اين داستان را من از روی سايت ديباچه برداشتم و اين جا گذاشتم فقط به اين دليل که به جای کلمه‌ی کونی سه نقطه گذاشته‌اند. البته می‌دانم که ناچار بوده‌اند. توی مملکتی که نشود از گنجی دفاع کرد، ديگر يک کلمه‌ی کونیی بيچاره جای خود دارد. مملکت کيری که می‌گويند همين است ديگه! به هر حال من گمانم هم‌پای دفاع از گنجی و منجی و کی و کی بايد از اين کونی‌ها و مادرجنده‌ها و جاکش‌های بيچاره‌ای هم که سانسور می‌شوند، دفاع کرد. مثلا توی رمان مرگ قسطی که رمان محشری است و ترجمه‌اش خيلی فارسی است، آن قدر کونی و کونده و مادرجنده و جاکش تبديل به سه نقطه شده‌اند که آدم دلش برای هر کلمه‌ای که از اين خانواده است درد می‌گيرد.

ديگر اين که نسيم خاکسار هم اصلا دوست ندارد هيچ کونی ای توی هيچ داستانی به اين روز بيفتد و تبديل شود به سه تا دونه نقطه.

http://sardouzami.com

 

 

 

بقال خرزويل

نسيم خاکسار

پيرزن‌ و پيرمرد اتاق‌ خواب‌شان‌ بغل‌ اتاق‌ من‌ در طبقة‌ بالا بود، اما بيش‌تراوقات‌ در طبقة‌ پايين‌ مي‌نشستند. آن‌ها تا آخرين‌ برنامة‌ تلويزيون‌ را تماشامي‌كردند و بعد بالا مي‌آمدند. چهار ماهي‌ مي‌شد كه‌ اتاق‌ بالا را از آن‌ها اجاره‌كرده‌ بودم‌. آدم‌هاي‌ بي‌دردسري‌ بودند. پيرمرد كمي‌ فارسي‌ مي‌دانست‌. اين‌جا دانشكده‌اي‌ براي‌ زبان‌هاي‌ شرقي‌ دارد كه‌ تركي‌ و عربي‌ و فارسي‌ درس‌ مي‌دهد. اتاق‌ را توسط‌ همين‌ دانشكده‌ پيدا كرده‌ بودم‌. كساني‌ كه‌ دو سالي‌ دراين‌ دانشكده‌ درس‌ خوانده‌ بودند، براي‌ تمرين‌ زبان‌ اتاق‌هاي‌شان‌ را به‌مهاجران‌ ترك‌ و عرب‌ و ايراني‌ اجاره‌ مي‌دادند. البته‌ پيرمرد ديگر از سنش‌گذشته‌ بود كه‌ بخواهد تمرين‌ زبان‌ كند. اما بدش‌ نمي‌آمد همان‌ چندكلمه‌اي‌ راكه‌ از كتاب‌ گلستان‌ سعدي‌ ياد گرفته‌ بود از ياد نبرد.
          اوايل‌ هر دو هفته‌اي‌ يك‌
بار، وقتي‌ تلويزيون‌ برنامة‌ خوبي‌ داشت‌، صدايم ‌مي‌زدند و من‌ پايين‌ مي‌رفتم‌. بعد همان‌طور كه‌ تلويزيون‌ تماشا مي‌كردم‌ باپيرمرد گپي‌ مي‌زدم‌. گاهي ‌وقت‌ها هم‌ با او شطرنجي‌ بازي‌ مي‌كردم‌. تا به‌ حال‌ من‌ از او برده‌ بودم‌. پيرمرد خيلي‌ تقلا مي‌كرد ببرد اما نمي‌توانست‌. بازي‌اش ‌خراب‌تر از آن‌ بود كه‌ بتواند ببرد. بعد از سه‌بار كه‌ از او برده‌ بودم‌ متوجه‌ شدم ‌پيرمرد به‌ باختش‌ حساس‌ است‌. بار چهارم‌ كه‌ خواستم‌ بازي‌ كنم‌، تصميم‌ گرفتم‌ هرطور شده‌ است‌ آن‌دست‌ را به‌ او ببازم‌. درست‌ يادم‌ نيست‌. اما فكرمي‌كنم‌ از بس‌ خراب‌ بازي‌ كرد امكان‌ به‌ من‌ نداد. بايد حداقل‌ طوري‌ پيش‌ مي‌رفتم‌ كه‌ پيرمرد باختم‌ را جدي‌ مي‌گرفت‌. اما دفعة‌ پنجم‌ يادم‌ است‌ كه‌ روي‌دندة‌ چپ‌ افتاده‌ بودم‌. پيرمرد دم‌ گرفته‌ بود و يك‌ريز دموكراسي‌ اروپا را به‌رخم‌ مي‌كشيد. شايد من‌ اين‌طور فكر مي‌كردم‌، اما او به‌ واقع‌ گندش‌ رادرآورده‌ بود. قاتي‌ صحبت‌هاش‌ يادم‌ هست‌، پُز اين‌ را هم‌ داد كه‌ در جواني‌اش ‌شطرنج‌باز ماهري‌ بوده‌ است‌، و مي‌گفت‌ رودست‌ نداشته‌، و مي‌گفت‌ هنوز هم‌حركت‌هاي‌ ماهرانه‌اي‌ مي‌كند. مشكل بود دستش را درباره دموكراسي اروپا رو كنم. زبان‌ انگليسي‌ام‌ زياد خوب‌ نبود، و من‌ هم‌ كِرم‌ اين ‌را داشتم‌ كه‌ ميان‌ حرف‌هايم‌ اصطلاحات‌ عاميانة‌ زبان‌ خودمان‌ را به‌كارببرم‌. ترجمة‌ آن‌ها به‌ انگليسي‌، آن‌طور كه‌ دست‌ و پا شكسته‌ كارم‌ را پيش‌مي‌بردم‌، چيز خنده‌داري‌ از آب‌ درمي‌آمد. و پيرمرد گاه‌ مُصر مي‌شد آن‌چه‌ را كه‌ از دهنم‌ پريده‌ بود هرطور شده‌ برايش‌ معنا كنم‌. ناچار تلافي‌اش‌ را سرشطرنج‌ درآوردم‌. يعني‌ درست‌ در اوج‌ عنعناتش‌ ماتش‌ كردم‌؛ آن‌هم‌ طوري‌ كه‌ از تكاني‌ كه‌ خورد عينك‌ پنسي‌اش‌ از روي‌ بيني‌اش‌ افتاد و صورت‌ گوشتالودش‌ عين‌ لبو قرمز شد.
          پيرمرد بعد از آن‌ ديگر براي‌ تماشاي‌ تلويزيون‌ دعوتم‌ نكرد. پيرزن‌ هم‌كمي‌ با من‌ سرسنگين‌ شده‌ بود. اين‌جا هم‌ الا و ابدا، مگر با كسي‌ كاري‌ داشته‌باشي‌، وگرنه‌ همسايه‌هاي‌ ديوار به‌ ديوار شايد ماه‌ها هم‌ديگر را نبينند. پيرمردو پيرزن‌ هم‌ از آن‌ هلندي‌هاي‌ دِبشي‌ بودند كه‌ وقتي‌ توي‌ خودشان‌ مي‌رفتند باجرثقيل‌ هم‌ نمي‌توانستي‌ چانه‌شان‌ را بلند كني‌ كه‌ نگاهت‌ كنند. توي‌ يك‌ماهي‌كه‌ بايكوت‌ شده‌ بودم‌ جز دوبار به‌طور تصادفي‌ ـ توي‌ راه‌پله‌ ـ آن‌ها را نديده‌بودم‌. صبح‌ها دير از خواب‌ پا مي‌شدند. و روزها اگر پيرمرد سرِ كار نمي‌رفت‌
يكي‌ دو ساعتي‌ توي‌ جنگل‌ قدم‌ مي‌زدند. جنگل‌ همان‌ حوالي‌ بود. وقتي‌ هم‌توي‌ خانه‌ بودند، توي‌ اتاق‌ نشيمن‌ مي‌نشستند و پرده‌ها را كيپ‌ مي‌كشيدند.
          آن‌روز عصر يك‌شنبه‌، تنهايي‌ پاك‌ امانم‌ را بريده‌ بود، تمام‌ هفته‌ را توي‌خانه‌ مانده‌ بودم‌. سرما و توفان‌ و بارش‌ برف‌ همين‌ قدم‌زدن‌هاي‌ تنهايي‌ام‌ راهم‌ از من‌ گرفته‌ بود. تمام‌ هفته‌ را نشسته‌ بودم‌ پشت‌ پنجره‌ و بيرون‌ را نگاه‌مي‌كردم‌. برف‌ همه‌جا را پوشانده‌ بود. كفش‌هاي‌ ساق‌بلندي‌ كه‌ خريده‌ بودم‌ واز ارزاني‌ آن‌ها تعجب‌ كرده‌ بودم‌ در اولين‌ ريزش‌ برف‌، امتحان‌ بدي‌ پس‌داده‌بودند. از تمام‌ جاهاي‌ آن‌ها آب‌ نفوذ مي‌كرد. در يك‌ قدم‌زدن‌ كوتاه‌ چنان‌ ازآب‌ پُر مي‌شدند كه‌ انگار چيزي‌ نپوشيده‌ بودي‌. اما فرقي‌ نمي‌كرد؛ گيرم‌پوتين‌هايم‌ بهترين‌ پوتين‌هاي‌ عالم‌ بودند. توي‌ اين‌ برف‌ و باران‌ كجامي‌توانستم‌ بروم‌. صبح‌ خيلي‌ زود از خواب‌ پا مي‌شدم‌. ناشتايي‌ نخورده‌سيگاري‌ دود مي‌كردم‌ و اخبار بي‌. بي‌. سي‌ را مي‌گرفتم‌. بعد كه‌ اخبار تمام‌مي‌شد مي‌نشستم‌ كنار پنجره‌ و فكر مي‌كردم‌. دنياي‌ يك‌ آدم‌ تبعيدي‌، دنياي‌غريبي‌ است‌. اول‌ خيال‌ مي‌كند خودش‌ است‌ و همين‌ كولباري‌ كه‌ به‌ پشت‌
بسته‌ است‌. چهار تا پيراهن‌، دو جفت‌ جوراب‌، يك‌دست‌ كت‌ و شلوار، دو تا زيرپوش‌، يك‌ حوله‌، ريش‌تراش‌ برقي‌. بعد تا مدتي‌ جست‌ وجوي‌ جايي‌ براي ‌زيستن‌. بعد اتاقكي‌، ميزي‌، چراغي‌، قلمي‌ و دفتري‌. چند تايي‌ كتاب‌. نصفي‌انگليسي‌، نصفي‌ به‌ زبان‌ مادري‌ات‌. اما بعد، آهسته‌آهسته‌ شروع‌ مي‌شود.مي‌بيني‌، خودت‌ ـ تو ـ با همان‌ حجم‌ كوچكت‌ تاريخي‌ پشت‌ سر خود داري‌. خاطره‌ پشت‌ خاطره‌ يادت‌ مي‌آيد. و بعد يك‌مرتبه‌ مي‌بيني‌ موجودي‌ كه‌ اين‌جا نشسته‌ است‌، حجمي‌ است‌ پوك‌ و ميان‌تهي‌، كه‌ تمام‌ وجودش‌ در جاي‌ديگري‌ سير مي‌كند. نگاهت‌ مثل‌ آدم‌هاي‌ مات‌ روي‌ اشيا سُر مي‌خورد. روي‌آدم‌ها سُر مي‌خورد. همه‌چيز را مي‌بيني‌ و نمي‌بيني‌، و درد تا مغز استخوانت‌ نفوذ مي‌كند. حس‌ مي‌كني‌ نفريني‌ به‌ دنبال‌ توست‌. لعنتي‌، فكركردن‌ به‌ گذشته‌خط‌ و خطوط‌ ندارد. هر حرف‌، هر كلمه‌، رشتة‌ تازة‌ خاطره‌اي‌ را در ذهنت‌مي‌كارد. هيچ‌كاري‌ راضي‌ات‌ نمي‌كند. روزهاي‌ اول‌ گيلاسي‌ عرق‌ اندكي‌تسلي‌ات‌ مي‌دهد. اما بعد از يك‌هفته‌، يك‌ماه‌، از عرق‌ و آبجو هم‌ بدت‌ مي‌آيد. مي‌بيني‌ جادة‌ دراز و بي‌انتهايي‌ پيش‌ رو داري‌. وحشتت‌ مي‌گيرد، و شايد همين‌ وحشت‌ بود كه‌ يك‌هفته‌ تمام‌ مرا توي‌ اتاقم‌ حبس‌ كرد. عجيب‌ است‌ كه‌آدم‌ نه‌ زخم‌ معده‌ مي‌گيرد و نه‌ بيماري‌ اعصاب‌. اوايل‌ فكر مي‌كردم‌ شايد درخلال‌ يكي‌ از همين‌ شب‌ها، خودبه‌خود، يك‌جور قلبم‌ از كار بيفتد. حتي‌ چندشبي‌ به‌ عمد درِ اتاقم‌ را باز گذاشتم‌ تا پيرمرد و پيرزن‌ زودتر از آن‌كه‌ بو بلندشود، خودشان‌ را از شرّ مرده‌ام‌ خلاص‌ كنند. اما اتفاق‌ نيفتاد. هر روز صبح‌سُرومُر و گنده‌ از خواب‌ برمي‌خاستم‌. توي‌ اين‌ چند ماه‌ سرما هم‌ حتي‌نخورده‌ام‌. از آن‌ به‌بعد ديگر فكر مرگ‌ را نكردم‌.
          يك‌روز پيرمرد به‌ من‌ گفت‌: حال‌ و روزت‌ چه‌طور است‌؟
          من‌ هم‌ بي‌معطلي‌ گفتم‌: گوزپيچ‌!
          خنديد و حرفم‌ را به‌ سختي‌ تكرار كرد و بعد گفت‌: يعني‌ چي‌؟
          ماندم‌ توش‌ كه‌ چه‌طور توضيح‌ بدهم‌. توي‌ دلم‌ به‌ تمام‌ برنامه‌ريزان‌
دانشكدة‌ زبان‌هاي‌ شرقي‌ فحش‌ دادم‌. اگر آن‌ها به‌ جاي‌ دويست‌، سيصد صفحه‌ كتاب‌ گلستان‌ سعدي‌، دو صفحه‌ علويه‌خانم‌ هدايت‌ را توي‌ برنامه‌شان‌ مي‌گذاشتند حالا كار من‌ ساده‌تر بود. دستمال‌ كاغذي‌ را از جيبم‌ درآوردم‌گذاشتم‌ زيرم‌. بعد با دهان‌ شيشكي‌ دركردم‌. و با اشاره گفتم كه صدا بايد از پائين بيايد. بعد كاغذ را پيچيدم‌ و گفتم‌: بايدآن‌صدا را توي‌ آن‌ بپيچي‌.
          خنديد و گفت‌: براي‌ چه‌؟
          گفتم‌: تو اول‌ بگو فهميدي‌ يا نه‌؟
          گفت‌: آره
، گوز را بايد توي‌ دستمال‌ كاغذي‌ بپيچي‌.
          گفتم‌: تو فرهنگ‌ لغات‌ كه‌ براي‌ كلمات‌ فارسي‌ به‌زبان‌ خودتان‌درآورده‌ايد
گوز پيچ را همين‌طور معنا كرده‌ايد.
          حسابي‌ گيج‌ شده‌ بود. گفت‌: عجب‌!
          گفتم‌: اين‌ اصطلاح‌ است‌. وقتي‌ آدم‌ حال‌ و روز درست‌ و حسابي‌ نداشته‌باشد، اين‌طوري‌ جواب‌ مي‌دهد.
          گفت‌: يعني‌ دل‌خور شدي‌ كه‌ از تو پرسيدم‌؟
          گفتم‌: نه‌ بابا! اين‌ اصطلاح‌ حال‌ و روزم‌ را بيان‌ مي‌كند.
          گفت‌: خيلي‌ عجيب‌ است‌. من‌ هر چه‌ فكر مي‌كنم‌ ارتباطي‌ بين‌ آن‌ها پيدا
نمي‌كنم‌.
          گفتم‌: كمي‌ سوررآليستي‌ است‌.
          گفت‌: آره‌.
          طوري‌ گفت‌ كه‌ انگار فهميده‌ بود، من‌ هم‌ كوتاه‌ آمدم‌.
          دل‌دل‌ مي‌كردم‌ پايين‌ بروم‌ يا نه‌. پيش‌ از رفتن‌ يك‌بار ديگر با خودم‌ عهدكردم‌ اگر شطرنج‌ را چيد، بگذارم‌ ببرد. بسته‌شدن‌ اين‌ مَفر برايم‌ هيچ‌ سودي‌نداشت‌. از بس‌ با خودم‌ حرف‌ زده‌ بودم‌، خسته‌ شده‌ بودم‌. بعد از ظهرهامعمولاً هوا مه‌آلود مي‌شد و نگاه‌كردن‌ از پنجره‌ بيشتر خسته‌ات‌ مي‌كرد. كاج‌ها
با رنگ‌ سبزشان‌ كه‌ كمي‌ تيره‌ مي‌زد در مه‌ پيدا و ناپيدا، حالت‌ اشباح‌ به‌ خودمي‌گرفتند، و گفت‌ وگو با خود حالت‌ گفت‌ وگو با اشباح‌ را پيدا مي‌كرد، و اين‌خيلي‌ سخت‌ بود كه‌ آدم‌ قبول‌ كند با اشباح‌ حرف‌ بزند. شايد خيلي‌ زود بود، وفهميدن‌ اين‌ موضوع‌ كه‌ دارم‌ با اشباح‌ حرف‌ مي‌زنم‌ و قبول‌كردن‌ آن‌ وپذيرفتنش‌ به‌ گريه‌ام‌ مي‌انداخت‌. با آن‌ حسي‌ كه‌ قلبت‌ را تكان‌ مي‌داد، و آن‌ نيرويي‌ كه‌ سر انگشتانت‌ را مي‌سوزاند. مگر نه‌ اين‌كه‌ هميشه‌ هجوم‌ برده‌بودي‌؟ مگر نه‌ اين‌كه‌ تمام‌ آن‌ عمر كوتاهت‌ را دويده‌ بودي‌؟ بي‌آن‌كه‌ نگاهي‌پشت‌ سرت‌ كرده‌ باشي‌. كه‌ چه‌ هست‌. چه‌ بود و چه‌ خواهد شد. و از شعلة‌ قلبت‌ گرما مي‌گرفتي‌. و با دسته‌گل‌ بنفشه‌اي‌ در دست‌، وقتي‌ آفتاب‌ بر نيزة‌ بلندخود ايستاده‌ بود، سرسختانه‌ حكايت‌ راه‌ مي‌گفتي‌ و مي‌خواندي‌. و اين‌ بود كه‌برايم‌ سخت‌ بود قبول‌ كنم‌. و اين‌كه‌ مي‌دانستم‌ هنوز زود بود: و اين‌كه‌مي‌دانستم‌ هنوز چيزي‌ هست‌ كه‌ از سر بي‌تابي‌ سرانگشتانم‌ را مي‌تركاند،شايد به‌ گريه‌ام‌ مي‌انداخت‌ كه‌ بنشينم‌ كنار پنجره‌ و در مه‌ با اشباح‌ حرف‌ بزنم‌.
          سيگار و فندكم‌ را برداشتم‌ و پايين‌ رفتم‌. درِ اتاق‌ نشيمن‌شان‌ مثل‌ هميشه‌بسته‌ بود اما صداي‌ تلويزيون‌ مي‌آمد. با انگشت‌ ضربة‌ كوتاهي‌ به‌ در زدم‌.پيرزن‌ از توي‌ اتاق‌ گفت‌:
Yes
          توي‌ اين‌ مدت‌ فهميده‌ بودم‌ يعني‌ بفرما. در را باز كردم‌. پيرزن‌ از جاش‌تكان‌ نخورد، اما پيرمرد بلند شد.
          به‌ هلندي‌
گفتم‌: سلام‌، چه‌طوريد؟ و با او دست‌ دادم‌.
          به‌ پيرزن‌ گفتم‌: چه‌طوري‌ ماما؟
          پيرزن‌ از كلمة‌ ماما خوشش‌ مي‌آمد. خنده‌اي‌ كرد و گفت‌: ديشب‌ اتاقت‌گرم‌ بود؟
          نزديك‌ بود از دهنم‌ چيزي‌ بپرد. هميشه‌ نسبت‌ به‌ سؤال‌ و جواب‌هاي‌اين‌طوري‌ حساس‌ مي‌شدم‌. آخر هزار فرسنگ‌ را پشت‌ سر گذاشته‌ باشي‌ وبيايي‌ كه‌ مثلاً شب‌ سرما اذيتت‌ نكند. هواي‌ اتاقت‌ گرم‌ باشد. فحش‌ به‌خودم‌ وبه‌ همة‌ عالم‌ زير لبم‌ بود. اما جلو خودم‌ را گرفتم‌. حواسم‌ بود كار را خراب‌
نكنم‌.
          گفتم‌: خيلي‌ گرم‌.
          مخصوصاً كش‌ ندادم‌. پيرزن‌ كيف‌ كرد.
          گفت‌: چاي‌ مي‌خوري‌ يا قهوه‌؟
          گفتم‌: قهوه.
          و كنار پيرمرد روي‌ مبل‌ نشستم‌. تلويزيون‌ داشت‌ فيلمي‌ آمريكايي‌ نشان‌مي‌داد. اما قهرمان‌ اصلي‌ آن‌ ايتاليايي‌ بود و انگليسي‌ را با لهجة‌ بدي‌ حرف‌مي‌زد. پيرمرد از طرح‌ تازه‌اي‌ كه‌ براي‌ سقف‌ِ يك‌ ساختمان‌ داده‌ بود تعريف‌كرد. از خودش‌ شنيده‌ بودم‌ كه‌ مهندس‌ مخصوص‌ سقف‌ِ ساختمان‌ است‌. هربار كه‌ مي‌خواست‌ تعريف‌ كند چند بار تأكيد مي‌كرد كه‌ او مهندس‌ مخصوص‌اين‌كار است‌. من‌ ديگر آن‌را از بَر بودم‌. همان‌طور كه‌ به‌ او گوش‌ مي‌دادم‌ زيرچشمي‌ تلويزيون‌ را نگاه‌ مي‌كردم‌. فيلم‌ بدي‌ نبود. مرد سوسياليست‌ بود ومتعصب‌ و زن‌ گويا فِمينيست‌. و هر دو از هم‌ دور. اين‌وسط‌ پاي‌ بچه‌اي‌ هم‌ درميان‌ بود كه‌ آدم‌ دلش‌ براي‌ او مي‌سوخت‌. پيرمرد فهميد حواسم‌ به‌ تلويزيون‌است‌.
          گفت‌: فمينيست‌ها اين‌جا خيلي‌ زيادند.
          پيرزن‌ فنجان‌ قهوه‌ را جلوم‌ گذاشت‌ و گفت‌: با شير؟
          گفتم‌: نه‌! بدون‌ شير بهتر است‌.
          پيرمرد گفت‌: در مملكت‌ شما قهوه‌ را با شير مي‌خورند يا خالي‌؟
          از آن‌ سؤال‌هاي‌ تخمي‌ بود كه‌ كُفر آدم‌ را درمي‌آورد. اما چاره‌اي‌ نداشتم‌.
          گفتم‌: ما همه‌جورش‌ را مي‌خوريم‌.
          به‌ نظرم‌ طوري‌ گفتم‌ كه‌ براي‌ پيرمرد سؤال‌ پيش‌ آورد. چانه‌اش‌ كمي‌ لرزيدو گفت‌: نفهميدم‌.
          گفتم‌: با شير، شكر، گاهي‌ هم‌ خالي‌. گاهي‌ هم‌ با گريه‌. گاهي‌ هم‌ با اشك‌.بدبختي‌ است‌ ديگر.
          پيرزن‌ گفت‌: شما امروز ناراحتيد. اين‌طور نيست‌؟
          گفتم‌: نه‌ جان‌ شما، ناراحت‌ نيستم‌. اين‌جا قهوه‌ با شير مي‌خورند وفِمينيست‌ها خيلي‌ زيادند. آن‌جا قهوة‌ تلخ‌ مي‌خورند و...
          و خودم‌ كوتاه‌ آمدم‌. كش‌دادنش‌ بيشتر عصباني‌م‌ مي‌كرد. فنجان‌ قهوه‌ رابرداشتم‌ و گفتم‌: ماما. قهوه‌اي‌ كه‌ تو درست‌ مي‌كني‌ نه‌ شكر مي‌خواهد نه‌ شير.خودش‌ از خوش‌مزگي‌ شير و شكر است‌.
          پيرزن‌ قاه‌قاه‌ خنديد. انگار دلش‌ مي‌خواست‌ آن‌
را دوباره‌ تكرار كنم‌. پيرمرد اما هنوز مثل‌ مرغ‌ كُرچي‌ اخم‌ كرده‌ بود و نگاهم‌ مي‌كرد.
          گفتم‌: با يه‌ دست‌ شطرنج‌ چه‌طوري‌؟
          پيرمرد انگار ياد باخت‌هايش‌ افتاد. دست‌ روي‌ پيشاني‌اش‌ ماليد و گفت‌:سردرد دارم‌. امروز زياد كار كردم‌. حالم‌ چندان‌ خوب‌ نيست‌.
          گفتم‌: مهم‌ نيست‌. يك‌روز ديگر!
          پيرزن‌ گفت‌: آره‌، حالش‌ امروز خوب‌ نيست‌.
          فكر كردم‌ دست‌ به‌ يكي‌ كرده‌اند كه‌ جلو بازي‌ شطرنج‌ را بگيرند. تكيه‌ دادم‌
به‌ پشتي‌ مبل‌ و سيگاري‌ روشن‌ كردم‌. رشتة‌ داستان‌ِ فيلم‌ تلويزيون‌ را از دست‌داده‌ بودم‌. اما انگار زن‌ و مرد دعواشان‌ بالا گرفته‌ بود. دوتايي‌ داشتند زير باران‌توي‌ سر و كله‌ هم‌ مي‌زدند. بعد زن‌ راه‌ افتاد. تك‌ و تنها زير باران‌. مرد كمي‌ايستاد و بعد دنبالش‌ راه‌ افتاد. سعي‌ مي‌كرد زن‌ را وادار كند كه‌ به‌ خانه‌ برگردد. زن‌ قبول‌ نمي‌كرد و جيغ‌ مي‌زد. دوتايي‌ خيس‌ و تيل‌ زير باران‌. دوباره‌ ياد بچه‌افتادم‌.
          پيرمرد گفت‌: طرحي‌ را كه‌ امروز به‌ شركت‌ دادم‌ رودست‌ نداشت‌.
          گفتم‌: نمي‌شه‌ آن‌ها را براي‌شان‌ پُست‌ كني‌ كه‌ اين‌قدر راه‌ نروي‌ وبرگردي‌؟
          گفت‌: نه‌! من‌ مهندس‌ مخصوص‌ اين‌كار هستم‌. بايد حتماً خودم‌ باشم‌.
          گفتم‌: راست‌ مي‌گي‌. معمولاً مهندسان‌ مخصوص‌ بايد خودشان‌ باشند
وگرنه‌ كسي‌ از نقشة‌ آن‌ها سر درنمي‌آورد.
          كلمة‌ مهندس‌ را با تلفظ‌ قشنگي‌ گفتم‌ كه‌ حسابي‌ كيف‌ كند.
          گفت‌: كاملاً درسته‌.
          بعد گفت‌: من‌ به‌ سفر عادت‌ دارم‌. آلمان‌ هم‌ تا اين‌جا زياد راه‌ نيست‌.
          گفتم‌: تو بهار و تابستان‌ بد نيست‌. اما توي‌ زمستان‌ زياد لطفي‌ نداره‌.
          گفت‌: مي‌داني‌ تا حالا چند كيلومتر رانندگي‌ كرده‌ام‌؟
          گفتم‌: نه‌! ولي‌ بايد زياد باشه‌.
          گفت‌: بيست‌ سالم‌ بود كه‌ پشت‌ ماشين‌ نشستم‌. تا حالا هشت‌صد و پنجاه
‌هزار كيلومتر رانندگي‌ كرده‌ام‌.
          پيرزن‌ زيرچشمي‌ نگاه‌ تحسين‌آميزي‌ به‌ پيرمرد كرد. پيرمرد بلند شد ورفت‌ آلبومي‌ از توي‌ كمد درآورد و عكس‌ ماشين‌هايي‌ را كه‌ داشت‌ نشانم‌ داد.فولكس‌ واگن‌، فيات‌، توياتا. گفت‌: ب‌.ام‌. و. از همه‌شان‌ سر است‌.
          گفتم‌: با اين‌ چند كيلومتر راندي‌؟
          چانه‌اش‌ را برد توي‌ سينه‌اش‌ و كمي‌ فكر كرد. بعد گفت‌: سي‌هزاركيلومتر.
          گفتم‌: اگر صعودي‌ مي‌راندي‌ حالا تو كره‌ ماه‌ بودي‌.
          خنديد و من‌ دلم‌ سوخت‌. اما نفهميدم‌ براي‌ كدام‌ يكي‌مان‌.
          چند روز پيش‌ وقتي‌ توي‌ كتاب‌خانه‌ دانشكدة‌ زبان‌هاي‌ شرقي‌ نشسته‌بودم‌، بنگالي‌ سياه‌ و كوچك‌ و قشنگي‌ پيداش‌ شد. كمي‌ ايستاد. به‌ زبان‌انگليسي‌ گفت‌: ببخشيد. افغاني‌ هستيد؟
          گفتم‌: فرق‌ نمي‌كند. فعلاً كه‌ توي‌ اين‌ خراب‌شده‌ افتاده‌ايم‌.
          به‌ نظرش‌ كمي‌ خشن‌ آمدم‌. چون‌ دست‌ و پايش‌ را جمع‌ كرد و عقب‌ كشيد.دلم‌ سوخت‌. فكر كردم‌ بايد او هم‌ دربه‌دري‌ مثل‌ خودم‌ باشد.
          گفتم‌: سيگار مي‌كشي‌؟ و پاكت‌ سيگارم‌ را برايش‌ پيش‌ بردم‌.
          گفت‌: نه‌، سيگاري‌ نيستم‌. و به‌ دنبالش‌ افزود: پي‌ يك‌ فارسي‌زبان‌مي‌گردم‌.
          گفتم‌: مشكلت‌ چيه‌ بگو؟
          گفت‌: مي‌دوني‌، اسم‌ من‌. و مكثي‌ كرد. نه‌ اسم‌ فاميلم‌ چوني‌ است‌.مي‌خواستم‌ بدانم‌ در زبان‌ فارسي‌ چه‌ معنا مي‌دهد.
          هنوز فكرم‌ جاهاي‌ بدي‌ نمي‌رفت‌.
          گفتم‌: معناي‌ مقابل‌ چند است‌. چند، مقدار را بيان‌ مي‌كند و چون‌، حالت‌را.
          قيافة‌ بهت‌زده‌اي‌ گرفت‌ و گفت‌: عجيب‌ است‌.
          گفتم‌: كجاش‌ عجيب‌ است‌؟
          لب‌خندي‌ آميخته‌ با شرم‌ گوشة‌ لبش‌ ظاهر شد و گفت‌: اشاره‌. اشاره‌ به‌چيز ديگري‌ نمي‌كند؟
          و دستش‌ بفهمي‌ نفهمي‌ طرف‌ پشتش‌ رفت‌.
          شستم‌ خبردار شد. به‌ خودم‌ گفتم‌ بخشكي‌ شانس‌. اين‌ يك‌بار را
مي‌خواستي‌ مثل‌ بچة‌ آدم‌ رفتار كني‌.
          گفتم‌: منظورت‌
کونی است‌؟
          گفت‌: آره‌.
          گفتم‌: اي‌... بچه‌هاي‌ پايين‌ شهر به‌جاي‌
کونی گاهي‌ چوني‌ هم‌ مي‌گويند. اما توكجا و آن‌ها كجا؟
          گفت‌: جايي‌ كه‌ درس‌ مي‌دهم‌ چند تا استاد هلندي‌ هستند كه‌ زبان‌ فارسي‌درس‌ مي‌دهند و گاهي‌ دستم‌ مي‌اندازند!
          گفتم‌: چه‌كاره‌اي‌؟
          گفت‌: جامعه‌شناسي‌ درس‌ مي‌دهم‌.
          گفتم‌: مگه‌ مجبور بودي‌ اين‌جا بيايي‌. مي‌ماندي‌ همون‌جا!
          گفت‌: اين‌جا خوب‌ پول‌ مي‌دهند. محيطش‌ هم‌ بهتر است‌.
          لجم‌ گرفت‌. گفتم‌: مطمئني‌ نام‌ فاميلت‌
کونی نيست‌؟
          گفت‌: نه‌! و لبش‌ را غنچه‌ كرد: چوني‌. و دوباره‌ گفت‌: عجيب‌ است‌.
         
سرم را انداختم‌ پايين‌. بنگالي‌ كمي‌ اين‌پا و آن‌پا كرد و انگار با خودش‌حرف‌ مي‌زد گفت‌: تعجبم‌ چرا خارجي‌ها اين‌طور تلفظ‌ مي‌كنند. ك‌ و چ‌خيلي‌ با هم‌ فرق‌ دارد.
          گفتم‌: باهات‌ خوب‌ نيستند.
          گفت‌: شايد. و كمي‌ فهرست‌ كتاب‌ها را ورق‌ زد و بعد رفت‌.
          پيرمرد كه‌ فهميد توي‌ فكرم‌، گفت‌: با يك‌دست‌. فقط‌ با يك‌دست‌موافقم‌.
          گفتم‌: عاليه‌.
          ميز را مرتب‌ كردم‌ تا شطرنج‌ را روي‌ آن‌ بچيند.
          زن‌ و مرد فيلم‌ هنوز زير باران‌ بودند. خسته‌ و پشيمان‌ از اين‌ جدال‌ پوچ‌ وبي‌ثمر. زن‌ دست‌ انداخته‌ بود روي‌ شانة‌ مرد، و مرد كمر زن‌ را گرفته‌ بود، و هردو زير باران‌ داشتند به‌طرف‌ خانه‌ مي‌رفتند.
          پيرمرد پشت‌ ميز كه‌ نشست‌ سياه‌ و سفيد كرد. سفيد دستش‌ افتاد. اولين‌مهره‌ را كه‌ حركت‌ داد فهميدم‌ باز مشنگ‌بازي‌اش‌ را شروع‌ كرده‌ است‌. اما من‌تصميمم‌ را از قبل‌ گرفته‌ بودم‌. عين‌ او پيش‌ آمدم‌. پيرمرد چنان‌ تو بحر مهره‌ها
فرو رفته‌ بود كه‌ اگر آدم‌ بازي‌ او را نديده‌ بود خيال‌ مي‌كرد توي‌ شطرنج‌ لنگه‌ ندارد. مثل‌ فرماندهي‌ كه‌ به‌ سربازانش‌ دستور مي‌دهد خيز برمي‌داشت‌ وسوارها و پياده‌ها را جابه‌جا مي‌كرد. گذاشتم‌ چند تا از سوارهايم‌ را بزند. وقتي‌ديد پيش‌ افتاده‌ است‌ سرش‌ را بلند كرد و گفت‌: ويسكي‌ يا شري‌؟
          گفتم‌: ويسكي‌!
          گفت‌: من‌ هم‌ موافقم‌.
          گفتم‌: انگار سرت‌ خوب‌ شد؟
          خيره‌ به‌ صفحة‌ شطرنج‌ نگاه‌ كرد و جواب‌ نداد. زنش‌ كه‌ آن‌سوتر نشسته‌بود گفت‌: من‌ مي‌آرم‌. و بلند شد و توي‌ آشپزخانه‌ رفت‌. بعد صداي‌ بازشدن‌درِ قفسه‌ها از آشپزخانه‌ توي‌ اتاق‌ آمد و صداي‌ ليوان‌هايي‌ كه‌ پيرزن‌درمي‌آورد.
          گفتم‌: داري‌ خوب‌ بازي‌ مي‌كني‌.
          مهره‌اي‌ را حركت‌ داد و گفت‌: حالا نوبت‌ توست‌!
          پيرزن‌ ليوان‌ها را كه‌ كنار صفحة‌ شطرنج‌ گذاشت‌ بي‌معطلي‌ جرعه‌اي‌ ازمال‌ِ خودم‌ نوشيدم‌ و مهره‌اي‌ را راندم‌. پيرمرد بعد از مدتي‌ تفكر وزيرش‌ راطوري‌ جلو شاه‌ نشاند كه‌ من‌ با حركت‌ فيل‌ مي‌توانستم‌ آچمزش‌ كنم‌. بعد از آن‌چند سواري‌ كه‌ از دست‌ داده‌ بودم‌ بد نبود تكاني‌ به‌ او بدهم‌. اما وقتي‌ دست‌بردم‌ كه‌ فيل‌ را بلند كنم‌ ديدم‌ خودم‌ آچمز هستم‌. قلعه‌اش‌ نمي‌دانم‌ از كجا جلوشاهم‌ نشسته‌ بود. بدبختي‌ بود ديگر، من‌ خودم‌ مدتي‌ بود آچمز بودم‌ و حالامي‌خواستم‌ يكي‌ ديگر را آچمز كنم‌. بعد نمي‌دانم‌ به‌ نظرم‌ رسيد يا واقعيت‌داشت‌. ولي‌ واقعيت‌ داشت‌. بدجوري‌ توي‌ مخاطره‌ افتاده‌ بودم‌. گيرم‌ دو سه‌ تاحركت‌ هم‌ مي‌كردم‌. اما امكان‌ درآمدن‌ نبود.

آچمزبودن‌ هم‌ بددردي‌ است‌. نه‌راه‌ پيش‌ داري‌ نه‌ راه‌ پس‌، گُهي‌ خورده‌اي‌ و بايد پايش‌ بايستي‌. درست‌ مثل‌وضعي‌ كه‌ من‌ توش‌ قرار داشتم‌. راستي‌ كه‌ چي‌؟ تلخي‌ اين‌ لحظات‌ را كه‌ دقايق‌و ثانيه‌هايش‌ را احساس‌ مي‌كني‌ با چه‌ كسي‌ مي‌توان‌ گفت‌. با چه‌ كسي‌ مي‌توان‌گفت‌ كه‌ قلبت‌ دارد ذره‌ ذره‌ آب‌ مي‌شود و تو صداي‌ آب‌شدن‌ آن‌را مي‌شنوي‌.روزي‌ مي‌گفتي‌ چه‌ خوب‌ است‌، آدم‌ كنار مردمش‌ باشد و با آن‌ها زمزمه‌ كند.مي‌گفتي‌ ديري‌ با صداي‌ بلند سخن‌ گفتي‌، اما رسيدن‌ جويبار به‌ رودخانه‌ ورودخانه‌ به‌ دريا همواره‌ با زمزمه‌ هم‌راه‌ است‌. بعد كه‌ معناي‌ زمزمه‌ رافهميدي‌، فهميدي‌ چرا صخره‌ سال‌ها گذرِ باد و توفان‌ و آفتاب‌ را تحمل‌مي‌كند و مي‌ماند. و حس‌ كردي‌ زندگي‌ چه‌ خروشي‌ در نهان‌ دارد. پذيرفتي‌ كه‌زمزمه‌گر باشي‌. با تأني‌ درد خاموش‌ قلبت‌ را الفباوار با خود و با ديگران‌ زمزمه‌كردي‌. زندگي‌ را در خيال‌ از مدخل‌هاي‌ تودرتو عبور دادي‌. رختي‌ رنگين‌بافتي‌ از خندة‌ كودكان‌ و آن‌ها را در گذر باد آويختي‌. و از تنگناي‌ اميد آن‌هايي‌كه‌ دوست‌ داشتي‌ فانوس‌ كوچكي‌ برافروختي‌، تا خورشيد آهسته‌ آهسته‌روشناي‌ بزرگش‌ را بگستراند. اما در پس‌ تمام‌ اين‌ها دستي‌ آهسته‌آهسته‌كابوس‌ خودش‌ را مي‌بافت‌.
          به‌ پيرمرد گفتم‌: بي‌فايده‌ است‌. من‌ مات‌ شده‌ام‌.
          پيرمرد انگار از خوابي‌ سنگين‌ بيدار شده‌ باشد گفت‌: ها... و روي‌ صفحه‌شطرنج‌ خم‌ شد.
          پيرمرد گفت‌: راستي‌؟
          پيرمرد كه‌ حالا كاملاً متوجه‌ شده‌ بود، خنده‌اي‌ پيروزمندانه‌ كرد و دستش‌را پيش‌ آورد.
          بله‌. با حركت‌ اسب‌ ديگر تمامي‌.
و به‌ پيرزن‌ اشاره‌ كرد كه‌ بيايد و صحنة‌ مغلوب‌شدن‌ من‌ را ببيند.
          پيرزن‌ بلند شد.
          فيلم‌ هم‌ انگار به‌ آخر رسيده‌ بود، زن‌ و مرد هر دو در يك‌ بستر خوابيده‌بودند. اما هر دو با رؤياهاي‌ دور از هم‌. و در اتاقي‌ ديگر، كودك‌ تك‌ و تنها باعروسك‌هاي‌ بي‌جانش‌ بازي‌ مي‌كرد. از جا برخاستم‌.
          پيرمرد گفت‌: كجا؟ ويسكي‌ات‌ را هنوز نخورده‌اي‌.
          گفتم‌: بعد. وقت‌ ديگر، حالا خيلي‌ خسته‌ام‌.
          وقتي‌ پيرمرد داشت‌ موقعيت‌هاي‌ بازي‌ را با غرور براي‌ پيرزن‌ موبه‌موتعريف‌ مي‌كرد، در را باز كردم‌ و از راه‌پله‌ به‌ اتاقم‌ رفتم‌.
          اتاق‌، سرد و خالي‌ بود و رنگ‌ تيرة‌ غروب‌ آن‌را ملال‌انگيز و دل‌مُرده‌تركرده‌ بود. جرأت‌ نكردم‌ به‌ پشت‌ پنجره‌ و كاج‌هاي‌ توي‌ آن‌ نگاه‌ كنم‌. اما وقتي‌خواستم‌ روي‌ تخت‌ دراز بكشم‌ چراغ‌ خيابان‌ را ديدم‌ كه‌ در ميان‌ مه‌ سرخي‌مي‌زد و حالت‌ خاصي‌ داشت‌. درست‌ مثل‌ چشمي‌ كه‌ تمام‌ روز گريسته‌ باشد.از بالاي‌ سرم‌ سفرنامة‌ ناصر خسرو را برداشتم‌. آن‌را باز كردم‌ و اين‌ صفحه‌آمد: و از آن‌جا به‌دهي‌ كه‌ خرزويل‌ خوانند، من‌ و برادرم‌ و غلامكي‌ هندو كه‌ باما بود وارد شديم‌. زادي‌ اندك‌ داشتيم‌. برادرم‌ به‌ ديه‌ در رفت‌ تا چيزي‌ از بقال‌بخرد. يكي‌ گفت‌ چه‌ مي‌خواهي‌؟ بقال‌ منم‌. گفت‌ هر چه‌ باشد ما را شايد. كه
‌غريبم‌ و برگذر و چندان‌ كه‌ از مأكولات‌ برشمرد گفت‌ ندارم‌. بعد از آن‌ هر كجاكسي‌ از اين‌ نوع‌ سخن‌ گفت‌، گفتمي‌ بقال‌ خروزيل‌ است‌.
          كتاب‌ را كنار گذاشتم‌ و چشم‌هايم‌ را بستم‌.