برگردان اول
تو آنجا نشستهای و من آنجا نشستهام
به فارسی:
کمپانیی سردوزامی
برگردان دوم
تو آنجا نشستهای و من اینجا
نوشتهی: آن هالستروم
– ینی توندال
در اولین شمارهء امسال ِ
Lyrikvännen میخواهیم طعمی از
دوزخ ارائه کنيم و پرتوئی از بهشت را
نمايان کنیم. دانته آلیگری ناخواسته دست ِ ما را میگیرد و اجازه میدهد چشمان
ِ او راهنمای عبور ما از دروازهء شهر ِ غم باشد، ما را به آن سوی ِ رود ببرد،
بلعیده شده توسط ِ آن آتش ِ جاودانه و
فریفتهء هاله های ِ نورانی ِ بهشت...
«ترانسفورمر 2.37» از کریستوفر
فلنمارک و «کمپانی ِ دوزخ» از مریم هوله روایتهای معاصری هستند
از دوزخ که ریتم، زمان، حرکت و خشونت ِ کور ترسیم کنندهء دوایری دوزخی هستند
هماهنگ با سریالها، تصاویر ِ تهدیدآمیز، سلاحهای ِ کشتار ِ جمعی و نگرشی سیریناپذیر.
در دهکدهای در مولداوی دیواری فرو
میریزد و تصویری رویایی از بهشت در برابر
ِ چشمان ِ کاترینا فروستن سون گشوده میشود که درآن موجوداتی متعالی زاده
میشوند، زندگی میکنند و کاه خرمن میکنند. زبان در بیان محدودیتهائی دارد،
اینکه با اندیشه تا کجا میتوان رسید حد و
مرزی دارد. شاید در همین محدودههاست که شعر اثر میکند، «جنون آمیز، به بیان
گذرا»ي کاترینا فروستن سون دفاعیهای
دارد برای روش لجوجانهای که شعر برای سخن گفتن دارد. گفتن: «ABC,zizi lo loli». تته پته کردن ِ دامی برای یک مار بوآ. زمزمه کردن ِ
دریائی در فراسو. گشودن ِ یک زخم. زبان ِ بست و وصل بودن، برزخی که جهنم و بهشت در آن به هم میرسند،
و هاویه همسایهء خداست. زبان ِ شاعرانه می تواند بیان ِ اجتناب از جذب شدن و همگون
شدن باشد، و به همین خاطر با عدم ِ تمایلش به خلوصنمائی، پاسخگوئی و جوابدهی دست
به تحریک میزند.
مریم هوله این پرسش را مطرح میکند: چه کسی بدتر است،
دشمن ِ خدا یا دشمن ِ انسان؟
در همهء زمانها شعر را در
ارتباط با خدایان و آنچه در ماورای ِ واقعیت ِ بلاواسطه هست دانستهاند،
اما همچون همهء شاعران ِ دیگر دانته نیز در عصر ِ خویش مینوشت. در «
کمدی
الهی » بهجز آنچیز ِ ایده آلی شده، بهشت ِ افلاتونی، یک زمان ِ تاریخی ـ
سیاسی هم وجود دارد که آنجا دانته قدرتمندان را مورد ِ انتقاد قرار میدهد،
برای عقاید ِ خویش تبلیغ میکند و در قبال ِ مسائل ِ مطرح موضع میگیرد. دانته
از فلورانس رانده شد. شاعر کسی است که پرتو ِ قدسی ِ نور ِ الهی را میبیند اما آن خطر ِ اجتماعی نیز
دانسته میشود از این رو افلاتون او را از شهر میراند. و «کمدی الهی»
نشان میدهد که شعر میتواند و حتّی چه بسا باید همزمان هم پیجیده باشد و هم ناقد
ِ جامعه.
ِ «بخش II » ، بر گرفته شده از اثر ِکریستوفر پاوس اثر
«متن – تصویری»ی من بر اسبهای بلند
میرانم/ با خنده خود را کور میکنم،
هم یک پریشانشهر است و هم یک اظهار ِعشق؛ مشخّص نیست که در یک « مجموعهء مشترک از
اتفاقات ِ عاطفی» بهشت چه است و دوزخ چه، و در آن دادگاه ِ عجیب، دادگاه ِ
دیوانگان، جائی که آنها برمتهمان ِ خود بوسه میزنند و دربر میگیرند، ارائهء
مدارک شعر ِ دادائیستی است، و آنها به هنگام ِ ارائهء دفاعیّات چنان میخندند که از صندلیهایشان
پائین میافتند، در یک شهر که انسانها چنان تربیت میشوند که رو به نابودی میروند،
آنجا زادگان بیش ازپیش پرخاشگر میشوند، منیّت با روان در یک فرافکنی مستحیل میشود،
جائی که این سوال که آیا ما واقعا خواهان ِ سوئدی پالوده ترهستیم بسیار موضوعیّت پیدا میکند.Boodi-ba-ba,Maa-maa,bi-bi
دانته در بوطیقایش « استفاده از زبان مردم»
میگوید اشعار باید به زبان ِ مادری نوشته شوند اما همزمان میگوید که تعداد ِ کمی
موفّق به چنین کار ِ هنرمندانهای میشوند، که در بدترین حالت اگر شاعر از پس ِ
کار برنیاید، مثل ِ آن است که کمربند را به دور ِ خوکی ببندیم، یا ورزائی را زین
کنیم، و این فقط مضحک است و بی ظرافت.Le-ridi-cule-ne-tue-pas
اما راهجستن در تاریکی، و
جستجو در زبانی که بر آن تسلّطی نداریم
شاید چندان بی خردانه نباشد. ما عقاب نیستیم، احتمالا غازهائی هستیم که با
بالهای ِ طنینافکن به گلستانی پرواز میکنند که پیرزنان در حال ِ نواختن.