http://sardouzami.com

 

یک صدای خوب از گذشته دور

 

نسیم خاکسار

 

سیمون فکر کرد اینطور که دعوای یانکه و فرانک دارد پیش می‌رود ممکن است کارشان به جاهای باریک بکشد. اصلاً خودش را برای آن آماده نکرده بود. وقتی با استر زیر باران تندی که گاه حرکت شیشه پاک کنها را روی شیشه جلو ماشین بی‌خاصیت می‌کرد، جاده طولانی خرونیگن تا اوترخت را می کوبید و می‌رفت که در تشییع جنازه مارگیریت شرکت کند، یک صدم بازیهائی را که استر احتمال می داد آنها سر هم بیاورند، حدس نمی‌زد. به او هم دلداری می‌داد به هرحال آنها ملاحظه مرده را می‌کنند. استر هم پاک گیج شده بود. دسته گل بزرگی را که خریده بود و با چه وسواسی دورش روبان آبی پیچیده بود، رنگی که زیاد مورد علاقه مارگریت بود، در بغل می‌فشرد و با تاسف به او و تابوت نگاه می‌کرد. سیمون، با فرانک و خاله‌اش، یانکه، رفت و آمدی نداشت. به‌خاطر استر آمده بود. نمی‌خواست توی راه تنها باشد. استر همسایه بغل سیمون بود. و با او و زنش که دو سال پیش مرده بود رابطه خوبی داشت. هروقت غذای خوشمزه‌ای می‌پخت به او زنگ می‌زد که بیاید با هم شام بخورند. هردوشان بدشان نمی‌آمد گیاهخواری کنند. اما دکترشان گفته بود کمی گوشت درهفته برای آنها که آهن خونشان پائین بود لازم است. برای همین هروقت استر گوشت پرنده وحشی پیدا می‌کرد او را به شام دعوت می‌کرد. سیمون هم درعوض هروقت استر مشکلی در خانه داشت می‌رفت کمکش. به باغچه خانه‌اش می‌رسید یا وقتی می‌رفت سفر، گلدانهای خانه‌اش را آب می‌داد. گاهی هم که مارچوبه می‌پخت او را دعوت به شام می‌کرد.

استر عاشق سفر به جاهایی بود که مردمانش خیلی ساده و بدوی زندگی می‌کردند. تا پای همراهی برایش پیدا می‌شد می‌رفت به یکی از مناطق پرت و دورافتاده در جاهائی مثل مصر، ترکیه، یونان یا آفریقا. چندتا دوست به سن و سال خودش داشت در هندوستان و ژاپن و گرجستان. وقتهائی که همراه برای آنجور جاها برایش پیدا نمی‌شد، تک و تنها بار سفر می‌بست و می‌رفت پهلو آنها. چند سالی بود که بازنشسته شده بود. قبلاً معلم تاریخ بود. شوهرش را دهسال پیش از دست داده بود. دو دختر داشت که هیچکدامشان در هلند زندگی نمی‌کردند. مارگیرت، خواهر شوهرش بود. از آن زنهای قوی که یک خانواده سنگین را روی دوش می‌گرداندند. به نظر سیمون از این نوع زنها دیگر کم پیدا می‌شود. از دو سال پیش وقتی سرطان ریه‌ مارگیریت شدت پیدا کرده بود می‌دانست می‌میرد. همان وقتها از استر خواسته بود قول بدهد سر تشییع جنازه‌اش حاضر باشد. دلش می‌خواست یک صدای خوب از گذشته دور وقتی هنوز او را نسوزانده‌اند یا خاک روی تابوتش نریخته‌اند، دور وبرش باشد. این چیزی بود که استر بی‌انکه بخواهد از خودش  تعریف و تمجید کند،  به نقل از مارگیریت توی راه به او گفته بود.

استر از زندگی خودش و شوهر و اقوام دور و نزدیکشان داستانهای زیادی برای او نقل کرده بود. برای همین سیمون خوب آنها را می شناخت. فرانک، پسر مارگیریت بود و پنجاه سالی شیرین داشت و یانکه، خاله‌اش، سنش به هشتاد می‌رسید. اما بطور عجیبی هنوز قرص و محکم بود. جثه لاغری داشت و بدون عصا راه می‌رفت. استر گفته بود که هنوز سوار دوچرخه می شود و خرید روزانه اش را خودش می‌کند. مارگیریت هم تا وقتی تنگی نفسش او را نیانداخته بود، مثل او قرص و محکم بود. چند بار او را خانه استر دیده بود. وقتی استر از گذشته مارگیریت برای سیمون حرف می‌زد، می‌توانست برق تحسین را در چشمهایش ببیند.

شوهر مارگیریت یهودی بود. خدمت سربازیش وقتی افتاده بود که داشت جنگ جهانی دوم شروع می‌شد. هنوز یهودی کشی راه نیفتاده بود. اما شامه او از پیش حدس می ‌زد اگر این تب بالا بگیرد چه بلاهائی سر شوهرش می‌آید. یکروز در همان ماههای اول سال 1940بی‌آنکه از تصمیمش به کسی چیزی بگوید، پا شده بود و رفته بود سربازخانه و دست شوهرش را گرفته بود و از صف سربازهایی که در میدان خاکی قدم رو می‌رفتند کشیده بود بیرون. و یکراست برده بودش خانه.

- نمی خواهد تو این وقت گُه، به مام وطن خدمت کنی. بمانی آنجا کلکت کنده ست.

شوهرش اول مقاومت کرد اما وقتی چند ماه بعد ارتش هلند و بلژیک خیلی زود تسلیم نازیها شدند، فهمید حق با زنش بوده است. از آن به بعد خودش را دربست گذاشته بود در اختیار او. او هم بلد بود چطور هم او را بگرداند، هم خانواده را. مارگیریت توی یک خانواده کاتولیک دنیا آمده بود. اما خودش از آن سفت و سختهاش نبود. هیچوقت نبود. در آخرین روزهائی که داشت می‌مرد وصیت کرده بود او را بسوزانند.

وقتی سیمون و استر رسیندند به قبرستان که در غرب اوترخت بود و زیر چتر گنده‌ای که از اطرافش شر شر آب می‌ریخت و سیمون دست گرفته بود، پا گذاشتند توی سالنی که تابوت مارگیریت را پیش از سوزاندن آنجا گذاشته بودند، بین فرانک و یانکه دعوا بالا گرفته بود.
یانکه اصرار داشت چون خواهرش کاتولیک بود باید به رسم کاتولیکها تشییع جنازه شود. برای همین رفته بود یک صلیب بزرگ با نقش عیسی مسیح روی آن خریده بود و گذاشته بود روی سینه مارگیریت. کشیشی هم دعوت کرده بود تا پیش از سوزاندن خواهرش برای آمرزش روح او دعا بخواند. فرانک که معتقد بود مادرش هیچوقت کاتولیک خوبی نبوده، و این اواخر حتا به خدا و هیچ مذهبی هم اعتقادی نداشته است، داشت از عصبانیت خونش را می‌خورد. برای همین پی فرصت می‌گشت تا بهانه‌ای پیدا کند و صلیب را از روی سینه مادرش بردارد. اما یانکه که از قصد او آگاه بود از پای تابوت جم نمی‌خورد. دیدن صورت سفید مارگیریت با صلیب روی سینه و  چشمهای بسته، توی دعوا و چشم غره رفتنهای آنها، یکجوری سیمون را عذاب می‌داد.

استر رو به سیمون گفت:

- من کاری به کارهای یانکه ندارم. شاید دنبال آمرزشی یرای روح خودش می‌گردد، که تازه  آن را هم باور نمی‌کنم. اما از این جوشی که فرانک دارد می‌زند بیشتر عصبانیم. به نظرم هردوشان دروغ می‌گویند. کارجفتشان تصنعی است.

سیمون گفت:

- خودت را زیاد ناراحت نکن.

فرانک با دیدن سیمون و استر که میان جمعیت ده پانزده نفری توی سالن گوشه‌ای ایستاده بودند، رفت طرفشان و همانطور که سرش را با عصبانیت می‌خاراند رو به استر گفت:

- می‌بینی! همه دعوای خاله یانکه سر این است که مامان هنگام تولد در یک کلیسای کاتولیک غسل تعمید داده شده. اما این شد دلیل؟

استر جوابش را نداد فقط گفت:

- غمگین کننده است. خیلی غمگین کننده است.

و دستش را برای آرام کردن او گذاشت روی شانه فرانک.

فرانک اشعاری را از چند شاعر که مادرش خیلی دوستشان داشت و روی دو قطعه چوب باریک حک کرده بود نشان استر داد. می‌خواست به جای صلیب آنها را بگذارد روی سینه مادرش.

- ببین استر این را اول به تو بگویم که بدانی. چه خاله یانکه خوشش بیاید چه نیاید، من دم آخرهم شده اینها را می‌گذارم توی تابوتش. باید مادر من با این چوبها سوزانده شود. نه با آن علامت مسخره که اصلاً از آن هم خوشش نمی‌آمد.

و در سکوتِ استر ادامه داد:

- ببین این کار را می‌کنم یا نه.

استر باز گفت:

- خیلی غمگین کننده است.

سیمون فکر کرد استر چه کار عاقلانه‌ای می‌کند که توی کارشان دخالت نمی‌کند. با اینهمه فکر کرد با همان چند کلمه، حرف دلش را به آنها زده است. برای سیمون در آن لحظه خیلی دشوار بود بداند حق با کدامیکشان است. با دستهایی که به احترام مرده روی هم نهاده بود به فرانک که داشت زیر چشمی او را نگاه می‌کرد تسلیت گفت. بعد وقتی فرانک از آنها دور شد به استر که با تاسف سرش را تکان می‌داد گفت:

- اینقدر خودت را عذاب نده. یکجوری با هم صلاح می‌آیند.

فرانک وقتی از آنها جدا شد یکراست رفت نزدیک تابوت ایستاد و بعد با استفاده از یک لحظه بی‌توجهی یانکه که با دیدن استر، داشت با مهربانی به او نگاه می‌کرد، صلیب را از سر تابوت برداشت گذاشت پائین و چوبهای خودش را گذاشت روی سینه مادرش. کسانی که دور و بر مرده توی سالن جمع شده بودند متوجه شدند ولی سعی کردند به روی خودشان نیاورند. دوقلوهای فرانک، دخترهایی حدود دوازده سیزده ساله، درلباسهای سیاه  و توری که مثل مادرشان روی صورتشان بود بغل فرانک ایستاده بودند. طرحهائی با آب رنگ از مادر بزرگشان را که کار خودشان بود در دست داشتند. طوری گرفته بودند جلوشان که همه می‌دیدند. استر با  دیدن آنها بیشتر لجش گرفت. آهسته زیر گوش سیمون گفت:

- ببین سیمون تقریباً چهار سال می‌شود که من خبر دارم اینها مادر بزرگشان را ندیده اند. می فهمی؟ به این می‌گویند حقه بازی.

سیمون سرش را تکان داد اما جوابی نداد. داشت به یانکه نگاه می‌کرد. یانکه صلبیش را که فرانک از روی مرده برداشته بود و تکیه‌اش داده به تابوت، یک دستی بر‌داشت و چوبهای فرانک را با سر آن با قهر پس زد به عقب و بغل آنها گذاشتش روی سینه خواهرش. فرانک با صورت درهم رفته تمام حرکات او را دنبال کرد بعد با دلخوری به چوبهاش نگاه کرد که روی سینه مادرش کمی کج نشسته بودند، ولی هیچ حرکتی نکرد.

فرانک کودکی خوبی نداشت. سیمون اینرا می‌دانست. هفت سالش بود که پدرش، مادرش را ترک کرد  و با زنی که توی گروه موسیقیشان با او روی هم ریخته بود زد به چاک و رفت آمریکا. ماجرای چگونگی عاشقیشان را استر برای او تعریف کرده بود.

دختره ازآنهائی بود که صفت آتشپاره برازنده شان بود. در یکی از اجراهایی که گروه موسیقی پدر فرانک در بلژیک داشت، پریده بود وسط صحنه و طوری رقصیده بود که دل پدر فرانک را برده بود. راستش معلوم نبود آن شب کدامیکشان قصد بلند کردن دیگری را داشتند. چون پدر فرانک هم، در آن چند عکسی که سیمون از او در آلبوم استر دیده بود، مرد زیبائی بود. به نقل از استر عین جوانیهای همفری بوگارت بود و عین او در فیلم کازابالانکا لباس می‌پوشید و به همان شکل یک دست در جیب در خیابانها راه می‌رفت. گروه موسیقشان را چهار سال بعد از پایان همان جنگ کذائی که در دو سال آخرش طعم تلخ  اسارت در دست نازیها را هم در اردوگاههای یهودی چشیده بود، به همت زنش مارگیریت سر و سامان داده بود. برای همین، فرارش با دختره  بد طور مارگیریت را رنجاند. اما چون زن محکم و مستقلی بود مصیبت را تاب آورد. آن وقتها یک هتل داشت که اتاقهایش را به جنده ها اجاره می‌داد. برای همین کارش خوب گرفته بود. هتل را خودش و خواهرش یانکه می‌گرداندند. بعضی می‌گفتند که دلخوری پدر فرانک از زنش برای همین کارش بود. البته استر معتقد بود این موضوع اصلی نبود. و  داوید، پدر فرانک، از بن و ریشه مرد دون ژوانی بود. و پیش از آن با دخترهای زیادی توی گروهش و یا آنها که توی برنامه‌هاش جیغ و داد می‌کردند ددر رفته بود.

وقتی کشیش با اشاره یانکه قدم جلو گذاشت که پیش از بسته شدن در تابوت  دعا بخواند، استر هم رفت جلو و دسته گل بزرگش را گذاشت روی سینه مارگیریت. و برای مدتی کوتاه با چشمانی نمناک به صورت او نگاه کرد. نوع نگاه استر برای یک لحظه چون موجی از مهربانی وجود همه کسانی را که در سالن جمع شده بودند در بر‌گرفت. حالت چشمانش طوری بود که انگار داشت با آنها صورت مارگیریت را نوازش می‌کرد. نوار آبی رنگ گلی که استر روی سینه مارگیریت گذاشته بود پیچ در پیچ طوری بین صلیب یانکه و چوبهای اشعار فرانک افتاده بود که آنها را به هم وصل می‌کرد.

کشیش بین 55 تا شصت سالی سن داشت. از رفتارش پیدا بود که بدجوری  گیج شده بود میان دعوای بین فرانک و یانکه چطور مراسم دعا را شروع کند. همان وقتی که برای خواندن دعا کشیش داشت پز یک مرد روحانی را به خودش می‌گرفت با اشتباهی که یانکه کرد و صلیب کوچک دیگری را به روی سینه مارگیرت اضافه کرد یکهو وضع به هم ریخت. فرانک که تحمل این یکی را نداشت سفت و سخت  قدم گذاشت جلو که آنرا بردارد، اما یانکه که متوجه حرکت او شده بود خودش را هراسان انداخت روی سینه خواهرش تا از کار او جلوگیری کند. استر رویش را برگرداند که صحنه را نبیند. بالاخره با وساطت کشیش فرانک عقب کشید. بعد از حرفهای کشیش که خیلی هم کشش نداد، با دو صلیبی که یانکه روی سینه مارگیریت گذاشته بود و چوبهای فرانک و دسته گل بزرگ استر، در تابوت بسته شد. وقتی همه سر جای خودشان ایستاده بودند و منتظر بودند که تابوت به جای دیگری حمل شود، تا دنبالش راه  بیفتند، از بلند گو صدای موزیک جازی پخش شد که پدر فرانک در گروه موسیقشان اجرا می‌کرد. بعد آهنگی از گروه تیپ تاپTip Tap  پخش شد. معلوم بود هردو انتخاب فرانک بود. چون احساس رضایت  در صورت او برق می‌زد. استر در نوای موسیقی به سالهای دور رفت. به روزهایی فکر کرد که بعد از جنگ داشتند. آن وقتها ده ساله بود. در پایان موزیک، تابوت روی دوش حمل کنندگان گورستان به سمت جائی در همان بغل رفت که باید سوزانده می‌شد. فرانک خودش را کشانده بود عقب جمعیت که  نزدیک به کشیش و خاله‌اش نباشد. می‌خواست با این کار هم لج خاله اش را دربیارود، هم بی‌اعتنائی خودش را به مذهب و نظرات او به حاضرین نشان دهد. وقتی همه توی سالن رفتند او پشت سر همه ایستاد. از بدشانسی فرانک آنجا یک مجسمه چوبی بزرگی بود از عیسی مسیح بر صلیب به نشانه مذهب کاتولیک که تا وارد می‌شدی می‌دیدیش. دیدن آن همانطور که انتظار می‌رفت کفر فرانک را باز بالا آورد. تابوت را حمل کنندگان بردند و درست نزدیک به آن روی زمین گذاشتند. فرانک که دیگر تحملش را از دست داده بود از عقب صف خودش را با شتاب کشاند جلو جمعیت و پشت به همه رفت مجسمه چوبی را برداشت و سوئی دیگر گذاشت. با این کار دست آخر انتقام خودش را از یانکه گرفت. یانکه که در بدمخصمه‌ای گیر کرده بود اینبار از خودش اعتراضی نشان نداد. کاملاً پیدا بود سر لج همدیگر این بازیها را درمی‌آورند. وقتی همه سرجایشان از نو ایستادند از بلندگو آهنگی از سامی دیوس به نام River deep پخش شد. گویا سر پخش آهنگها با هم از پیش توافق کرده بودند. چون هیچ مشکلی هنگام پخش آنها پیش نیامد.

بعد از دو ساعت و نیم  وقتی  کشیش در جعبه‌ای کوچک خاکستر مارگیریت را داد دست فرانک‌، او باور نمی‌کرد از مادرش فقط همان جعبه خاکستر باقی مانده باشد. آن لحظه سیمون و استر بغلش  ایستاده بودند. جعبه خاکستر را در دست گرفته بود و هی آن را بالا و پائین می‌برد. رو به استر با چشمانی گریان گفت:

- استر تو خودت تو آخرین لحظه که در تابوتش را ببندند، مامان را دیدی. اینقدر کوچک و سبک  نبود.

و به جائی که دو ساعت نیم پیش، تابوت مارگیریت را گذاشته بودند نگاه کرد

- تو خودت آنجا توی تابوت دیدیش. از پنجاه کیلو بیشتر وزن داشت. آخر این جعبه خیلی کوچک است. نیم کیلو هم وزن ندارد.

و ملتمسانه از کشیش خواهش کرد اگر هنوز خاکستری از مادرش باقیمانده است به او بدهد.

- فقط یک قوطی کوچولو. می خواهم برای خودم نگاه دارم.

و رو کرد به استر

- مگر ممکن است مامان به این سرعت اینقدر کوچک شده  باشد.

دخترهایش طوری به او نگاه می‌کردند انگار اولین بار است پدرشان را اینطور می‌بینند. استر رفت جلو و مثل فرزندش او را در بغل گرفت و شروع کرد به نوازش شانه‌های او.

وقتی در راه با سیمون برمی‌گشتند به خورنیگن به او گفت:

- بیبین سیمون! در طول آن همه ساعت فقط در آن لحظه که فرانک خاکستر مادرش را دید با خودش صادق بود. خیلی صاف و زلال شده بود. عین یک بچه  دهساله. متوجه آن شدی؟

سیمون که داشت جلوش را نگاه می‌کرد با تکان دادن سر حرف او را تصدیق کرد.

باران بند آمده بود و سیمون می‌توانست درختها و زمینهای اطراف را به راحتی ببیند. بعد از مدتی صدای نفسهای آرام استر را شنید. بدون آنکه سر برگرداند می‌دانست سرش را یکبری تکیه داده به پشتی صندلی و خوابیده است. فکر کرد هنوز زود است او را بیدار کند. به او قول داده بود وقتی از منطقه‌ای می‌گذرند که غزالهای آزاد در جنگلهای آن می‌گردند کمی توقف کند. اگر بختش را داشتند می‌توانستند غزالها و احیاناً قرقاولهای وحشی را از کنار جاده و از بالا تماشا کنند.

 

 

نوامبر   2007

اوترخت

 

تیپ تاب، نام یک گروه موسیقی‌ی جاز بود در هلند که کارشان را قبل از جنگ جهانی دوم شروع کرده بودند و بین مردم محبوب بودند.