دلم می خواست چند جمله ای راجع به این داستان یا داستان های مرضیه ستوده بنویسم، مثلاً از ایجازی که بیش تر در چند داستان آخر اوست و در گزارش «خدا حافظ تهران»، یا مثلاً از نگاه او به زن بنویسم، بعد دیدم من چه کاره ام، آن هم وقتی که این همه طرفداران زنان (فمینیست ها؟) از زن، و به خصوص از زن در خارج از کشور نوشته اند؟ تازه توی این داستان مرد هم کم نیست و مردهاش هم هیچ کدام شان هویج نیستند. http://sardouzami.com

 

یا مقلب القلوب و

مرضیه ستوده

 

بی وقتی‌های فخری، وقت‌های خاصی بود، خاصه وقتی خانه را رفت و روب می‌کرد، قشنگ همه جا برق می‌زد، گلدان‌ها را صفا می‌داد، دست می‌کشید به خواب قالی، مات می‌شد به نقش نارنج و ترنج. چای را که دم می‌کرد، دلش هوا می‌کرد کسی از در بیاید، از تمیزی‌ی خانه حظ کند و در استکان کمرباریک که تازه خریده بود، چای بخورند و از این روزگار غدٌار، یکی او بگوید، یکی فخری. یکی دوبار به سرش زده بود بپرد تو خیابان یقه‌ی یکی را بگیرد. گنجشک‌ها را روش نمی‌شد به کسی بگوید، حتی به برزو، فقط یک بار دم به گریه و خنده به خان دایی گفته بود. اگر بی هوا چشمش می‌افتاد لب هره‌ای، کنار حوضی، لابه‌لای درخت‌ها گنجشک‌های کپل مپل که معلوم نیست چه رنگی‌اند، انگار رنگ خاک، با آن نوک‌های ظریف، سرهای چرخان، بی‌قرار به پچپچه و لولیدن در هم بی‌وقفه، بی‌مرز – بی وقتی‌اش می‌کرد. دم به گریه، دلش می‌خواست یکهو آن عیش و خوشی را فریاد کند تو سینه‌ی دیگری تا شادی در شادی شود. بعد از مردن خان دایی، این اواخر که می‌رفت کنار دریاچه، هی آبی آبی آسمان و دریا، آن‌جا که مرزهاشان یکی می‌شود در آن خلاء بی‌کرانه، دلشوره‌هایش را به موج‌ها می‌سپرد. موج‌ها نرم نرم در هم غلتان و هزارپاره خورشید در آب تا میهمانی‌ی آینه‌ها و نسیم دریایی که پیچیده بود به موهاش، انگار که این همه در کار عشق‌ورزی، فهمیده بود که باید تو سینه‌ی خودش فریاد کند.

 

عکس خان دایی کو؟ کجا جا ماند؟ داده بود آن عکس را بزرگ کرده بودند. می‌خواست خاطره‌ی خان دایی را برای امید و نوید زنده نگه دارد. تازه آمده بود کانادا که خبرش را شنید. زده بود خودش را، پشت هم خنج کشیده بود به گونه‌ها، همسایه‌ها هاج و واج، گرفته بودنش. دوست و آشنا آمدند حلوا پختند، همدردی کردند. به دوستان پارسالی، از خان دایی‌ی هزار ساله چه بگوید؟ عکس خان دایی کو؟ وقت اسباب کشی که هی از این زیرزمین به آن بالا خانه می‌شدند کجا جا ماند؟ حیف از آن برق چشم‌‌ها، کجا گم شد؟ این جایی‌ها خان دایی ندارند؟ برق چشم‌های خان دایی، برق چشم‌های کسی بود که خود به خود در پیوند با شادی‌ی دیگران، در پیوند با معجزه‌های کوچک زندگی می‌‌کند. از بقبقوی این قمری‌ها بگیر تا طراوت بنفشه، تا شادی‌ی دست به دست دادن فخری و برزو، تا بوی گس اقاقی، تا ماه شب چهارده، تا چشمک چشمک ستاره و هی کهکشان در کهکشان. در آن عکس، فخری داشت دفتر عقد را امضا می‌کرد. خان دایی دفتر را گرفته بود جلو عروس و داماد. خنده‌ی پیروزی و برق شادی‌ی چشم‌های خان دایی، داستان‌های تودرتوی روزهای خوش زندگی فخری بود.

فخری عزیز بابا بود. پدر راضی نمی‌شد دخترش را شوهر دهد. می‌گفت زود است. برزو دست به دامن خان دایی شده بود. چه شب‌ها که خان دایی با پدر فخری تخته بازی می‌کرد و به او می‌باخت تا او هر چقدر دلش بخواهد کرکری بخواند و بعد خان دایی برود سر اصل موضوع. هر بار که می‌‌آمد چند خوشه اقاقی از درخت خانه‌شان تازه تازه می‌آورد. اتاق‌هایشان از عطر اقاقیا آکنده می‌شد. تازه، بعد از پدر فخری، عالم تاج، عمه‌ی فخری، باید راضی می‌شد. عالم تاج برای خودش عالمی بود. ابروهای قیطانی‌ی وسمه کشیده‌اش را لنگه به لنگه بالا می‌انداخت، با سینی‌ی چایی، ریز رنگ می‌گرفت سر می‌جنباند: به کس کسونش نمی‌دم، به همه کسونش نمی‌دم، به راه دورش نمی‌دم...  و همین‌طور توفان چشم و ابرو به پا می‌کرد تا  آخرسر که بگوید آیا بدم، آیا ندم. بعد چشم‌هاش را ریز می‌کرد، قیطان‌هاش را بالا نگه می‌داشت یعنی که نه، دختر نمی‌دیم. یعنی که حالا حالاها باید بدویی.  ِجزٌِ خان دایی را درمی‌آورد. هی خان دایی را می‌کشید گوشه کنار، قیافه‌اش را مرموز می‌کرد می‌گفت یک خواستگار پیدا شده، همچین...

عکس خان دایی کجاست؟ کجا جا ماند؟ فخری و برزو از همدیگر می‌پرسیدند، هر چی می‌گشتند پیدا نمی‌کردند. بعد می‌گذاشتند تقصیر همدیگر، جر و منجر.

 

از کی دیگر برزو به گوشش گندم گندم نخوانده بود؟ از حمام که می‌آمد موها آبچکان، مژه‌ها تیر بلا، گندم صدایش می‌زد. بگومگوشان که می‌شد با حرص بهش می‌گفت خارخاسک خانم. فخری دلش برزوی آن وقت‌ها را می‌خواست که وقت کام‌گیری، هرم نفس را مبادا که یکسر بسوزاند، ازپشت گردن، از خواب موها، ببوسد تا گودی‌ی کمر، گندم گندم بگوید.

هر چی به زندگی‌اش فکر می‌کرد که چی شد که همچین شد، گیج‌تر می‌شد. باورش نمی‌شد تن داده باشد به این همه‌... این همه چی؟ در تعریفی نمی‌گنجد همینطور آدم هپلی هپو از هم متلاشی شود. چقدر بلا باید سر آدم بیاید تا آدم خودکار هی تن دهد و هی دنده‌اش پهن شود؟ هر چه عمیق‌تر فکر می‌کرد گیج‌تر می‌شد، تنش سرٌ می‌شد می‌رفت جلو آینه خودش را ویشگون می‌گرفت. بلند بلند با خودش می‌گفت از کی نوید اینطور ناخن می‌جود؟ هان؟  از کی امید گرپ گرپ سر به دیوار می‌کوبد، یادش نمی‌آمد هر چه فکر می‌کرد که حد و مرزش را به خاطر بیاورد نمی‌توانست. در هزارتوی روزهای جا به جایی و انتظار انتظار انتظار تا آمدن برزو، گیج و سر در گم می‌شد. در چنبره‌ی همان سر درگمی‌ها، زد به الکی خوشی. می‌رفت کنسرت اندی و کورس می‌رقصید، جیغ و ویغ می‌کرد، هورا می‌کشید و در شب‌های آواز معین مست می‌کرد، زار می زد، اشک‌هاش با ریمل، سیاه سیاه می‌ریخت رو گونه‌هاش. داوود می‌گفت بس کن فخری.

 

زمان جنگ، در وانفسای بمباران‌های تهران، فخری و برزو افتادند به این در و آن در زدن که از ایران خارج شوند. با کوهی از مشکلات روبرو بودند. دست خالی با دو تا بچه. داوود، رفیق سالیان برزو چند سالی بود کانادا زندگی می‌کرد. قرار شد فخری و بچه‌ها قاچاقی بیایند پناهنده شوند تا برزو پول تهیه کند و به آن‌ها بپیوندد. داوود بهشان گفت نه. از کانادا، از قوانین و مشکلات بهشان می‌گفت که طریق پناهنده‌گی طول و تفصیل دارد. آن‌ها، از آنجا، از تهران، می‌گفتند شش ماه بیشتر طول نمی‌کشد. شب‌های بمباران فخری قلبش می‌رمبید. فخری جاکن شده بود.

 

روزی که فخری و بچهها رسیدند، داوود، فخری را نشناخت، امید و نوید را هم که ندیده بود. تا وقتی که پلیس فرودگاه اسم داوود را تو بلندگو گفت داوود رفت دید که دارند از فخری انگشت نگاری میکنند. بچهها هم زل زده بودند به انگشتهای سیاه مادرشان. موهای بلند و خرمایی فخری که حالا زرد زرد بود بالای سرش کپه بود و یک سنجاق نوک تیز هم از تو موهاش رد شده بود. وقت انگشت نگاری سرش را که هی دولا میکرد سنجاق داشت میرفت  تو چشم مامور اداره اقامت. قیافهی فخری مثل همه‌ی آدمهایی بود که با خودشان جنگ داشتند که اگر کانادا کشور مهربان و انسان دوستی است چرا در بدو ورود، باید این همه دروغ بگویند.

امید بی‌صدا گفت : مامان حالا می تونیم حرف بزنیم؟  فخری گفت: آره مامان جان این آقا هم عمو داووده. صدای فخری از ته چاه در میآمد. ترس خورده، دست بچهها را چنان محکم گرفته بود که ناخنهاشان قرمز شده بود. نوید خودش را به مادرش فشار میداد و بغض کرده بود.

از در سالن فرودگاه که آمدند بیرون تا سوار ماشین شوند، باد لوله شان کرد. آنها نمیدانستند که چطور مثل داوود پشت به باد کنند، رسیده نرسیده، درجا، باد دریدشان. نوید زد زیر گریه. داوود بغلش کرد و گفت: چیزی نیست عموجون، باد است باد. تو ماشین، فخری و داوود برای این‌که با هم غریبی نکنند یاد گذشته‌ها کردند که با برزو و برو بچه‌های کوی دانشگاه کوه می‌رفتند. اما داوود نگفت که وقتی برمی‌گشتند، فخری که روسری از سر باز می‌کرد موهاش شلال شلال می‌ریخت روی شانه‌هاش و می‌گفت آخیش... داوود چطور دلش می‌لرزید.

 

فخری زود جا افتاد. با ذوق و شوق زندگی جور می‌کرد. از این و آن، از دوست و آشنای داوود، وسائل دست دوم، دست سوم جور می‌کرد. همه را خودش جلا می‌داد خوشگل می‌چید تو زندگی‌اش. شب‌ها تا دیروقت زبان می‌خواند. روزها هم در یک کافی شاپ کار می‌کرد.

خیال داشت آرایشگری بخواند و سالن باز کند. تر و فرز، به بچه‌هاش می‌رسید. به قر و فر خودش میرسید. هر روز یک جور لباس میپوشید و موهاش را مدل میداد. یک روز دم اسبی، یک روز جمع می‌‌کرد بالای سرش، یک روز تل می‌زد. وقتی تل مخمل می‌زد ابروهاش، تا به تا، انگار سر جنگ داشت با آدم، عرصه بر داوود تنگ می‌شد. اوایل هر وقت میخواستند از در بروند بیرون، دست میکرد تو جالباسی دنبال روپوش و روسری. بعد همه با هم میخندیدند. طول کشید تا از سرش افتاد. رفته رفته حالتش تغییر میکرد. توی چشمهاش تمنا بود. نی نی چشم‌هاش با شیطنت برق می‌زد.

جواب درخواست پناهنده‌گی‌ی فخری بعد از یکسال رد شد و وکیل تقاضای فرجام کرد. توی دادگاه، پس دروغ‌هایی که گفته بود برنیامده بود. شبی که تلفنی به برزو گفت که چی شد، مست کرد. و شب‌های دیگر هم مست کرد. دیگر زبان نمی‌خواند، بچه‌ها که میخوابیدند بالا سرشان یک فصل زار می‌زد بعد ودکا می‌رفت بالا. تو عالم مستی حواسش به بچه‌هاش بود به کوچکترین صدا، هشیار می‌گفت چیه مامان جان...

 پس بابا کی میآد؟ پس بابا کی میآد؟ برزو آن طرف آب‌ها جلز و ولز می‌کرد، برای فخری و بچه‌ها پرپر می‌زد. فخری درمانده، سعی میکرد یکجوری حالیشان کند که باید صبر کنند تا کارهایشان درست شود. بچه‌ها نمی‌فهمیدند کدام کارها، اما می‌دانستند که آن کارها مربوط به پاکت‌هایی است که شب‌ها فخری از توی کشو درمیآورد و کاغذ روی کاغذ دسته میکند و بالایشان به فارسی مینویسد: کمک هزینه، بیمه، دادگاه، اداره اقامت.

نوید ناخن میجوید، آنقدر می‌جوید که خون میزد. دکتر پماد تلخ داد بود که بمالند به ناخن‌هاش. همانطور تلخ تلخ می‌جوید. امید جوشی که می‌شد، سر و کله‌اش را می‌زد به در و دیوار. سرش ورم می‌کرد، پیشانی‌اش کبود می‌شد. مشاور مدرسه، فخری را خواست. فخری و داوود با هم رفتند. مشاور گفته بود اگر یک بار دیگر آثار خشونت در سر و صورت امید دیده شود بچه را از او می‌گیرند. فخری چنان نعره‌ای زده بود که مشاور همانجا پس افتاده بوده. یورش برده تو صورت میس مورگن، هوار زده : کسی که بتونه بچه‌ی منو از من بگیره هنوز از کون ننه‌اش نیفتاده پایین. بعد هم زده تخت سینه‌ی داوود که ترجمه‌ش کن. البته برای فخری کلاس همیاری و خودیاری گذاشتند که اجباری بود و باید حتما در کلاس حاضر می‌شد.

هر چه سرنوشت بی‌رحم‌تر می‌شد، زندگی در فخری بیشتر می‌جوشید. زبانش راه افتاده بود به دوست و آشنا کمک می‌کرد، می‌بردشان این اداره، آن ادراه، برایشان ترجمه می‌کرد. توی آرایشگاهی کار گرفت. درآمد خوبی داشت. می‌گفتند دستش سکه دارد. به دوستانش میرسید. برای بچههاشان اسباب بازی وشکلات میخرید. همراه تازه‌واردی که پسرکش سرطان داشت، رفته بود بیمارستان کودکان. وقتی آمده بود خانه، نمی‌توانست درست با امید و نوید حرف بزند، قلبش نمی‌کشید راحت بگوید چیه مامان جان... چشم‌های ترش خمارتر، نگاهش گنگ، داوود داشت نگاه‌نگاش می‌کرد، حالا داشت تو لیوان ودکا میریخت و توش لیمو می‌چکاند به داوود می‌گفت‌: هی به من بگو این کوفتو نخور، پس چی کار کنم؟ تو تا حالا بچهی کچل دیدی؟ هی سر کچلشو ماچ کردم گفتم آقا خرسه رو ببین. براش یه خرس خریده بودم که طبل میزد.

 

همانجا تو آرایشگاه، داده بود روی سینه‌ی چپش یک پروانه خالکوبی کرده بودند. هر وقت داوود می‌رفت آنجا، یک بال پروانه را بیرون می‌گذاشت. یک دامن ابریشم مشکی داشت که وقتی می‌پوشید انگار هیچی پاش نبود. وقتی مست می‌کرد از عاشق‌های دلخسته‌اش توی کافی شاپ برای داوود می‌گفت. یک شب شیشه‌ی آبجو را پرت کرده بود به داوود که مگر تو مرد نیستی. قلبش که می‌رمبید، نفس نفس که می‌زد، پروانه روی سینه‌اش دور و نزدیک می‌شد.

داوود سخت به خودش می‌پیچید. نه راه پس داشت نه راه پیش. چشم‌های امید انگار چشم‌های برزو، انگار برزو داشت نگاش می‌کرد. گذشته‌ها، زمان دانشجویی، جذب دکتر شریعتی شده بود ولی به هیچ‌وجه مذهبی نبود. برای خودش مرام داشت. گرچه سال‌ها بود برزو را ندیده بود اما رفاقت‌ برزو را در قلبش حفظ کرده بود و به آن احترام می‌گذاشت انگار که به تکه‌ای از وجود خودش احترام بگذارد. بعد هم، دورش پر بود. شهر فرنگ از همه رنگ، از این رابطه‌های مثلا به آزادی رسیده، سه‌تایی، چهارتایی، ضربدری که روی کول هم می‌پریدند و بچه‌های بیچاره چشم‌هاشان قیقاج پیچ برمی‌داشت.

 اما می‌مرد و زنده می‌شد، برای لحظه‌های گیج و مست‌آلود فخری. وقتی که خوب الو می‌گرفت و یاد خان دایی می‌افتاد، داوود منتظر، پرپر می‌زد تا فخری یکهو اشک‌هاش میان خنده‌هاش گم شود و ادای عالم تاج را درآورد، روی میز رنگ بگیرد، ابرو تا به تا کند: به همه کسونش نمی‌دم، به راه دورش نمی‌دم...

 داوود دوست دختری داشت از چند سال قبل، دختر ریزه میزه‌ای بود اهل اوکرائین. مدتی بود رابطه‌شان سرد شده بود. درواقع، رابطه‌ای شکل نگرفته بود. هیچوقت نمی‌توانستند مغز میوه‌ی دلشان را برای هم بگویند. به مرور همان حرف‌های نصفه نیمه‌شان هم  ته کشیده بود. حالا داوود می‌رفت سراغش و چه بسا به یاد فخری چنان دخترک را می‌کوبید به تخت که دخترک نشئه‌ی لذت، هاج و واج می‌ماند.  

 

فخری زیرزمین خانه را آرایشگاه کرده بود. یکشنبه‌ها، مشتری‌ها و همشاگردی‌هاش می‌آمدند. امید و نوید بهشان می‌گفتند، گنگ فخری. مجلس زنانه بود. لخت می‌شدند، مومک می‌انداختند، موهایشان را رنگ و ورانگ می‌کردند، ناخن‌هاشان را جیگری می‌کردند، بند که می‌انداختند، آخ و واخ می‌کردند. نوید از تو حیاط می‌شنید و هراسان می‌شد. هر هفته، هر یکشنبه، همین‌ها را به هم می‌گفتند: وا خوش به حالت تو اصلا پروپات مو نداره. کوفتت بشه چند پوند کم کردی؟ موهای سرم می‌ریزه. ویتامین ئی می‌خوری؟ چکاپ سالانه رفتی؟ فروشگاه فلان حراج کرده چه حراجی. این رنگ چه بهت می‌آد، جان من؟... بعد شورت و کرست‌های نو خود را به هم نشان می‌دادند، از جلوه‌ی سینه‌هایشان زیر تورهای دانتل و ابریشم، صورت‌هاشان گداخته می‌شد، چشم‌هاشان برق می‌زد. عصر که می‌شد، فخری بساط را می‌آورد، صفا. مشروب که می گرفت‌شان دل غشه بود. همه‌شان یا طلاق گرفته بودند یا شوهرانشان در راه بودند. رابطه‌های دوم و سوم هم تقش درآمده بود. همه از دم، یکی دو تا بزغاله‌ی افسرده داشتند که تنها تو اتاق زل زده بود به صفحه‌ی تلویزیون. یک تنه، زیر بار زندگی، یک تنه، سر و کله زدن با بچه‌های عاصی، پیرشان کرده بود. پیر بی‌عزت شده بودند.

فخری می‌گفت: بس کنید دلم ترکید، چس ناله موقوف. می‌رفت نوار عربی‌ی خودش را می‌گذاشت می‌گفت اوسٌا مسته. شال بلند قرمز و مشکی که شرابه‌هاش پولک پولک بود می‌بست دور باسنش. گره‌ها برجسته، یکی این طرف، یکی آن طرف، سرتا پاش ریز ریز، جنبان. تا نوار بخواند، چشم‌هاش را می‌بست، یادش می‌آمد گذشته‌های دور در مهمانی‌ها می‌رقصید، برزو با شیفتگی نگاش می‌کرد و غیرتی می‌شد. سر خم می‌کرد روی سینه، صبر می‌کرد شادی‌ی موسیقی در جانش روان شود در سینه‌اش بشکفد... تی تا تی تا، تامپ تامپ... سرش را آرام به عقب خم می‌کرد دست‌هاش را می‌برد بالا سق می‌زد، تشتک‌های خیالی را تکان تکان می‌داد. تی تا تی تا، تامپ تامپ تی تا تی تا... شادی و طرب دور کمرش به کش و قوس، پروانه‌ی بی‌قرار زیر شلال ابریشم پیدا و ناپیدا، پولک‌های براق، لرزان لرزان، مواج. هی هی کنان دست می‌زدند، هلهله می‌کردند.

فخری دیگر نمی‌توانست مثل آنوقت‌ها برقصد، دست به قفسه‌ی سینه، پس پسکی می‌رفت عقب، می‌نشست زمین. همان‌طور که خنده‌هاش کش می‌آمد ادای مشاور جلسه‌ی خودیاری را در می‌آورد، دست‌هاش را می‌گذاشت وسط پاش، کشاله‌های رانش را فشار می‌داد، با قمیش می‌گفت: با بدن خودتان راحت باشید. به خودتان اهمیت دهید. خوشحال باشید و حمام خوشبو بگیرید. بعد انگار که مشاور آن جا نشسته باشد همراه با بیلاخ، فحش‌های آبدار می‌داد.

بعد تلفن می‌زدند پیتزا سفارش می‌دادند. همگی دِ بخور. نخوری‌هایی که در هفته‌ی گذشته کرده بودند تلافی می‌شد. آخر شب فخری دست به قفسه‌ی سینه، مهمان‌ها را بدرقه می‌کرد.

 

سه سال آزگار گذشت. امید و نوید به دوری‌ی پدرشان عادت کردند. با داوود اخت شده بودند. با هم سینما و استخر می‌رفتند. شب‌ها قبل از خواب با هم کشتی می‌گرفتند. داوود اسب و شتردوکوهانه می‌شد، نوید را روی پشتش دور اتاق می‌گرداند.

عزیز خانم تلفن می‌زد به فخری می‌گفت: یه فکری برای برزو بکنین بچه‌م قرصی شده. خراب شه این راه خارج. نکنه کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ست. فخری همینطور که تو دلش می‌گفت تو یکی خفه بمیر، به آرامی براش توضیح می‌داد که دست ما نیست.

تا روزی که انتظارها سرآمد. قوانین انسان دوستانه‌ی کانادا، فخری را به عنوان شهروند پذیرفت. و عاقبت برزو آمد. داوود کم کم یادش ‌آمد که برزو چه خنده‌اش شیرین بود وقتی می‌خندید صورتش در یک آن میدرخشید. حالا همدیگر را بغل میکردند به سر و صورت هم دست می کشیدند و هی میگفتند خودتی؟ تو چشمهای هم دنبال گذشتهها بودند. از خاطرات، تکه پاره، گفته نگفته، میگفتند یادته؟  بچهها مینشستند روی زانوی پدرشان، یکی این طرف، یکی آن طرف. به امید میگفت بابا چه بزرگ شدی. فخری هم ذوق زده جورواجور خوراکی جلوشان میگذاشت. امید و نوید سرشان را کج میکردند تو صورت پدرشان خوب نگاهش می‌‌کردند بعد پقی میزدند زیر خنده. فخری و برزو تا مدتها آرام نمیگرفتند. گوشه کنار، تو بغل یکدیگر اش