزنامه نگاري و گزارش نويسي هم نيست. به خدا فهمیدیم!
ادبيات، با نيروي آفرينندگي نويسنده سر و کار دارد. بابا تو دیگه کی هستی؟ بسه دیگه!
نويسنده با انديشه و ذهنش مي نويسد. مگه کسی گفته با چیزش می نویسد؟
نويسنده در اين دنياي ذهني مي تواند خود را اسير يا زنداني بپندارد نه بابا؟
و ذهنياتش را به صورت داستاني بنويسد. بسه دیگه! از رو برو!
نويسنده مي تواند خود را در قالب يک جاني بگذارد خب دیگه!
و شرح يک جنايت را بنويسد، بابا ما رو نمودی، بسه!
ولي آيا بايست او را به جرم قتل دستگير کرد؟ نه والله، کی گفته؟
این هم از آن جملههای کلیی صدتا یک قاز(قاز بود یا غاز؟)
فراموش نکنيم که خلاقيت هنرمند در گروي آزادي انديشه ي اوست و تا وقتي محافل ادبي ايران ساختاري پدرسالارانه و قبيله اي داشته باشند، نويسنده و انديشه اش به آن رهايي لازم براي آفرينندگي هنري نخواهد رسيد و در نتيجه قبايل ادبي، خود به وجود آورنده ي سانسور و نگه دارنده ي سانسور باقي مي مانند تا نظام قبيله پايدار بماند. آزادي ادبيات را نبايد در حصار قبايل به بند کشيد.
اگر کسی بتواند به من ثابت کند که این جمله ها صادقانه است یک جایزه ی پلنگ خانوم بهش می دهم:
جايي ته فکرهايم سوگند خورده ام که راستش را بگويم و راستش اينست که نويسنده سياستمدار نيست و من هم خود را براي گرفتن هيچ پست و مقام و رهبريتي کانديدا نکرده ام و نخواهم کرد.
اما این مثالش خیلی جالب است، آدم باید احساس کند با رولان بارت طرف است:
براي يکي از نويسندگان ايراني مطلبي نوشتم و کتابش را معرفي کردم و واسطه اي شدم تا کتاب بعديش را به چاپ برساند و خلاصه برايش خيلي تبليغ کردم تا کارش شناخته شود،...
منظورش از این نویسنده گمانم همان باشد که توی فرانسه است و مهستی خانم اول ها باهاش رفیق بود و نویسنده ی خوبی بود و بعد که باهاش دشمن شد نویسنده ی بدی شد که نمی دانم همنوایی با کی و کی می کند. (قاه قاه شریرانه ی من) البته نمی شود ثابت کرد، ولی حتی اگر منظورش خدیجه یخی هم باشد، مهستی شاهرخی کسی نبود و نیست که بتواند کار نویسنده ای را به شناسایی برساند.
دیگر این که کدام نویسنده ای تا این حد ابله است که چنین کاری بکند؟:
بعدا متوجه شدم که حضرت والا پنهاني به مجلاتي که با آنها همکاري دارم تلفن مي زند و از آنها مي خواهد که مقالات مرا کوتاه کنند و يا اصلا چاپ نکنند.
و این کدام مجله یا نشریه ی خارج از کشور است که سردبیرش این قدر گوساله است که با یک تلفن مقاله ی تو را کوتاه می کند؟
آن ساسان قهرمان (سه نقطه) که برای من اطلاعیه داده بود، باید برای مهستی شاهرخی اطلاعیه بدهد که توی روز روشن دارد به آدم های کاملا مشخصی توهین می کند که توی فرانسه اند. توی فرانسه فقط یک مجله وجود دارد که سال ها منتشر شده و آن هم آرش است و هر کسی حد و حدود مجله ی آرش و پرویز قلیچ خانی را می شناسد.
نویسندگان توی فرانسه مشخص هستند، چه قدیمی هاش چه جدیدهاش که یکیش مهستی خانم باشد. این مزخرفات را راجع به کدام نویسنده توی فرانسه می نویسی خانم شاعر و نویسنده و اروای عمه ات منتقد؟
تو نه از سانسور چیزی می فهمی نه از حرمت قلم و نه از شرف و حیثیت کار برد قلم. همین قدر می دانی که کلمات رکیک رکیک اند، و سانسور زشت است و پدرسالاری مردسالاری است و زن سالاری بستنی لیس زدن است.
برو بابا وقت ما رو تلف کردی؟
این دیگه کی بود که نویسنده شد تو این خارج؟