http://sardouzami.com

از 1338 تا همین امروز
     اکبر سردوزامی

 

محض خنده یا شاید هم گریه

 

اول این که من چون توی خانوادهای گدا گودول به دنیا آمدهام یک کمی بفهمی نفهمی عقب افتاده بودم و هنوز هم بر خلاف بیش‌تر ایرانی‌ها که دانشمند تشریف دارند، یک کمی عقب افتاده هستم. مثلاً وقتی کسانی که هم‌نسل من هستند از رابطه‌ی جنسی حرف می‌زنند خنده‌ام می‌گیرد. آخر تا جایی که به من مربوط می‌شود و کسانی که می‌شناختم (حالا ممکن است خیلی‌هاشان دانشمند شده باشند)، به کار بردن رابطه‌ی جنسی به جای گاییده شدن و گاییدن از آن حرف‌هاست. حالا برای این که توی تجربیات جنسی‌ی دیگران دخالت نکرده باشم، بهتر است فقط از خودم بگویم. اما خُب خودمانیم از این که دیدم شهرنوش پارسی‌پور خاطرات جنسیاش برمی‌گردد به به چند ماهگی و مال مجید نفیسی به سه سالگی، انگشت به دهن که چه عرض کنم انگشت به کون ماندم. چون اولین خاطرات جنسی که نه، گاییده شدن من برمی گردد به وقتی که دست کم هفت هشت سالم بود و توی الک دولک باختم و طبق قراری که در بازی داشتیم باید برنده را کول میکردم و از آن جا که چوب الک دولک افتاده بود تا آن جایی که چوب را میزدیم میبردم (اصطلاحات الک دولک بازی دیگر یادم رفته است) و او که چهار پنج سالی از من بزرگ تر بود و آن قدر سنگین بود که انگار هر چی خورده بود نریده بود، همین جوری که روی پشت من سوار بود کیرش را که به سفتی همان چوب الک دولک بود گذاشته بود درست لای لمبر ما و ما هم هر کاری میکردیم بدهیمش بالا یا پایین ممکن نبود که نبود و ناچار شدیم کیر سفت و سخت و بیپیرش را که داشت از روی شلوار بکارت ما را برمیداشت تا خود چوبهای الک دولک تحمل کنیم که گمانم سی چهل قدم می شد. (دلیل این که از ضمیر جمع استفاده کردم یه این روشنی است که من هر وقت به آن صحنه فکر میکنم میدانم که این اتفاق برای همهی بچههای محلهی ما میافتاد اما خُب آن بچه‌ها حتی هم اگر امروز نویسنده شده باشند و دانشمند، از گاییده شدن‌هاشان حرفی نمی‌زنند. دلیلش هم به این سادگی است که فکر می‌کنند رابطه‌ی جنسی فقط شامل همان مواردی می‌شود که خودشان گذاشته‌اند لای لمبرهای دیگری. اما چون من اهل پنهان کردن نیستم به راحتی می‌توانم بنویسم که اولین خاطرات جنسی‌ی من همه‌اش مربوط می‌شود به گاییدن شدن‌های من (البته از روی زیرشلواری) و برای این که به خودم یادآوری کنم که ابتدایی‌ترین اصل آدم بودن راحت حرف زدن است می‌توانم بنویسم که چطوری شد که یک شب حتی برادرم هم کون من گذاشت (از روی زیر شلواری البته.)

اما امروز که اکبر گنجی و دیگران از بخشیدن جنایت‌کارهای جمهوری اسلامی حرف می‌زنند، خیلی نامردی است که منی که پنجاه و پنج سال از عمرم گذشته است آن پسره را به خاطر یک فشار دادن لای قاچ کونم نبخشم یا برادرم را به خاطر این که یک شب تنگش گرفته است و ناچار شده است بریزد لای قاچ کون برادر کوچک خودش (از روی دوتا زیر شلواری البته.)

تازه من هیچ شک ندارم که هم آن پسره ناچار بود بگذارد لای لمبرهای ما و هم برادرم ناچار بود آن شب کارش را با فشار دادن لای لمبرهای ما انجام دهد. دلیلش هم شاید این است که من خودم هم هر روز مجبور بودم بگذارم لای لمبرهای پسر اوستای پیرهن دوزم که چند سال از خودم کوچک‌تر بود و معصوم تر از خودِ خودم.

الک دولکی سیزده ساله بود و من هشت ساله.

برادرم هجده ساله بود و من چهارده ساله.

من سیزده، چهارده ساله، پسر اوستام هشت نه ساله.

این وسط تنها استثنا اوستای جاکش ما بود که سی و چند ساله بود.

البته وقتی که من شاشم کف کرد آن قدر کار میکردم که تنها وقتی که برایم باقی میماند توی اتوبوس بود و لمبرهای خواهران ناز ِ من، که تا جایی که به من مربوط می شود و خواهرهام، رابطه همیشه کاملاً دیالکتیکی بود. یعنی خداییش را بخواهید هر روز صبح کیر من زودتر از خودم بیدار می‌شد و همین جور شق بود تا برسم توی اتوبوس. توی اتوبوس هم این جوری بود که اگر نزدیک من یکی از خواهرهام ایستاده بود که هیچ، وگرنه تا راننده می‌گفت یک کمی برید عقب، فوراً می‌رفتم تا جایی که بتوانم خودم را به یکی از خواهرهام برسانم. بعدش هم این جوری بود که خیلی معصومانه و محتاط خودم را نزدیک میکردم به لمبرهای خواهره، این قدر که فقط سرش به نرمی‌ی یک جای لمبرش وصل شود، (که همیشه خدا داغ داغ بود)، بعد اگر خواهره که معمولاً ناز بود، داوطلبانه، یک کمی دنده عقب میآمد و خودش را بیش تر میچسبابد به من، کار درست بود، اگر برمیگشت چشم غره میرفت (در طول سه چهار سال اتوبوس سواری‌ فقط چند بار پیش آمد) که خُب عکس العمل طبیعی این بود که باز هم یک کمی بروم عقب تا برسم به یکی دیگر از خواهرها. البته بعضی از خواهرها خجالتی بودند و خودشان تکان نمیخوردند، و با زبان بیزبانی میگفتند هر کاری میخواهی بکن، آن وقت من ناچار میشدم به قول چپی‌ها گفتنی خودم هژمونی را به دست بگیرم و آرام میزانش کنم درست وسط لمبرهای داغش. حالا اگر راننده هم لطف میکرد و گاه گاهی نیش ترمزی میزد و باعث می‌شد اجناس قشنگ توی هم چفت شوند که دیگر نور علی نور بود. اما خُب اگر خواهر دومی هم بویی از انسانیت نبرده بود و برمیگشت چشم غره میرفت، دیگر صلاح نبود بروم سراغ سومی، و خُب این جور وقت‌ها چشم‌غره باعث میشد که مال آدم از ترس توی خودش مچاله شود. (که از سیزده سالگی تا شانزده یا شاید هفده سالگی فقط چند بار پیش آمد اما یک بارش خیلی کاری بود یعنی برادر خواهره کنارش ایستاده بود و جای شما خالی همچین با مشت کوبید توی صورتم که لب و لوچه‌ام تا یک هفته حسابی از ریخت افتاد.) اما با روبه‌رو شدن با این چشم‌غره چنان گرفتار اندوه میشدم که اگر ظهرش توی صف نانوایی هم خواهری (گاهی هم برادر کوچکی) نبود که اموراتم را باهاش بگذرانم، شب هم خوابم نمیبرد و صبر میکردم تا مادره بخوابد و بعد بتوانم خیلی آرام متکا را از زیر سرم بردارم، و خیلی آرام گرهی نخ ِ سوراخ متکا را شل کنم، و بعد هم خیلی آرام بگذارم توی آن. (متکاهای خانه‌ی ما دراز بود و دو طرفش با نخ جمع شده بود.)

باور کنید وقتی به فلاکتهای جنسیام فکر میکنم دلم برای خودم کباب میشود. فکرش را بکنید آدم به سوراخ متکا رضا دهد و با این همه ناچار باشد حواسش را شش دانگ جمع کند که یک وقت آه و اوه نکند که مادره بیدار شود و آبرو ریزی شود. تازه کار که به همین جا خاتمه پیدا نمیکرد. من از همان روزها فهمیدم که پارتنر آدم حتی اگر متکا هم باشد یک سری مشکلاتی برای آدم درست میکند که همان یک ذره کیفی را که به آدم داده ضایع میکند. (برای همین هیچ وقت زن نگرفتم). خٌب همیشه که نمیشود توی یکی از سوراخهای متکا کرد. بعد از سه چهار بار قطرههایی که با لذت فواره می‌زند توش خشک میشود و عین استخوان میشود و متکا دیگر متکای قبلی نیست که دم‌زیگزالی‌هاش نرم نرم بود، بلکه دیگر چیزی شبیه آلت شکنجه است. حالا توی آن تاریکی از روی متکا که نمی‌شود فهمید کدام سوراخ ضایع است. باید اول نخ این سوراخ را شل میکردم  و دست میکردم توش که ببینم این همان سوراخی قبلی نباشد که توش استخوان دارد. (باز و بسته کردن نخ هم کار حضرت فیل بود، یعنی یک کمی سهل انگاری باعث می‌شد نخ در برود و دل و روده‌ی متکا بریزد بیرون، و توی آن تاریکی که هیچ حتی توی روشنایی هم نمی‌شد همان نخ را توی آن سوراخ متکا کرد و عین کش تنبان کشیدش تا جمع شود. خُب این نخ را وقتی می‌کنند توش بزرگ است بعد که کشیدند و گره زدند فقط چند سانت از این طرف آن طرفش بیرون می‌ماند.)

خلاصه من باید اول این سوراخ را چک می‌کردم و بعد فرو می‌کردم توش. تازه مصیبت که فقط همین باز کردن و بستن نخ نبود. دم‌زیگزالی‌ها هم گاهی قاطی داشت. خُب دم‌زیگزالی‌های کارگاه ما بریده‌های خیلی باریک مثلاً سه چهار میلی‌متری‌ی کنار پلوورهای کشباف بود که جنسش آن روزها کشمیرلون بود که برای من به همان نرمی بود که لمبرهای خواهرهای توی اتوبوس. اما خُب این دم‌زیگزالی‌ها همان طور که می‌ریخت کنار زیگزال ممکن بود یک تکه سوزن شکسته‌ی زیگزال، یا سوزن ته‌گرد هم توش باشد و اگر چه من اول دست می‌کردم توش و با انگشت‌ دور و برش را چک می‌کردم، اما گاهی پیش می‌آمد که درست همان لحظه‌ای که آدم دو طرف متکا را با دو دست به هم فشار می‌داد که یک کمی حالت سوراخ به خودش بگیرد، و حواسش بود که صداش بیرون نیاید که مادره متوجه شود، معلوم نبود یک نوک سوزن یا چوب کبریت از کجا پیداش می‌شد و درست می‌رفت زیر گلوی کیر آدم و نفس آدم می‌گرفت.

حالا اگر تاس آدم خوش می‌نشست و هیچ کدام از این اتفاق‌ها نمی‌افتاد هزار مشکل دیگر بود که باید باهاش کنار می‌آمد. مثلاٌ فرداش حتماً باید یادم می‌ماند که تا مادره میرفت مستراح، زود گره را شل ‌کنم و با دست دم زیگزالیها را پس و پیش کنم که اگر یک وقت خدای نکرده یک جوری شد انگشت مادره رفت توی سوراخ متکا نگوید این‌ها چی است؟ آخر گاهی دیده بودم که مادرم برای بلند کردن متکا دو انگشتش را عین قلاب می‌کرد توی سوراخ آن. اما شب بعد از آن همه فلاکت دیگر بی‌هوش می‌شدم و حالش را نداشتم که به مایعاتی که ریخته‌ام توی متکا فکر کنم).

تازه اگر بگویم با چه فلاکتی پنبه‌های توی متکا را که از دو طرف تا ده بیست سانت تبدیل به استخوان شده بود، عوض کردم دل سنگ به حالم کباب می‌شود. (آخه متکاهای ما اولش توش پنبه بود.) حالا همین قدر بگویم که یک ماهی بود که یک کیسه‌ی بزرگ دم‌زیگزالی را توی کارگاه نگه‌داشته بودم تا یک روز که می‌دانستم مادرم با خاله‌هام می‌رود شاه عبدالعظیم رفتم سر کار و با کلی خالی‌بندی اجازه گرفتم بروم خانه و به این بهانه کیسه‌ی دم‌زیگزالی‌ها را هم برداشتم و بردم و تا مادره توی شاه عبدالعظیم بود، دوتا متکا را باز کردم (چون یکی دوبار هم با متکای مادره اموراتم را گذرانده بودم) و پنبه‌هاش را با دم‌زیگزالی عوض کردم و آثار جنایت معصومانه‌ام را بردم توی خرابه‌های پشت قبرستان ارمنی‌ها (توی دروازه دولاب) ریختم و آمدم.

این دیگر گفتن ندارد که حد اکثر هر دوماهی یک بار ناچار بودم این کار را تکرار کنم. خُب یک نوجوان سیزده چهارده ساله که همه‌اش راست کرده است بجز موارد پسر اوستا و اتوبوس دست کم هفته‌ای دو سه بار هم به متکا نیازمند می‌شود. تازه همیشه که مادره نمی‌رفت شاه عبدالعظیم، اما من همیشه به متکا احتیاج داشتم. یک بار حتی ناچار شدم کیسه دم‌زیگزالی‌ها را، ببرم روی خرپشته قایم کنم، کشیک بدهم که کی مادره می‌رود بیرون، بدوم بروم دم‌زیگزالی‌ها را عوض کنم. خُب دفعه‌ی اول که گفتم پنبه‌ها را با دم‌زیگزالی عوض کردم مادرم خوشحال هم شد، اما نمی‌شد که هر دوماه یک بار جلو چشم مادره این کار را کرد. هم منطقی نبود هم مایعات استخوانی شده‌ی توش آدم را لو می‌داد.

تا به امروز هیچ ایرانی‌ای را ندیده‌ام که به اندازه‌ی من از آن خاک نفرت داشته باشد. خاکی که تا دینش به گند و گوز مذهب و فقر و خرافات و اخلاقیات آلوده است و برادر منی‌اش را لای کون برادرش می‌ریزد. (از روی زیر شلواری البته.)

چون یک سالی از ازدواج برادرم میگذشت می‌توانم بگویم او هجده ساله بود و من چهارده ساله و زنش دوازده ساله ‌(شش ماه این ور آن ور در شناسنامه‌ی ایرانی حساب نیست) و صحنهی گاییده شدن من هم یک کمی آن طرفتر از ضریح حضرت معصومه بود که امیدوارم هیچ وقت نور به قبرش نبارد. (گمانم برای همین من به خدا اعتقاد ندارم. چون در راه خدا بود که گاییده شدم؛ از روی زیر شلواری البته)، تازه خودم هم بعدها توی همان ضریح کلّی از خواهرانم را گاییدم (از روی لباس البته).

یعنی من و مادرم و برادرم و زنش رفته بودیم قم و نمیدانم چه طور شد که مجبور شدیم شب بمانیم و برویم مسافرخانه. چون معمولاً وضع ما طوری نبود که پول مسافرخانه بدهیم و طوری میرفتیم که شب برگردیم. خلاصه برای این که خرجمان زیاد نشود یک اتاق کوچک توی یک مسافرخانه‌ی شپشو گرفتیم که دوتا تخت یک نفره داشت. مادرم و زن برادرم روی یک تخت خوابیدند، من و برادرم هم روی یک تخت. تخت هم یک جوری بود که انگار آدم غلفتی میافتاد توش. یعنی نصف شب که بیدار شدم این جوری بود چون دیدم کیر برادرم غلفتی افتاده لای قاچ کونم و هیچ جوری نمی‌توانم تکان بخورم. هر چی فکر می‌کردم می‌دیدم سر شب که خوابیدم این تخت این جوری نبود. بعد بغضم گرفت چون دیدم برادرم شق و رق گذاشته لای کون من، تا آمدم بفهمم با این کیری که لای قاچ کونم است چه کار کنم، دیدم فرت و فرت و فرت ریخت. از تکان کیرش لای لمبرم فهمیدم که ریخت. بعد دیدم برادرم چرخید و پشتش را کرد به من و خوابید. هنوز نفهمیده‌ام چطوری من نمی‌توانستم تکان بخورم ولی او راحت توانست بچرخد. اما هیچ شک ندارم که ریخت (توی زیرشلواری البته). این سه چهار بار تکان خوردن کیر را می‌شناختم. خودم هم وقتی می‌گذاشتم لای لمبرهای پسر اوستام (از روی شلوار البته) وقت ریختن همین جوری سه چهار بار هی تکان می‌خورد.

البته ممکن است ادبیات‌چی‌ها فکر کنند توضیح ماجرای پسر اوستا از نظر ساختمانی جاش این جا نیست، اما من که زیاد هم ادبیات‌چی نیستم مطمئنم که جاش درست همین جاست، چون بعدش میشود ادامه داد که توی این جور مواقع معمولاً آن که مفعول واقع میشود یا خواب است یا نیمه خواب، اما فاعل به دلیل فعال بودنش همیشه بیدار است. من برای این حرفم سَند دارم. سَندش همین پسر اوستای پیراهن دوزم بود که پنج شش سال از من کوچکتر بود. حالا خود من هم همچین بزرگ نبودمها. فکر کنم سیزده یا چهارده سالم بود. بعد عقب افتادگی را هم اگر بهش اضافه کنید قضیه خیلی معصومانهتر میشود. تازه این یکی اصلا تقصیر من نبود. یعنی باعث و بانی‌اش اوستاهه بود که هفتهای چند بار تلفن میزد به کلفتی، دست دوزی، و آن قدر با طرف حرف میزد تا راضیاش میکرد ببردش بیرون (و بعد هم به قول خودش تا طرف می‌آمد ببیند چی به چیست می‌دید توی اوشون فشم است و یک چیزی دارد زرپ زرپ می‌رود آن تو).

اگرچه من اصلاً یادم نیست اوستاهه به کلفتها و دست دوزها چی میگفت، اما یادم هست یک جوری آرام و زمزمه‌وار با آنها حرف میزد که کیر من هم بلند میشد. اصلاً یادم نیست چی میگفت اما تا شروع میکرد با یکی از آنها حرف میزد کیر من هم بلند میشد. هر چی هم که هی سعی می‌کردم به لب تشنه‌ی امام حسین فکر کنم و به دو دست بریده ابوالفصل العباس یا به پهلوی شکافته‌ی فاطمه‌ی زهرا بی‌نتیجه بود).

من شک ندارم که چون خواهرم آن روزها گاهی کلفتی می‌کرد و گاهی دست دوزی از اوستاهه انتقام گرفتم. البته این هم بود که چون اوستاهه با حرف‌های حشری کننده‌اش چنان باعث بلند شدن کیرم میشد که خدا با بیست و چهارهزار پیغمبرش هم نمی‌توانست چاره‌اش کند، می‌گذاشتم لای لمبرهای پسرش. (برای همین است که ادبیات‌چی‌ها می‌گویند آدم موجود پیچیده‌ای‌ست). ولی امروز که فکرش را می‌کنم می‌بینم یک چیز مهمتری هم بود که میشود اسمش را گذاشت آهنگ کلام. آخر زمزمه‌های جنسی‌ی آن جاکش همیشه توی گوشم بود. فکرش را بکنید یک بچهی سیزده چهارده ساله که تازه شاشش کف کرده و از صبح ساعت شش میرود سر کار تا شب ساعت نُه، ده، این جا پشت چرخ خیاطی نشسته باشد و یک مرد سی، چهل ساله، در سه قدمیاش با کلفته یا دستدوزه طوری حرف بزند که هر طور شده بکشاندش بیرون. خُب این حرف زدن آهنگ دیگری دارد. آن قدر زمزمه می‌کرد که تقریباً نمیشد فهمید چه می‌گوید، اما همان آرامی کلامش یک آهنگی داشت که اولاً همان طور که من داشتم یقهها را آرایش میکردم کیرم بلند میشد، دوماً صدای این زمزمههاش از توی گوش من بیرون نمیرفت تا وقتی که می‌گذاشتم لای لمبرهای پسرش (از روی شلوار خودم و زیرشلواری او البته). اما بدبختی این بود که این دیوث راحتم نمیگذاشت. امروز ظهر راحت میشدم فردا دوباره شروع میکرد به حرف زدن و مرا وادار میکرد دوباره بگذارم لای لمبرهای پسرش که از من هم معصومتر بود و هشت، نه ساله.

البته همان طور که همه می‌دانند هر داستان و ماجرایی توی زمان و مکان رخ می‌دهد. اما آن طور که اوستای ما با زن‌ها حرف می‌زد حتی اگر آن زیر زمین هم نبود که من توش دکمه مادگی می‌دوختم، حتماً مثل آن روز که یک دست دوز را آورده بود ببرد توی زیر زمین ترتیبش را بدهد و من و پسرش را فرستاد بیرون، پسره را می‌بردم توی همان کوچه‌ی پیچ در پیچ بازارچه‌ی نایب السلطنه و توی یکی از پیچ هاش می‌گذارم لاش و اموراتم را می‌گذراندم. (از روی دوتا شلوار البته).

بله، این پیراهن دوزی یک دکان تقریباً چهار در پنج بود که یک زیر زمین هم داشت که من توش دکمه مادگی می‌دوختم و یک میز اطو هم توش بود و کلی جعبه‌ی خالی یا پُر از پیراهن. این زیر زمین یک دریچه داشت که یک تکه فلز بزرگ بود. وقتی می‌رفتیم پایین، آن را بالای سرمان می‌بستیم، وگرنه نمی‌شد توی مغازه راحت رفت این طرف آن طرف. این بسته بودن در باعث می‌شد که ما به راحتی روی میز اطو دراز بکشیم و بگذاریم لاش (چون اگر کسی می‌خواست وارد زیر زمین شود، تا می‌آمد دریچه را بلند ‌کند خبر می‌شدیم و می‌توانستیم از میز بپریم پایین). خلاصه روزی چند ساعت که من باید دکمه مادگی می‌دوختم توی زیر زمین بودم و کار من هم با پسر اوستا چند دقیقه بیش‌تر طول نمی‌کشید. ولی خُب همان طور که اوستای ما به دست دوزها عادت کرده بود، خداییش را بگویم پسرش هم به خوابیدن روی میز اطو عادت کرده بود. چون بعد از سه چهار بار که من با ترس و لرز گذاشتم لاش، دیگر خودش می‌آمد و می‌گفت بیا بریم بخوابیم، و قمبل ِ کوچکِ معصومش را می‌چسباند به مال من. (از روی دوتا شلوار البته).

 

اگر چه ماجراهای معصومانه‌ی توی اتوبوس‌ها فشار سنگین تمنای جنسی‌ی بود، اما در مورد پسر اوستا فقط تمنای جنسی نبود و درست یادم هست وقتی شروع کردم با احساس انتقام بود (چون کلفت‌ها و دست‌دوزها همه یادآور خواهر و مادرم بودند)، اما بعدتر که پسره خودش می‌خواست شکل یک رابطه‌ی دو طرفه را به خود گرفت (از روی شلوار البته.)

اوستاهه با حیله‌بازی و نقشه کلفت‌ها و دست‌دوزها را ترتیب می‌داد و با افتخار برای همه هم تعریف می‌کرد.

من هر وقت که یاد پسر او می‌افتم و یاد گاییده شدن‌های خودم دلم به درد می‌آید.

از همه ابلهانه‌تر کار برادر خاک بر سرم بود که چون از مادرم خجالت می‌کشید، آن شب روش نشد کنار زنش بخوابد و بعد که تنگش گرفت گذاشت لای قاچ کون برادرش.

اما از همه دردناک‌تر این است که همه‌ چیز انگار در کودکی اتفاق می‌افتد. اما کودکی چه دورانی است؟

من هشت ساله بودم، الک دولکی سیزده ساله.

پسر اوستام هشت ساله بود، من سیزده ساله.

من چهارده ساله بودم، برادرم هجده ساله.

این وسط فقط یک استثنا هست و آن هم اوستای پیراهن دوز است که دست کم سی سال از عمرش می‌گذشت و من شک ندارم که کودکی او همچین هم قشنگ‌تر از کودکی‌ی ما نبوده است. اما اوستای پیرهن دوز همه‌ش از کردن این و آن می‌گفت و هیچ وقت از گاییده شدن‌هاش حرفی نمی‌زد تا من بدانم.

حالا چطور است برخلاف ادبیات‌چی‌ها یک کمی هم شعار بدهیم و بگوییم:

گُه بگیرند مذهب را!

گُه بگیرند فقر را!

گُه بگیرند ترکیب این دو را!

گُه بگیرند سر زمین ایران را از سال 1338 تا همین امروز که توی همین گند و گوز مذهب و فقر چرخ می‌زند.

 

----------------------------

* دم‌زیگزالی یا دم‌زیگزاگی اصطلاحی است که در کشوبافی‌ها (کشبافی‌ها) و تریکو دوزی‌ها به کار می‌بردند. کنار چرخ زیگزال (زیگزاگ) تیغی هست که همان طور که ماشین دارد چیزی را زیگزال می‌زند، آن تیغ، لبه‌ی کشباف یا تریکو یا پارچه را که از روش رد شود، می‌بُرد و می‌ریزد زمین. دم‌زیگزالی را برای پُر کردن بدن عروسک یا تشکچه‌ی مُبل هم استفاده می‌کردند.