http://sardouzami.com

 

برگهائي از دفترچه يادداشتهاي پراكنده

نسیم خاکسار

 

 

13 آگوست 1993

دوتن از ياران جوانم درتبعيد مهمانم هستند. سحر توي اتاق خودش است. ومازيار كنار مهمانهاست. من هم ضمن گپ زدن با آنها نشسته‌ام پشت كامپيوترم و روي متني با عنوان: ‌«وطن،ميراث بي شكوه اوليس»، براي خواندن در فستيوال جهاني نويسندگان در دوبلين (ايرلند)، كار مي‌كنم. زنگ در را از پائين مي‌زنند. مازيار گوشي را برمي‌دارد و با كسي كه زنگ در را زده است حرف مي‌زند. گيج شده است كه كيست. از صدا و سر تكان دادنش مي‌فهمم. برمي‌گردد و به من مي‌گويد كه صدا برايش آشنا نيست. به هلندي به او گفته‌اند كه با من كار دارند. پائين مي روم. مردي با لباس شخصي و خونسرد كارتي از جيبش در‌مي‌آورد. خودش را معرفي مي‌كند. پليس است.

-  جان تودر خطر جدي است. و چون در حوزه‌ي استحفاظي ما هستي آمده‌ام با تومشورت كنم كه چگونه مي‌توانيم از تو محافظت كنيم.

اول جا مي‌خورم و بعد ياد برنامه‌‌اي كه چند هفته پيش در تلويزيون آلمان نشان داده بودند، مي‌افتم. يك نسخه‌ي ويدويي از آن را يكي از دوستانم از آلمان برايم فرستاده بود. در آن برنامه فهرستي از اسامي عده‌اي از روشنفكران و مبارزان  سياسي مخالف رژيم ايران را نشان داده بودند كه قرار بود به ترتيب توسط ماموران جمهوري اسلامي در خارج از كشور ترور شوند. اسم من هم جزو ليست بود. گويا اين ليست در بازرسي از خانه و يا در بازجوئي از يكي از ماموران رژيم به دست پليس آلمان افتاده  بود.

به او مي‌گويم اگر مربوط به آن فيلم باشد از آن خبردارم و به نظرم زياد جدي نيست. مي‌گويد كه جدي است. و پليس امنيتي آلمان به آنها اطلاع داده است. و او نمي‌تواند جزئياتش را به من بگويد.

بعد مي‌آيد بالا. با سحر و مازيار صحبت مي‌كند و به آنها سفارش مي‌كند كه مواظب باشند و در راه مدرسه به خانه‌ي هيج ايراني كه نمي‌شناسند نروند. چون اينجور آدمها راههاي مختلفي را براي  انجام نقشه شان عمل مي‌كنند. وبعد از آن كه به تمام اتاقها سر مي‌زند. نام و شماره‌ي تلفنش را به من مي‌دهد كه به وقت برخورد با موردي مشكوك بلافاصله به او تلفن كنم. و قرار ديداري براي هفته‌ي بعد مي‌گذارد.

 

بيست سپتامبر 1993

ساعت 12 و پانزده دقيقه‌ي بعد از ظهر است. در رستوران فرودگاه آمستردام نشسته‌ام. ساعت پروازم به دوبلين ساعت دو و نيم است. از پيش به من گفته‌اند در طول پروازم از آمستردام به دوبلين، با ايوان كليما، نويسنده‌ي چك، همسفرم. دو سال پيش، در يك برنامه‌ي ادبي تلويزيوني در هلند او را ديده بودم. من و رمكو كامپرت،شاعر و نويسنده هلندي هم در آن برنامه شركت داشتيم. مصاحبه‌گر با هركدام از ما جداگانه گفتگو كرده بود. با اين احتمال كه او هم مثل من تمام برنامه را ديده است، فكر مي‌كردم با يك نظر همديگر را بشناسيم. من از ايوان كليما جز همان بحث وحرفش درباره داستان و تكه‌اي از داستانش كه در آن برنامه خوانده بود، چيز زيادي نمي‌دانستم. پيش از ضبط گفتگو، گردانندگان همان برنامه تلويزيوني، ترجمه چند نوشته‌ كوتاه از ما سه نفر را براي هركدام از ما فرستاده بودند. براي مثال نوشته‌ي از او كه در گاهنامه‌ي ادبي «گرانتا» به  انگليسي ترجمه و چاپ شده بود. وقت نكرده بودم بخوانم. حالا كه فكرش را مي‌كنم افسوس آن را مي‌خورم چرا نخوانده بودم. اگر مي‌خواندم حالا از جهان انديشه‌اش چيزي بيشتر مي‌دانستم.

قرار است هشت روز در دوبلين بمانم. برنامه از پيش معلوم است. دعوتي است كه از طرف فستيوال بين‌المللي نويسندگان دوبلين شده است. در اين هشت  روز دو سخنراني و يك داستانخواني براي من گذاشته‌اند. براي سخنرانيها دو مطلب آماده كرده‌ام.

اول: وطن ميراث بي شكوه اوليس

دوم:  نوشتن در سايه تبر

مطلب اول در احوال يك نويسنده‌ي تبعيدي است و نگاهش به وطن و مطلب دوم گزارشي است از وضع قلم در ايران در زندان سانسور. نوعي ايستادن است در سكوي شهادت در يك مجمع جهاني و گفتن از آنچه‌هائي كه در وطن بر ما نويسندگان گذشته و مي‌گذرد.

براي داستانخواني هم داستان «خوابگرد» را كه به انگليسي ترجمه  شده و پيشتر در مجله‌ي «ايندكس ان سانسور شيپ» چاپ شده است انتخاب كرده‌ام.

دوهفته پيش از سفرم، وقتي پيشنهاد دوم آنها را شنيدم  كه خوب است اگر بتوانم در آن فستيوال گزارشي از وضع نويسنده و ادبيات در ايران به حاضران بدهم، كه ربط به مطلب دومم داشت، رفته بودم توي  فكر كه متنم را چگونه سامان بدهم. نمي‌خواستم روضه خواني كنم. مي‌خواستم در شرح آنچه بر ما رفته و مي رود، اگرچه خود غمنامه‌اي عمومي است، تكه‌اي از روحم نيز تابي و بيتابي داشته باشد. مگر نوشتن در هرشكل و قالب، بخشي از ارتباط فردي نويسنده با جهان نيست؟ به هرحال تا يك هفته‌اي در حال واحوال آن كه چگونه آن را بنويسم با خودم انواع جدلها را داشتم.

ژوديت هرزبرخ نويسنده و شاعرهلندي هم از هلند به اين فستيوال دعوت شده است. از شاعران ونويسندگان دعوت شده به فستيوال، بعضي شهرتي جهاني دارند.( براي پزدادن به خودم اسمشان را از روي برگه‌ي دعوت به فستيوال توي دفترچه يادداشتم مي‌نويسم.) نادين گورديمر( برنده جايزه ادبي نوبل سال از افريقاي جنوبي1991). توني ماريسون و هارولد پينتر، نمايشنامه نويس بزرگ انگليسي كه بسياري از كارهايش به فارسي ترجمه شده است. چندي پيش فيلم زيبائي را به نام پيشخدمت كه سناريوي آن را او نوشته بود در تلويزيون هلند ديده بودم.

از قاب بزرگ پنجره‌ي رستوران فرودگاه به زمين پرواز نگاه مي‌كنم. هوا روشن است. از خودم مي‌پرسم چگونه باز خواهم گشت؟ شاد يا ناشاد؟‌ با دستهايي خالي باز خواهم گشت و خسته از نمايشي كه در جمع داده‌ام يا با دستهايي پر؟ آيا براي رفع خستگي و مدتي دور شدن از هلند است كه مي‌روم يا رفتن و ايستادن بر سكوي شهادت و گفتن از آنچه‌هائي است كه بر ما مي‌گذرد؟‌ كيست به راستي كه از پيش پاسخ اينها را بداند؟
در آن هواي روشن صبحگاهي، هواپيماها مثل مرغاني درشت اندام كه خسته از روي تخم خوابيدني طولاني تازه از خواب برخاسته و كش و قوس به عضلاتشان ‌داده باشند، آماده براي پرواز به رديف بر‌ پاهاشان ايستاده‌اند. ك ال ام  و سه هواپيماي سوئدي در رديف جلو و بقيه عقب. دورتر، ساختمانهاي اداري فرودگاه و چه بسا انبارهائي براي محموله‌هاي رسيده از پرواز لرزان لرزان در غباري از مه ديده مي‌شوند. چمن روبروشان هم سبز است و هم سربي رنگ. ياد دوربين عكاسي فزرتي‌ام مي‌افتم كه قرار بود آن را با خودم بياورم. هميشه همينطور است. چيزي در آخر وقت فراموش مي‌شود. تا همين چند لحظه پيش وقتي چمدانم را به قسمت تحويل بار تحويل مي‌دادم با فكر اينكه ديشب همه‌ي چيزهاي مورد نيازم را براي اين سفر هشت روزه، به طور كامل جفت وجور كرده‌ام فكر مي‌كردم از زمان پيش افتاده‌ام. اما انگار  هميشه چيزي از يادت مي‌رود. و همينهاست كه تكانت مي‌دهد. و بعد كه بياد مي‌آوري به خودت مي‌گويي: اي مرد سر به هوا! باز كه شتاب كردي. باز كه چيزي را فراموش كردي!

كي بود؟ چه وقت بود كه براي اولين بار اين را به خودم گفته بودم؟

 

همان روز . فرودگاه.
نگاه به ساعتم مي‌كنم. ساعت دو و ده دقيقه بعد از ظهر است. حدود نيم ساعتي به وقت پرواز مانده است. در سالن جلو آخرين بخش بازرسي براي  سوار شدن به هواپيما روي نيمكتي نشسته‌ام. ايوان كليما روبرويم نشسته است. حتا اگر روزنامه‌اي به زبان چك توي دستش نبود، باز از چهره‌اش به يك نگاه او را مي‌شناختم.شُل و وارفته، روي صندلي‌اش افتاده است. و با  همان حال مشغول خواندن روزنامه‌ي توي دستش است. قيافه‌اش مخلوطي است ازصورت آرت بوخوالد و ميلان كوندرا. در فكرم به كداميك بيشتر شبييه است. هي در ذهن عكس آنها را كه در روزنامه‌ها ومجلات ديده‌ام كنار چهره او مي‌گذارم تا به نتيجه‌اي برسم. و بعد، در دلم، از اين خلبازيها  به خودم مي‌خندم. با اين‌كه مي‌شود با يك معرفي ساده سر گفتگو را با او باز كنم، از جايم تكان نمي‌خورم. مي‌گويم:
-  چه  عجله. در طول اين  هشت روز مطمئناً وقت كافي براي صحبت كردن با او پيدا خواهي كرد.

راستش نمي‌خواهم در آن لحظه، نه خلوت او و نه خلوت خودم به‌هم بخورد.
تنها بودن ميان جمع گاه مجالي است كه از  دور به تماشاي آدمها بنشيني و بگذاري كه  ذهنت به هرجا كه مي‌خواهد سفر كند. و به خودم مي‌گويم او هم به احتمال زياد همين حال و هوا را دارد و از كجا معلوم  روزنامه‌اي كه جلويش گرفته،‌ سپري نيست كه در برابر چشمهاي فضول اطرافش پشت آن پناه گرفته است.

پشت سرم دختر زيبائي نشسته است. در همان لحظه ورود به اين سالن نظرم را جلب كرده بود. چشمان هشيار و كنجكاوي داشت. كجائي است؟ از رنگ پوست و چشمانش حدس مي‌زدم كه بايد هلندي باشد. به هر حال در همان يك نگاه ديده بودم به قول نظامي از آن آهو چشماني است كه به كرشمه‌اي جهاني مي‌كشد. با آمدن سه كارمند زن شركت هواپيمائي پشت پيشخوان روبرو همه از جا بلند مي‌شويم. در هواپيما ايوان كليما را  گم مي‌كنم. جاي من كنار پنجره است.

ساعت چهار به آسمان بالاي ايرلند مي‌رسيم. هواپيما كه به نرمي آهنگ فرود مي‌كند، ايرلند شمالي در پائين پيدا مي‌شود. دختري اهل دوبلين كه كنارم نشسته است و نمي‌دانم چطور سر گپ زدن را با من همان اول سفر باز كرده بود با اشاره به بيرون مي‌گويد: ايرلند جزيره است.

به پائين نگاه مي‌كنم. از آن بالا نخست به نهنگ بزرگي مي‌ماند. اول سر آن را مي‌بينيم بعد دمبش را. بعد كه هواپيما  پائين‌تر مي‌رود و جلوتر، نهنگ درنظرم تبديل به يكي از طرحهاي اردشير محصص مي‌شود. طرحي كه در دفاع از مبارزه‌ي سياهان افريقاي جنوبي كشيده بود. سري بزرگ و دهاني گشوده از فرياد و گردني با رگهاي متورم بيرون زده. اين تصوير از ايرلند تا لحظه نشستن هواپيما در ذهنم مي‌ماند. ومدام به دهان از فرياد باز و رگهاي بيرون زده‌ي گردنش نگاه مي‌كنم تا با تكاني  هواپيما بر زمين مي نشيند.

دختر پيشتر به من گفته بود دريائي كه جزيره را محاصره كرده  نامش درياي ايرلند است. و گفته بود كه براي ديدن اقوامش به هلند رفته بود. و بار چهارمش بود. و هميشه هم براي ديدن يكي از اقوامشان رفته بود. با گوش دادن به او و چند بار گفتنش از اقوام و ديدن آنها، فكر مي‌كردم چه بسا دختران ايرلندي از كلمه‌ي دوست پسر پرهيزمي‌كنند. به هر حال اين بار اول است كه در طول سفر با دختري جوان برخورد مي‌كنم كه نه به نيت ديدار با دوست پسرش، بلكه براي ديدن و ماندن در خانه‌ي يكي از  اقوامش از زادگاهش بيرون زده است.

جلو اتاقك بازرسي من و ايوان كليما شانه به شانه هم مي‌ايستيم. فكرمي‌كنم ديگر نبايد زياد لفتش بدهم. دست مي‌گذارم روي شانه‌اش و با اسم صدايش مي‌زنم. و خودم را معرفي مي‌كنم.

خندان و با تعجب مي‌گويد:

-  ها!  چقدر خوب. از هلند آمديد؟

-  آره.

گفتگويمان كوتاه است. صف تند جلو مي‌رود.

پاسپورت و دعوتنامه فستيوال را به مامور مربوطه مي‌دهم. مامور با آرامي پاكت نامه را مي‌گيرد. باز مي‌كند. با دقت نامه را مي‌خواند. و بعد پاسپورتم را مهر مي‌زند و مي‌گويد:

-  به كشور ما خوش آمديد. اميدوارم  به شما در اينجا خوش بگذرد.

و با  احترام پاسپورتم را تحويلم مي‌دهد.

براي اولين بار است كه در عبور از مرزي احساس مي‌كنم در چشم پليس مرزدارش ديگر پناهنده‌اي مشكوك نيستم. ايوان كليما كه كارش زودتر ازمن تمام شده است پشت دروازه منتظرم ايستاده است. به او مي‌پيوندم. دستي با هم مي‌دهيم و بعد احوالپرسيٍ گرم. اين بار من را بهتر شناخته است. يادش آمده است كه سال گذشته در يك برنامه تلويزيوني با هم بوديم.  قدم زنان كه جلو مي‌رويم مي‌گويد اگر مسئولان فستيوال بگذارند مي‌خواهد بعد از آخرين جلسه‌اش، روز شنبه بر‌گردد. انگليسي حرف زدن كليما مثل انگليسي حرف زدن من تعريفي ندارد.

مي‌گويم:
-  اميدوارم موافقت نكنند. چون آن دو روز آخر حسابي وقت داريم كه در شهر گشت بزنيم و هم با هم صحبت كنيم.

مي‌گويد:
-  خودم هم دلم مي‌خواهد. اما يك درگيري اداري دارم كه بايد آنجا باشم.

و به شوخي و خنده مي‌گويد:
- تو همان پنج شش روز مي‌شود وقتي براي حرف زدن پيدا كرد.

به تالار انتظار كه مي‌رسيم آقائي را مي‌بينيم كه از طرف فستيوال منتظرماست. صفحه‌اي مقوائي در دستش بلند كرده است كه اسم من و كليما روي ‌آن نوشته شده است. يكراست به طرفش مي‌رويم. با اينكه روي پوستر توي دستش عكس كليما هم چاپ شده است، نمي‌دانم چرا اشتباه مي‌كند و ما را با هم عوضي مي‌گيرد. او را از اشتباه در‌مي‌آوريم.

خودش را  معرفي مي‌كند: جري!

و اضافه مي كند در طول اين هشت روز اقامتمان در دوبلين براي هركاري در خدمت ماست جز پيدا كردن زن.

-  اين يكي را بايد خودتان براي پيدا كردنش آستين بالا بزنيد!

با خنده مي‌گوئيم:  قبول.
از همان لحظه‌ي اول ديدار به نظرم آدمي صميمي و خونگرم مي‌آيد. با اين حرفش شوخ طبعي خودش هم را به ما لو مي‌دهد. يكراست ما را به بيرون از محوطه ‌فرودگاه مي‌برد. از پيش برايمان تاكسي گرفته است. راننده تاكسي مردي مسن و بسيار خونگرم است. همان آن شروع مي‌كند به خوشامد گوئي به ما و بلبل زباني با جري. چمدانهايمان را پشت ماشين مي‌گذاريم. من و كليما پشت مي‌نشينيم.

هوا آفتابي است. بايد يكجوري سر حرف را باز كرد. مي‌گويم:
- هوايتان هم كه امروز محشر است.

كليما مي‌گويد:
- تا ديروز باراني بود.

معلوم است پيش از سفر وضعيت هواي ايرلند را براي چند روزي در اخبار هوا شناسي دنبال كرده ‌‌است.

جري مي‌گويد:

- هيچ به اين هوا نمي‌شود اعتماد كرد. همين چند ساعت پيش شرشر مي‌باريد.

درخيابان دختران مدرسه با لباسهاي يك شكل ديده مي‌شوند. ساعت تعطيل مدرسه‌ است. خيابانها، شلوغي معمول را دارد. ساختمانها كهنه و قديمي است. سايبان سر خيلي مغازه‌ها فكسني و درب داغان است. به سايبان مغازه‌ها و بقاليهاي چهل سال پيش قسمتهاي كارگر نشين آبادان مي‌ماند. احساس آرامش مي‌كنم. كليما دارد براي من و جري از جدائي چك و اسلاو مي‌گويد. توي  حرف او يكباره جري رو به عقب مي‌كند و بلند مي‌گويد:

-  اينجا همان خياباني است كه مستر بلوم در آن زندگي مي‌كرد.

كليما نمي‌گيرد. من هم.

جري مي‌گويد:
- مستر بلوم  دريوليسيس جويس.

و بعد چيزي ديگر مي‌گويد كه از بس تند تند حرف مي‌زند درست نمي‌فهمم. از آنچه كه بعد توضيح مي‌دهد مي‌فهمم انگار قرار است اسكناس تازه‌اي درايرلند چاپ  شود با عكس جويس روي آن. گفتگوي بعدي بين راننده وجري است. صحبتشان سر جويس گل كرده است. از  بس تند تند و غليظ حرف مي‌زنند يك خط در ميان حرفهاشان را مي‌فهمم. جري انگار بخواهد مراعات حال ما را بكند كمي شمرده‌تر حرف مي‌زند. از حرفهاي او مي‌فهمم كه جويس با اين كه سالها در بيرون  از ايرلند زندگي كرد اما براي  ايرلند از نظر مالي منبع درآمدي  بوده است.

به هتل مي‌رسيم.

اتاق من در طبقه چهارم شماره 405 است. جري مي‌گويد به ساعت آنها، پنج ونيم بعد از ظهر بايد برويم به طبقه پائين. ساعت هلند با ساعت ايرلند يك ساعت تفاوت دارد. و توضيح مي‌دهد كه براي  تنظيم برنامه است.

و پاكت بزرگي به دستمان مي‌دهد.

به اتاقم مي روم. پاكت را باز مي‌كنم. توي آن چند پاكت كوچك سفيد است. نامه‌ي پاكت اول، درخواست تلويزيون دوبلين است براي يك مصاحبه‌ي كوتاه. خدا را شكر مي‌كنم كه كوتاه است. هروقت پاي مصاحبه پيش مي‌آيد ترس برم‌ برمي‌دارد كه با اين انگليسي حرف زدن پر از غلط غلوطم چطور مي‌توانم از پس جوابها بربيايم.

پاكت بعدي شامل چهار پنچ برگ است. يك مشت اطلاعات عمومي درباره كل برنامه فستيوال در اين چندروزه. سرسري نگاهي مي‌كنم و كنار مي‌گذارم. حوصله‌ي دقيق خواندنشان را ندارم. كمي هم خسته‌‌ام. در ضمن قرار است جري دو ساعت ديگر شير فهممان كند. مابقي پاكت كلي آفيش و اطلاعاتي است درباره شهر دوبلين و فعاليتهاي فرهنگي و هنري در اين يكي دو هفته، كه هتلدار توي پاكت گنده چپانده است. همه را پخش مي‌كنم روي ميزتحرير اتاقم و ولو مي شوم روي تخت.

كمي روي تخت دراز مي‌كشم بعد مي‌روم پائين. در لابي هتل نادين گورديمر را مي‌بينم  كه گرم گفتگو با فريدا چيچيك‌ اوغلو، نويسنده‌ تركيه است. فريدا را از نزديك مي‌شناسم. سال پيش در فستيوال جهاني داستان در روتردام، با هم بوديم و در شهرهاي مختلف هلند چند برنامه داستانخواني مشترك داشتيم. او هم مثل من زندان  كشيده است. از  سال گذشته كمي لاغرتر شده است. تا من را مي‌بيند به سويم مي‌دود. با هم روبوسي مي‌كنيم. دلم نمي‌آيد نادين گورديمر را كه با چشماني مادرانه و مهربان نگاهمان مي‌كند منتظر بگذارم. به محض آن كه نزدش  مي‌روم بلند مي‌شود و با مهرباني با نامم صدايم مي‌زند:

- نسيم!

موهاي سفيدش را مي‌بوسم. مي‌گويد:

-  فردا معرفي تو به عهده من است.

خوشحال مي‌شوم. از نادين گورديمر جز يكي دو مقاله و مصاحبه با او چيزي ديگري  نخوانده‌ام. با خودم عهد مي‌كنم به محض آن كه داستاني از او در اين چند روزه به دستم برسد بخوانم. فريدا با صورت لاغر و گردن كشيده‌ و با همان چشمان هشيار و پر از احساسش كنار ايستاده است و هنوز  دارد نگاهم مي‌كند. از نو او را مي‌بوسم. قرار است در ساعت پنج و نيم به ساختماني به نام نيومن هاوس New man house كه  سالني در دانشگاه دوبلين است برويم. آنجا محلي است كه در سالهاي بين  1902-  1899 جميز جويس در آن درس خوانده است.

ساعت پنج ونيم راه مي‌افتيم. جري راهنماي ماست. كليما با دسته ديگري زودتر راه افتاده است. دانشگاه به هتل نزديك است. از پارك و خياباني مي‌گذريم. اسم خيابان و پارك استفن گرين است. اين نام، نامي را به خاطرم مي‌‌آورد. از جري مي پرسم.

مي‌گويد:

«رمان« چهره مرد جوان هنرمند» جويس را خوانده‌اي؟

مثل برق حرفش را مي‌گيرم. استفن گرين اسم شخصيت اصلي رمان بود.

از اين به بعد بايد يادم به كتايهائي باشد كه از جويس خوانده‌ام. دوبلين يعني داستانها و رمانهاي جويس. او با آن كه از دوبلين گريخته بود، اما در آثارش دوبلين را جاودانه كرده است.

در دانشگاه، لارنس كاسيدي مدير فستيوال به همه خوشامد مي‌گويد و بعد يوهان بانويل، رمان نويس ايرلندي كه مسئوليتي هم در آن فستيوال دارد به كوتاهي حرف مي‌زند و رشته سخن را به شيموس هيني مشهورترين شاعر زنده ايرلند مي‌سپارد. پيش از  آن ميكروفون را به هيني بسپارد مي‌گويد كه نسخه‌اي از متن سخنراني شيمسوس هيني را بعد به ما مي‌دهند. موهاي پر پشت سفيد و حالتهاي صورت هيني من را ياد شاملو مي‌اندازد. حرفهاي او كه تمام مي‌شود به تالاري كه نقاشان ايرلندي متاثر از آثار جويس تابلوهائي كشيده‌اند مي‌رويم. دو خبرنگار زن كه كنار من ايستاده‌اند مرا ياد داستان خواهران جويس در دوبلينيها مي‌اندازند. عين دو پرنده به هم چسبيده‌اند و با كنجكاوي به ما نگاه مي‌كنند. در اولين اتاق، كار چند نقاش جوان به ديوارها نصب است.در زير هركدام جمله‌اي از  كتابهاي جويس نوشته شده است. يكي را يادداشت مي‌كنم:

They walked on the path without talking.

و به ذهن مي‌سپارم اگر وقت پيدا كنم برگردم و بقيه را هم بنويسم.

بريد( Brid) ،خانم جري، با شوق زياد و پر از نيرو سعي مي‌كند از جزئيات كار نقاشان و ساختمان دانشگاه چيزهائي به من بگويد. هرجا كم مي‌آورد مي‌دود و دست جري را مي‌گيرد و كشان كشان مي‌آورد كه توضيح بيشتر بدهد. مثل خود او خونگرم و صميمي است. تا همين جا و با برخوردهايي كه از همين دوبلينيهاي دور و برم داشته‌ام به نظرم مي‌رسد خونگرمي صفت مشترك همه‌‌ي آنهاست.

شام را با نادين گورديمر سر يك ميز دونفره هستيم.  فريدا هم بعد از  مدت كوتاهي پيدايش مي‌شود و ميز بغلمان مي‌نشيند. ميز او را هم به ميز خودمان مي‌چسبانيم كه از هم دور نباشيم.

حالا سه نفريم. نادين گورديمر از آفريقاي جنوبي. فريدا از تركيه. و من از ايران.

نادين گورديمر حدود هفتاد و سه سالي دارد. صورتش پر است از چين و چروك. اما در كل زن قرص و محكمي است. صدايش آرام و مهربان است. در دفترچه راهنماي برنامه‌‌هاي فستيوال خوانده بودم كه جلسه‌ي پاسخگوئي به مطالب من و ايوان كليما و يك نويسنده‌ي ايرلندي الاصل را در جلسه فردا به عهده دارد. موضوع جلسه فردا بحث روي معناي تبعيد از سرزمين مادري و يا پدري و نظرهاي متفاوت نويسندگان درباره آن است. پيش از رفتن به جلسه‌ي معارفه در سالن دانشگاه، رساله‌ام را به نام: وطن ميراث بي شكوه اوليس، به او داده بودم. متنم را خوانده است و از آن مختصري با من حرف مي زند و بعد با آمدن فريدا بحث را خودش مي‌كشاند به اوضاع ايران بعد از انقلاب. سئوال پشت سئوال كه چطور شد مذهبيها قدرت را بدست گرفتند. و آيا ما از آنها همين شناختي را داشتيم كه الان از آنها داريم يا نه. و خودش خاطره‌اي برايمان تعريف مي‌كند در ربط به انقلاب ايران. مي‌دانستم كه گور رضا شاه تا مدتي در آفريقاي جنوبي بود. اما شنيدن حرفهائي از زبان او درباره آن، برايم جالب است. مي‌گويد گورستان سابق رضا شاه در آنجا براي سالها مثل يك ملك شخصي در مالكيت پسرش محمد رضا شاه بود، بعد در فاصله‌ي شورشهاي اجتماعي در ايران تا برپائي انقلاب و مدت كوتاهي بعد از آن، براي مدتي تبديل به موزه شد. اما بعد از آن يكعده‌‌اي از ايران آمدند و با كلنگ و تيشه افتادند به جان ديوارهاي آن و خرابش كردند.

من وفريدا داريم به حرفهاي او گوش مي‌كنيم. به اينجا كه مي‌رسد از ما مي‌پرسد چطور مذهب توانست در جامعه‌ي ايران تبديل به ديكتاتوري سياسي شود. سخنان اوليه‌ي خميني را در پاريس هنوز به ياد دارد. بعد، از ماجراي سلمان رشدي حرف مي‌زند. مي‌گويد‌ كه قرار بود رشدي در سال پيش در ژوهانسبورگ سخنراني كند. اما پيشنماز مسجدي در آنجا مخالفت كرده بود و گفته بود اگر رشدي  پايش به ژوهانسبورك برسد او را مي‌كشند. به همين خاطرسفرش  لغو مي‌شود.

معلوم است جدا از نگرانيهاش درباره اوضاع ايران، اوضاع داخل افريقاي جنوبي و رفتار  مسلمانان آنجا هم برايش پرسش برانگير شده است.

در فاصله‌ي بين گفتگويمان از من و فريدا مي‌پرسد كه چند سال در حبس بوديم. وقتي مي‌گوئيم. آه بلندي مي‌كشد.

 

صبح روز شنبه

ساعت حدوده ده به وقت ايرلند است. براي من و كساني كه آن روز سخنراني دارند يك جلسه مقدماتي گفت و شنود بين خودمان گذاشته اند. پائين كه مي‌روم در سالن انتظار هتل غير از آوكورنر، مسئول آن جلسه، نادين گورديمر و ايوان كليما و كاخال، نويسنده ايرلندي را هم مي بينم. به پيشنهاد نادين گورديمر براي تنظيم بحث وگفتكو در جلسه به اتاق او مي‌رويم. او از پيش نظرات خودش را درباره متنهاي ما روي كاغذي نوشته است.

درباره نوشته‌ي من مي‌گويد كه نسيم در آغاز، وطن را در تصويري كه از خانواده وخانه‌ي كودكي‌اش به خواننده مي‌دهد جستجو مي‌كند. و بعد به اين نتيجه مي‌رسد كه ترك خانه تقديري است اين جهاني كه كسي را  از آن گريزي نيست. بعد‌ مي‌گويد نسيم از چشم يك تبعيدي، به وطن و خانواده نگاه مي‌كند و در اين موقعيت مي‌خواهد معنايي براي آنها پيدا كند. مي‌گويد در نگاه او خانواده‌اي كه ما در كودكي با آن پيوند داشته‌ايم از هم پاشيده شده است. نادين گورديمر با گذاشتن متن من كنار متن ايوان كليما سعي ميكند ديدگاههاي متفاوت دو فرد را در دو وضعيت جداگانه  توضيح بدهد.

آوكورنر، مسئول كنفرانس آن روز، كه خود نويسنده است، بعد از حرفهاي نادين گورديمر چند نكته را كه در متن من برجسته كرده است به عنوان سر فصلهاي گفتگويش با من در جمع مي‌خواند.
اينها جوهر حرفهاي نسيم در نوشته‌اش است:
وطن گوري است  كه از تولد تا مرگ بر شانه‌هامان حمل  مي‌كنيم.

وطن خانوادي است كه پراكنده شده.

خانه‌اي است كه ناچاريم تركش كنيم.

يكي دو جمله‌ي ديگر مي‌گويد. بعد از من مي‌پرسد كه با برداشت او از نوشته‌ام موافقم؟ سري به موافقت  تكان مي‌دهم. بعد به همين روال نكاتي را از نوشته‌هاي كليما و كاخل بيرون مي‌كشد و با آنها در ميان مي‌گذارد.

ساعت حدود سه بعد از ظهر وارد تالار سخنراني مي‌شويم. صندليها همه تقريباً پر است. در سكوتي كه فضا را فرا گرفته روي صحنه مي‌رويم. سكوت جمعيت براي من كه بارها همهه و پچ پچ مردم را پيش از اعلام برنامه در بيشتر جاها شاهد بودم، احترام برانگيز است.

آوكورنر با خواندن تكه‌اي از آخرين رمان ايوان كليما جلسه را افتتاح مي‌كند. و بعد در معرفي ما شرحي كوتاه مي‌دهد. اولين سخنران برنامه منم.

مطلبم را مي‌خوانم. از استقبال جمع متوجه مي‌شوم با همه‌ي هراس از تلفظ بد انگليسي‌ام، در رساندن حرفم به آنها موفق بوده‌ام. با اينهمه به خاطر چند تپقي كه ميان خواندن داشتم با قهر و عتاب به خودم مي‌گويم تو انگار مشكل زبان و تلفظ‌ انگليسي‌ات را هرگز برطرف نخواهي كرد. ايوان كليما بعد از من شروع مي‌كند. انگار حرف زدن من به اودل داده است، قرص و محكمتر از من شروع به حرف  زدن مي‌كند. پيش از خواندن متنش يكي دو موضوع را توضيح مي‌دهد. به  فكر مي‌روم اي كاش من هم اين كار را مي كردم. يكي دو جا در متنم اشاره‌هايي داشتم به رماني از فالكنر و رماني از ويرجينا ولف، كه مي توانستم پيش از خواندن توضيحي مختصر درباره شان بدهم. از اشاراتم به داستانهاي جويس مشكلي نداشتم. در همين دو سه  روزه دستم آمده بود كه دوبلينيها  كتابهاي جويس را همه از برند. به هر حال به خودم دلداري مي‌دهم كه باز فرصت هست.

راستش اين  نشستها فرصتي برايم فراهم مي‌كنند كه با كساني ديگر كه كه در فضاي انديشگي متفاوتي با من هستند از نزديك گفتگو داشته باشم. مدتهاست كه فهميده‌ام براي يافتن خودمان و اينكه چه  هستيم و كجاي اين جهان قرار گرفته‌ايم بايد از دايره‌اي كه زبان، فرهنگ، مليت دورمان كشيده‌اند بيرون بيائيم. در صحبت و گفتگو با آنان،  قوت و ضعفهايمان را واقعي تر مي‌بينيم. به هرحال بايد معلوم خودمان بشود كه چقدر از اين دنيا و كاري كه به عهده گرفته‌ايم مي‌دانيم.

ايوان كليما در نوشته‌اش تاريخچه‌ي كوتاهي از گذشته و حال وطنش مي‌دهد. با دنبال كردن حرفهاي او وكمرنگ بودن حرفهايش در ربط به تبعيد كه موضوع اصلي جلسه است، مي‌فهمم گول لارنس مسئول فستيوال را خورده است. پيشتر گفته بودم كه يكي دو هفته مانده به آمدنم به دوبلين، به خانه‌ام تلفن كرده بود و گفته بود كه خوب است در رساله‌ام درباره تبعيد شرحي از زندگي نويسندگان وطنم اضافه كنم. به نظر او بسياري از  شنوندگان مشتاق شنيدن چيزهائي از اين دست از سخنرانان هستند. همان وقت در پاسخ  به اوگفته بودم كه من متنم را در مورد وطن و تبعيد تمام كرده‌ام و آنچه او مي‌گويد موضوع تازه‌اي است كه بايد روي آن كار كنم. و همين كار را هم كردم. ومطلبي نوشتم به نام: نوشتن زير سايه‌ي  تبر، كه  قرار است در جلسه‌اي ديگر بخوانم.

حرفهاي ايوان كليما كه تمام مي‌شود، نويسنده‌ي ايرلندي كه به زبان آيريش شعرهايش را مي‌نويسد متن‌اش را مي‌خواند. كاخل پر شور حرف مي‌زند و وجودش سرشار است از شور و تعصب به حفظ زبان ‌ايرلندي كه بار اول است از آن چيزي مي‌شنوم. بعد از او نوبت به نادين گورديمر مي‌رسد. پيش از صحبتهاي او يك تنفس كوتاه داده مي‌شود. وقتي بين جمعيتم شيمس هيني شاعر معروف ايرلندي به من نزديك مي‌شود و مشتاقانه با من دست مي‌دهد. مي‌‌گويد از تصويري كه از خانه داده‌ام خوشش آمده است. و به علامتگذاري و كشيدن تصويري بر ديوار در وقت زادن كودكي در خانه كه در متنم از آن گفته بودم اشاره مي‌كند. خوشحال مي‌شوم. و در دلم براي خودم هورا مي‌كشم. فكر مي‌كنم ادبيات اگر كاري  به عهده‌اش دارد خلق و ثبت همين تصويرهاي ساده از زندگي مردم است. تصويرهايي كه توانائي انتقال به ذهنهاي ديگري را داشته باشد. و با غرور به خودم مي‌گويم از اين پس اگر از خانه ي‌ من صحبت شود، خانه‌اي است كه در اين نوشته به وجود آمده. و تفاوتش با آن خانه در اين است كه جنگ و دوري از آن، ويرانش نمي‌كند.

در جمع شنوندگان توي سالن يك زوج ايراني هم هستند. وقتي مرد خودش را معرفي مي‌كند اسمش به نظرم آشنا مي‌آيد. خودش خيلي زود من را از گيجي  بيرون مي‌آورد:

-  هرمز فرهت رهبر اركستر سمفونيك ايران تا پيش از انقلاب.
 هردو خيلي گرم و صميمي هستند. سر ضرب دعوتم مي‌كنند كه روزي را با آنها بگذرانم. اولش ترديد مي‌كنم. مي‌ترسم تفاوت نوع زندگيمان، من زنداني سابق زمان شاه و او رشد كرده وباليده در شرايطي ديگر،‌ باعث آشفتگيشان شود. با كمي حرف زدن با هم مي‌فهمم اشتباه مي‌كنم. قبول مي‌كنم.

تنفس كه به پايان مي‌رسد دوباره روي صحنه مي‌رويم. نادين گورديمر با جمله‌اي از ژوزف برادسكي كه زبان را خانه‌ يا وطن هنرمند ونويسنده مي‌داند بحث‌اش را از وطن و معناي آن  شروع مي‌كند. و بعد به نظر هر كدام از سخنرانان اشاره مي‌كند. او در صحبتهايش با اشاره به متن من مي‌‌گويد كه نسيم در متن اش وطن را در شكل خانه‌اي از نو براي ما زنده كرد. حرفهاي او و جستجوهايش در متن ما سه نفر دركل براي خودم جالب است. به خصوص تاكيدش روي همان گفته‌ي ژوزف برادسكي. وقت صحبتهاي او ياد يكي از داستانهاي گلشيري مي‌افتم . اوهم در قول راوي يكي از داستانهايش بر زبان، چون خانه و وطن نويسنده تاكيد داشت.

جلسه گفتگو بي دردسر به پايان مي‌رسد. جمعيت ازحرفهاي نويسنده‌ي ايرلندي كه با حرارت از زبان بومي ايرلندي دفاع مي‌كرد به هيجان آمده است و جهت بيشتر سئوالات به طرف اوست. او با تاكيد بر انزواي زبان آيريش(‌ زبان بومي ايرلند) خود را شاعري تبعيدي در وطن مي‌داند.

بعد از پايان جلسه فريدا مي‌آيد جلو و با من گرم دست مي‌دهد. از مقاله‌ي من راضي است. كتابش را، نگذار به  بادبادكها شليك كنند،  كه به فارسي ترجمه شده  است به من هديه مي‌دهد. با خوشحالي آن را باز مي‌كنم. در صفحه‌ي اول آن به  انگليسي نوشته است: براي  نسيم عزيز. و زيرش اضافه كرده است، يادت  باشد كه اين اولين كتابي است از من كه از راست به چپ باز مي‌‌شود و امضاي من را روي آن دارد. روز بعد نوبت سخنراني اوست.

 

روز يكشنبه

جلسه‌ي سخنراني صبح امروز هم مثل ديروز شلوغ است. صندلي خالي ديده نمي‌شود. خوشحالم كه امروز در جمع شنوندگانم. گزارش فريدا به دلم مي‌نشيند. او ماجراي سفرش را از تركيه به دوبلين و برخوردش را با مقامات ايرلندي براي گرفتن ويزا و مشكلات پيش آمده با آژانس مسافرتي تا رسيدنش به دوبلين همه را دستمايه يك گزارش دلنشين كرده تا معناي تبعيد و وطن را  از آن بيرون بكشد. حكايت  آدمي كه در  وطن مي‌خواهد از وطن بنويسد. و هر بار در روبروئي با اتفاقي گيج مي‌شود كه كجاست. فريدا فيلم نامه نويس هم است. در اين يكي دو روزه خيلي با هم حرف زده‌ايم. فريدا تحصيل در رشته معماري را در آمريكا تمام كرده است. و بعد از بازگشت به تركيه به دليل داشتن فعاليتهاي سياسي در گروه‌هاي چپ ماركسيستي پنج سالي را در حبس بوده است.

 

دوشنبه

 بعد از ظهر، در سالني كوچك سخنراني دارم. ازآن بالا فريدا را ميان جمع كوچك توي سالن مي‌بينم. خبرنگاران و دانشجويان بيشترين جمعيت اين جلسات كوچك‌اند. «نوشتن زير سايه تبر» را با تسلطي بيشتر از ديروز به انگليسسي مي‌خوانم. در بخش گفتگو با شنوندگان فريدا فعالانه شركت مي‌كند. اوهم از تجربه‌هاي خودش در تركيه مي‌گويد. بعد از پايان سخنرانيها در كافه‌اي كه بغل همان سالن است جمع مي‌شويم. ايرلنديها خيلي اهل جروبحثهاي سياسي اند. سرميزها همه سرگرم گفتگوهاي داغ با هم هستند. ومشت است كه بالا مي‌رود و روي ميز كوبيده مي‌شود. وقتي همراه با فريدا وارد كافه مي‌شويم جري را در جمعي مي‌بينم. از دور براي ما دست تكان مي‌دهد. دو خانم بلند قد و تنومند باصورتهائي جوان و بچگانه به من فريدا نزديك مي‌شوند. خودشان را معرفي مي‌كنند. هر دو نويسنده هستند. در اين يكي دو روز متوجه شدم از هر ده نفري كه توي سالنهاي سخنراني دور وبرمان مي‌چرخند دو نفرشان نويسنده هستند و بيشترشان زن.

شب، جلسه جنجالي گفتگو با  هارولد پينتر برگذار مي‌‌شود. پيش از آن چنين نظري در باره برنامه او نداشتم. هارولد پينتر تند و صريح از سياستهاي آمريكا و انگليس انتقاد مي‌كند. و به سياستهاي خارجي آنها در كشورهاي خاورميانه و آمريكاي لاتين با لحن تندي حمله مي كند. خواهر كندي كه سفير آمريكا در دوبلين است در جمع شنوندگان نشسته است. از صراحت لحن او خوشم ‌مي‌آيد. هيچ بايد و مبايدي را در بيان نظراتش رعايت نمي‌كند. جلسه‌ي او يكي از سياسي ترين و تندترين جلسات  ادبي بود كه در اين چند ساله اخير در جمع اروپائيها ديده بودم. به خاطر همين لحن تندي كه داشت به دعوت شام سفير آمريكا از همه نويسندگان به خاطر حضور توني ماريسون در فستيوال نمي‌آيد. در وقت تنفس شيمس هيني كتاب شعرش را با تقديمچه اي بر آن به من مي‌دهد. روي آن نوشته است: براي نسيم... و مقداري تعارف كه نمي‌نويسم و  زيرش اين تكه شعر را نوشته است: گوزن وحشي، سرگردان، اين جا و آنجا، كه از روح انساني مواظبت مي‌كند.

با خنده مي‌گويد: شعر مال خودش نيست.

اسم شاعرش را هم مي‌گويد كه فراموش مي‌كنم.

 

26 سپتامبر 1993 ساعت يك ونيم بعد از  ظهر.

در خانه جري نشسته‌ام. من وفريدا مهمان او و زنش هستيم. جري دارد داستان خوابگرد من را با كامپيوترش  تايپ مي‌كند. قرار است در برنامه‌ي داستانخواني امشب داستان من را به انگليسي بخواند. من فارسي‌اش را مي‌خوانم. اسكار ، پسر كوچك جري و بريد درحياط كوچك خانه مشغول بازي است. بريد و فريدا بعد از جمع كردن ميز صبحانه در آشپزخانه نشسته‌اند وگرم گفتگويند. از صبحانه‌ي مفصلي كه بريد روي ميز چيده بود، هنوز  يك بسته نان قهوه‌اي وسوسه كننده توي يك سبد حصيري كوچك روي ميز مانده است. هروقت از بغل آن رد مي‌شوم تكه‌اي مي‌كنم و به دهان مي‌گذارم. مي‌‌روم سراغ اسكار در حياط و با او بازي مي‌كنم. خيلي زود با من دوست شده بود. بعد از  كمي بازي با او گوشه‌اي مي ايستم. بعد از سالها دوري از آبادان بوته گلي را در باغچه پيدا مي‌كنم كه براي اولين بار  در جمشيد‌آباد ، محلي كه در آن بزرگ شدم، ديده  بودم. بوته گلي كه به اشتباه خيال مي‌كرديم گل لاله است. ازجري مي‌پرسم. مي‌گويد نوعي شمعداني است. مي روم كنار آن مي‌نشينم. بوته گل گلهاي زردي دارد. يكدست زرد نيست. خطوطي نارنجي ازدل آنها توي گلبرگها مي‌دود و بالا مي‌آيد.

مشرف به حياط خانه، و پائين، رود باريك ليفي(Liffey) مي‌گذرد. به صداي آب گوش مي‌كنم. صداي آب موسيقي دلنشيني  را درخود به همراه  دارد كه سرشار از شور زندگي است.

هوا آفتابي است. آنچه  كه در آفتاب است مي‌درخشد. ساق  درختي كه هنوز ريشه‌ اش در خاك گير كرده است در آب افتاده است. وسط آب، كنار ساق افتاده‌ي درخت، جزيره‌اي كوچك علفي پيداست. تصوير تنهايي جزيره و درخت افتاده ميان آبي كه با صدا از كنارشان مي‌گذرد من را به فكر فرو مي‌برد. فريدا هم از آشپزخانه بيرون آمده است.  دور از من و خم شده بر لبه ديوار كوتاه حياط، دارد به آب نگاه مي‌كند. صداش مي‌زنم. نزديك كه مي‌شود شوخي و جدي به او مي‌گويم درخت قطع شده، منم. و جزيره رويان از علف و زندگي، اوست، كه سرشار است از پرسش و حرف. با  نگاه به آن مي‌گويد: با تعريف من از اين متافورها در مورد خودش و من موافق نيست. و مي‌گويد اين درست است كه من آني از پرسش و گفتكو با مردم باز نمي‌ايستم،  اما اگر به رفتار اسكار كوچك نگاه كني كه به محض ديدن ما با تو دوست شد و از سر و كول تو  بالا رفت، آن وقت جزيره رويان تو مي‌تواني باشي.

با آمدن بريد گفتگوي فلسفي ما قطع مي‌شود. و من باز به آب نگاه مي‌كنم كه خروشان و جوشان پائين و بالا مي‌رود. و جزيره‌ي كوچك علفي را دور مي‌زند و به درخت كه مي‌رسد دوشقه مي‌شود و بعد دوباره جريانهاي جدا به هم مي‌پيوندند و يكي مي‌شوند و مي روند جلو تا پاي ديوار مي‌رسند. از ميان انبوه شاخ وبرگ درختان،‌ رودخانه را هنوز مي‌ بيني كه دارد دور و دورتر مي‌شود. و محو مي‌شود در صفحاتي نقره‌اي از آسمان كه لاي برگها پيداست. اسكار صدايم مي‌زند. مي‌‌روم پهلويش. مي‌خواهم براي سرگرمي اش با همان زبان الكن انگليسي‌ام داستان بز زنگوله پا را تعريف كنم. هنوز شروع نكرده خودش شروع مي كند و به انگليسي‌ مي‌خواند:  The billy goats grafts

 من هم با او دم مي‌گيرم. بعد جري برايم تعريف مي‌كند كه داستان بز وحشي و بچه‌هايش يك داستان قديمي ايرلندي است كه مادر بزرگها براي نوه هاشان تعريف مي كنند.

 

23 سپتامبر 1993

 صبح را به دفتر كار هرمز فرهت در دانشگاه دوبلين مي‌روم. روز اول جلسه‌ي سخنراني‌ام با او و خانمش آشنا شده بودم. و قرار گذاشته بوديم كه روزي را با هم بگذرانيم. زنش هم هست. مريم و يا مري ، چون اينطور صدايش مي‌زند. گويا يكي از شاگردانش بوده و ازخودش بسيار جوانتر است. پسر كوچكي دارند كه اسمش را رابرت گذاشته‌اند. مي‌گويند كه خيلي تنهايند. و با همه‌ي موفق بودن در كارشان، گاهي سخت احساس تنهائي مي‌كنند. زنش با مهرباني و مشتاقانه از من مي‌خواهد كه داستانهايم را برايش بفرستم كه آنها را به انگليسي ترجمه كند. فكر مي كند مي‌تواند براي چاپ آنها ناشري در دوبلين پيدا كند. از حس تنهائي‌شان غمگين مي‌شوم. اين احساس برايم آشناست. گاهي شده كه از خودم ‌پرسيده‌ام آيا به تبعيد آدمي و حالاتي كه در تبعيد پيدا مي‌كند، بايد چون معماي يك بخش از وجود او در حال نگاه كرد و يا آن را در يك كليت تاريخي ديد؟ آيا دليل زاري ‌آدمي از دوره باستان تا كنون از تبعيد، در اين همه شعر و داستان، در همين بسته بودن و پيچيده بودن اين دنيا و مشكل در حل معماهاي درون آن  نيست؟ به آنها نگاه مي‌كنم واز خودم مي‌پرسم براي رابرت پنج ساله‌ي آنها كدام مادر بزرگي داستان بز زنگوله پا را به فارسي خواهد خواند. شايد اگر من هم براي او بخوانم او با گفتن از بيلي گوت با من دم بگيرد. نمي‌دانم. شايد بايد قضايا را به همين سادگي در نظر گرفت. به همين سادگي كه بز زنگوله پا، بيلي گوت مي‌شود. بعد از ناهار با ماشين كوچكشان من را به برج جويس مي‌‌برند.

در برج جويس ايستاده‌ام. از آن بالا دريا را نگاه مي‌كنم. قايقهائي با بادبانهاي سفيد مي‌گذرند و با سينه‌هاي جلو داده‌شان آب دريا را چون عبور قوهائي سفيد رج مي‌زنند. سنگهاي عظيم وغول  آساي ساحل به مكان منظره‌اي باستاني ‌بخشيده‌اند. برج جويس يكي از مكانهائي است كه جويس در اوليسس‌اش از آن نوشته است. هوا كمي سرد است. و اندكي باران مي‌بارد. از بالا مي بينم چند نفر دوبليني با مايو در ساحل ايستاده‌اند و برخي هم در آب شنا مي‌كنند. از برج فرود مي‌آئيم. و زير نم نم باران به طرف ماشين راه مي‌افتيم

    

            

ژانويه 1994 روتردام

در اتاقي كه به گروه كار ترجمه داستانهاي پائول بيخل نويسندي هلندي اختصاص دارد نشسته‌ام. چهارمين جشنواره داستان روتردام، شبي را به معرفي  آثار او و ترجمه‌ي چند داستان از او به زبانهاي مختلف جهان اختصاص داده‌است.  گونزالاميلان، شاعر مشهور شيليائي كنارم نشسته‌ است.  چند نويسنده و شاعر ديگر از كشورهاي ديگر هم هستند. مترجم آثار پائول بيخل به زبان انگليسي،كه خانمي است مهربان و خونگرم، تا به هم معرفي مي‌شويم احوال خانم توران ميرهادي، رئيس شوراي كتاب كودك در ايران، را از من مي‌پرسد. از صحبتهايش درمي‌يابم با او دوست است و ديدارهائي با او در گذشته داشته است. به تصادف تازه‌ترين شماره مجله‌ي ادبي كلك را كه عكسي از  خانم ميرهادي در آن است همراهم دارم. نشانش مي‌دهم. از اين تصادف آنقدر خوشحال مي شود كه اشك در چشمهايش جمع مي‌شود. وجودش غرق مهربانيها و صفاي توران خانم است. به او مي‌گويم اگر مي‌خواهد مي تواند نامه‌‌اي به نشاني كلك برايش بفرستد. مي‌گويد نشاني‌اش را دارد. بعد از  گفتگو با او سر صحبت را با گونزالو ميلان باز مي‌كنم. چند روزي است با او آشنا شده‌ام. و در اين مدت با هم از خيلي چيزها حرف زده‌ايم. كتاب  شعرش را  كه دوسال پيش به انگليسي چاپ شده است، از توي  كيفش در مي‌آورد.

-  براي تو آوردم.

 و در صفحه‌ي اول آن چيزي براي من مي‌نويسد.

گونزالو ميلان انسان وارسته‌اي است. ساده و صميمي. زنش هم مثل خودش است. او معتقد است عصر رمانهاي طولاني سپري شده است. مي‌گويد شعر هم نبايد بيش از چند خط باشد. مي‌گويد خيلي كارهاي شعري در جهان تكراري اند. آدم فرصت آن را پيدا نمي‌كند همه را بخواند. باهم درباره تبعيد حرف مي‌زنيم. تشويقم مي‌كند در يكجا نمانم. مي‌گويد خود او هم  وقتي بعد از سالها توانست به شيلي برگردد، آنجا هم ماندگار نشد.

او اكنون در آمريكا تدريس مي‌كند. در روتردام هم خانه‌اي دارد. يك پايش اينجاست و يك پاي ديگرش در آمريكا. بعد كانادا و گاهي هم به شيلي مي‌رود. جمله‌‌اي از كنستانتين كاوافي،شاعر يوناني، مي‌گويد با اين مضمون كه ايتاكا ديگر وجود ندارد. ايتاكا زادگاه اوليس بود. جائي كه اوليس  بعد از بازگشتش از جنگهاي تروا بيشتر زندگيش را در راه رسيدن به آن سپري كرد. مي‌گويم با او موافقم اما نمي‌دانم چطور مي‌شود با آن كنار آمد. خودش وقتي كتابش را به من هديه مي‌كرد رويش نوشته بود: براي برادرم نسيم كه در تجربه‌ي تلخ وشيرين تبعيد با او شريكم. و بعد زيرش اين دو خط را اضافه كرده بود:

تانگو روي جاده.

آتش جاوداني ايرانيان. 

 

23 ژانويه 1994، روتردام

با خانم تانيا تولستوا، نويسنده روسي،  در اتاقي دركتابخانه‌ي عمومي روتردام نشسته‌ام كه براي نشست و گفتگوي نويسندگان دعوت شده به چهارمين فستيوال جهاني داستان آماده كرده اند. صحبتمان گل كرده است. درباره شرايط روسيه بعد از فروپاشي حكومت شوراها حرف مي‌زنيم. تانيا تولستوا معتقد است كه روسيه روزهاي شگفت انگيزي را مي‌گذراند. و اصلاً اين روزها با گذشته قابل مقايسه نيست. مي‌گويد سوسياليسم يك توهم بود و يا هست. بيشتر يك روياست. مي‌گويد آنچه در روسيه در آن سالها مي‌گذشت سوسياليسم نبود. بحران بود و بدبختي و فساد. بايد آن جامعه فرومي‌ريخت. از او مي‌پرسم كه جدا از  فقدان دمكراسي و آزادي، دوست دارم نظرش را درباره اين رفاه اقتصادي كه اينهمه از آن حرف  مي‌زدند، بگويد. مي‌خواهم از كسي كه در آنجا زندگي  كرده بشنوم چقدر واقعيت داشت آن رفاه. مي‌گويد از پانزده سال  پيش به اين طرف اينها را هم نداشتيم. ما هيچي نداشتيم. نه آزادي. نه تامين اجتماعي. و باز مي‌گويد: بايد آن جامعه فرو مي‌ريخت.

گفتگويمان با رفتن به هتل ساواي (Savoy ) براي صرف شام قطع مي‌‌شود. آنجا كه مي‌رسيم از شلوغي جمعيت همديگر را گم مي‌كنيم. دونفر روس يا از يكي از كشورهاي اروپاي شرقي به هلند تبعيد شده، ايستاده جلو جمع گارمون مي‌‌زنند. در آن تالار شلوغ جائي پيدا مي‌كنم و مي‌نشينم. شب پاياني چهارمين جشنواره‌ي داستان جهاني در روتردام است. با ديدن نويسنده‌اي كه چند سال پيش در اولين جشنواره‌ي داستان او را ديده بودم، حس عجيبي پيدا مي‌كنم. به نظرم مي‌رسد انگار دارد مي‌ميرد. او در ده سال اخير يكي از فعالترين نويسندگان هلند در دفاع از جنبشهاي آزاديخواهانه در كشورهاي آمريكاي لاتين بود. چه حس غريبي است ديدن و تصور هنرمندي در حال مردن. بلوز نازك و قهوه رنگ او با برگهاي سياه دوخته شده بر آن، فضاي دور و برش و صداي بلند موسيقي روسي، همه در چشمم به يك مراسم مرگ شبيه است.

چشمانم ناخودآگاه او را همه جا با نگراني دنبال مي‌كند . وقتي مي بينم كه هنگام برخاستن و نشستن روي صندلي به دسته‌هاي صندلي فشار مي‌دهد، فكر ميكنم انگار زور مي‌زند كه خودش را براي مدتي كه در آنجا حضور دارد زنده نگه دارد. نوري ازمهرباني چهره او را تابان كرده است. به من گفته بودند هفتاد سالي را شيرين دارد. اما چرا بايد او  بميرد؟ پيش از اينكه اين حس درباره او به من دست بدهد تصميم داشتم به يكي از دوستان هلندي‌ام كه او را بسيار دوست دارم تلفن كنم و با او در كافه‌اي بنشينم. اما اكنون تمام شوقم را براي ديدن او ازدست داده‌ام.

سه ستون كوجك فلزي كه براي مانع از آنها استفاده مي‌كنند، با سرهائي شبيه به قبه‌هاي سه پرچم بسته كه در عزا حمل مي‌كنند ما را از محل  نوازندگان جدا مي‌كنند. سه ستون باريك فلزي كه طنابي قرمز از زير قبه‌هاشان مي‌گذرد. نوازندگان گارمون مي‌زنند و من غمگينم. چون حس مي‌كنم نويسنده‌اي دارد مي‌ميرد.

آخر شب، كمي به ساعت يازده مانده، از همه خداحافظي مي‌كنم و همراه دو دختر، يكي ترك و ديگري هلندي كه در هلفرشوم زندگي مي‌كند با ماشينشان به سمت اوترخت حركت مي‌كنيم. قرار شد در مسيرشان من را به اوترخت برسانند. هردو براي شنيدن داستانخواني نويسنده‌ي ترك به جشنواره آمده بودند. دختران صميمي و خونگرمي هستند. اسم دختر ترك، «گل جان» است. خودش هم مثل نامش خوئي نزديك به طبعيت دارد. خنده  رو و با طراوت. در اداره كاريابي  شهر اوترخت كار مي‌كند. كار اصلي‌اش روزنامه  نگاري است اما نتوانسته حرفه اي مناسب رشته‌ي تحصيلي‌اش پيدا كند. هوا خوب است. شبي نه چندان تاريك و نه چندان سرد. از فكر مردن نويسنده هلندي بيرون آمده‌ام. ساعت 12شب به خانه مي‌رسم.