ونوس
نوشته شده در ساعت 5:49
PM توسط كرگدن
بار سوم نميدانم بود يا چندم كه باز پايمان
خورد به هم و من باز پايم را كشيدم اينورتر و او نه برداشت و نه گذاشت و گفت:«
راحت باش بابا!»
گفتم:«ممنون.»
و از پشت شيشهء خيس ماشين خيره شدم به يك تكه
چيز سياهِ سبك سرگردان كه داشت توي آسمان براي خودش هي ميچرخيد انگار توي گرباد
گير كرده بود.
«خونهت اكباتانه؟»
برگشتم سمت صداش ولي خيلي دل نكردم نگاهش
كنم. فقط لبخندش را ديدم و بعد رو به پشت كلهء راننده گفتم:«بله.»
گفت:«چه
خوب!»
گفتم:« كجاش خوبه؟»
گفت:« ما هم اكباتانيم.»
گفتم:«خوبه!»
و هر
سه با هم خنديديم. آنها دو نفر بودند. آنكه پشت سر راننده كنار شيشه نشسته بود
گهگاه هي توي گوش اين يكي كه كنار من نشسته بود پچپچ ميكرد. آنكه كنار من نشسته
بود گفت:« تنها هستي؟»
گفتم:« آره.»
گفت:«تنهايي خوب نيست!»
گفتم:«نميدونم
.... ولي بد هم نيست!»
گفت:« ميخواي امشب تنها نباشي؟»
نگاه كردم، هرچي نگاه
كردم ديدم آن چيزِ سياهِ سبكِ سرگردان توي باد را ديگر نميبينم، گفتم:«باشه، ولي
نه سه نفري!»
گفت:« خوب زنگ بزن به دوستات، يكي بالاخره گير مياد كه جفتمون درست
بشه چارتا بشيم!»
گفتم:«بيخيال.»
گفت:«باشه، ما با هم ميايم ولي تو يك نفر
حساب كن.»
ديدم رك حرف زدن، واقعيتِ صريحِ لخت افتاده توي آفتاب خيلي ترسناك
است، صراحت هميشه برايم پر از وقاحت بوده و وحشت. ماشين انگار هزار سال بود كه
مانده بود پشت چراغ قرمز. گفتم:«بهتره بيخيال بشيم.»
برگشت و با بغل دستيش شروع
كرد پچپچ كردن. ماشين راه افتاد. باران داشت شلاقوار ميباريد.
گفت:«بد
قلق!»
گفتم:«كي! من!؟»
گفت:«ها ديگه پس كي؟» و خنديد.
از دوستش كه
خداحافظي كرد از ايستگاه، تا خودِ خودِ خودِ ورودي، زير باران دويديم بيچتر. توي
آسانسور هر دو ساكت داشتيم به زمين نگاه ميكرديم و به آبي كه از لباسهايمان
ميچكيد و راه ميافتاد كف آسانسور.
در را باز كردم و رفتيم تو. اتاق سرد
بود.
گفت:« نگاه! شديم موش آب كشيده!»
گفتم:«الان درست ميشه.»
و رفتم هيتر
برقي را زدم و حوله را دادم دستش و گفتم:« من الان برات لباس خشك و تميز
ميارم!»
خنديد. گفت:« لباس زنونه هم داري مگه؟»
گفتم:« يه پيرهن دارم يادم
نيست از كجا ولي هر كي برام خريده فكر كرده لابد من 2 متر قد دارم! اون به دردت
ميخوره!»
رفت حمام. من هم رفتم ببينم تو يخچال چي داريم براي خوردن. بستهءسوسيس
يخزده را درآوردم و كتري را گذاشتم جوش بيايد. و نميدانم چي شد كه يكهو وسوسهء
ونوس افتاد به جانم. يك ماهي ميشد طرفش نرفته بودم. و امشب تو اين هوا و حال
ميچسبيد. فقط سختيش اين بود كه پيش هيچ زني تا حالا اين كار را نكرده
بودم.
«آقاهــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!»
«بَـــــــــــــــــــــــــله!!،
اومدم!»
« كيف منو مياري بيزحمت.»
كيفش را بردم برايش. از لاي در حمام داشت
بخار بيرون ميزد. گفتم:«بفرما!»
دستش از لاي در آمد بيرون. لاغر بود دستش ،
سفيد بود، خيس بود، و زير پوستش رگهاي نازك آبي پيدا بود.
گفت:«مرسي.... اون
لباس رو هم بياري ديگه تمومه!»
گفتم:« باشه، ميذارمش همينجا روي اين صندلي پشت
در.»
پيراهن را آوردم گذاشتم و رفتم چاي را دم كردم. توي گنجه نگاه كردم ببينم
چقدر دارم. براي امشب بس بود. براي يك نفر.
«كجايي؟»
از تو آشپزخانه نگاهش
كردم. خوشگل بود. موهاش بلند بود. لباس بهش ميآمد. تا روي زانوش ميرسيد. ايستاده
بود وسط اتاق و داشت با يكجور لبخند خيلي خيلي مليح نگاهم ميكرد. لباس خيسهاش
دستش بود. گفت:« داري چه كار ميكني؟»
«چاي درست كردم.»
«چاي؟ الان چاي كسي
ميخوره آخه!!!!»
«مشروب هم هست، بريزم برات؟»
«آره بابا، بريز بخوريم گرم
بشيم......... اينا رو كجا پهن كنم خشك بشن؟»
«بذارشون روي همون صندلي من الان
ميام ترتيبشو ميدم»
يك ليوان ريختم و با ماست و چيپس گذاشتم توي سيني بردم براش.
نشستيم روي زمين.
گفت:« مگه تو نميخوري؟»
گفتم:«ببين ... من يه چيزي بايد
بهت بگم...»
گفت:«ترسناك حرف ميزني! چي شده؟» و ليوان را برداشت و لب زد و مزه
مزه كرد.
گفتم:«اشكال كه نداره ما امشب كاري نكنيم... ها؟»
گفت:« منظورت
چيه؟»
گفتم:«فقط حرف بزنيم... با هم .... حرف بزنيم فقط...»
گفت:«خوشگل
نيستم؟ از هيكلم خوشت نيومد؟»
گفتم:«نه..... نه .... اين حرفا نيست اصلا....
خيلي هم معركه هستي.... خندههات حرف نداره!»
گفت:«خب پس چي؟»
گفتم:«ببين
... خيلي بلد نيستم توضيح بدم ... »
گفت:«پس برا چي ما الان با
هميم؟»
گفتم:«تو ماشين نميشد بگم.... حالا هم خيلي نميتونم بگم.... اگه ناراحت
كنندهس ميتوني بري، الان زنگ ميزنم ماشين بياد»
ليوانش را سر كشيد گفت:«بدم
مياد از آدماي بيخودي مرموز!»
ليوانش را گرفت طرفم گفت:« خاليه...»
گفتم:«منم
بدم مياد!»
رفتم بطري را برداشتم آوردم برايش باز ريختم. گفت:« من همه جور مردي
ديدم... ميدونم دردت چيه..... ببينم تو مگه خودت مشروب نميخوري.»
گفتم:« چرا
ولي امشب ميخوام چيز بكشم...»
گفت:«ترياك.»
گفتم:«آره.... ولي ما بهش ميگيم
ونوس.»
گفت:«بابا تو خيلي باحالي..... مردا همه با ما كه طرف ميشن ترياك ميكشن
كه كمرشون سفت بشه ديرتر اون كثافت بپاشه بيرون و بيشتر لذت ببرن ... تو ولي كه
ميگي كاري نميخواي بكني؟»
گفتم:«ميكشم كه حواسم جمع باشه.... مشروب گيجم
ميكنه!»
گفت:«پس به سلامتي چون من خيلي دوست ندارم حواسم جمع باشه دوست دارم
هميشه حواسم پرت باشه!»
و باز ليوان را رفت بالا. چيپس را برايش زدم توي ماست و
بردم طرف دهانش. دهانش را باز كرد مزه را خورد بعد لبها را كرد شكل بوسه و صداي
بوسه پيچيد تو فضا.
گفتم:«آهنگ چيبذارم؟»
گفت:«هرچي دوست داري بذاري بذار!
فقط چيزي نباشه كه خيلي قاطي بشيم باش!»
اول آمدم الهه بگذارم بعد ديدم فقط
آهنگ باشد بهتر است اين شد كه سهگانهء كيسلوفسكي را گذاشتم و كاغذ و چسب برداشتم
رفتم نشستم پيشش.
گفت:«هميشه تنها هستي؟»
گفتم :«آره.»
گفت:«همهءكتاباي
اونجا رو خوندي؟»
گفتم:«آره.»
گفت:«من يه كلمه بخونم خوابم
ميگيره.»
گفتم:«من برم بشينم دو تا دود بگيرم، باشه؟»
گفت:«روت نميشه جلو من
بكشي؟»
گفتم:«تا حالا جلو هيچ زني اين كارو نكردم.»
گفت:«ميخواي برات
بگيرم؟»
گفتم:«راست ميگي؟ بلدي بگيري؟»
گفت:«بده به من اينو كوچولو!»
دو
تا صندلي بردم گذاشتم كنار اجاق نشستيم. ونوس را زدم سر سنجاق گرفتم روي آتش بعد كه
خوب پخت دادمش دست او و سيخ را هم گذاشتم كنار آتش كه زود سرخ شد. نيهاي كاغذي را
هم كردم توي قُلقُلي.
گفت:«برو!»
لبم را گذاشتم لب ني و او سيخ سرخ را زد تو
دل ونوس كه شد دود و دود پيچيد توي قلقل و بالا رفت از ني و رفت توي
سينه.
گفت:«چطور بود؟»
گفتم:«معركه بود.»
گفت:«برو!»
و باز سيخ سرخ را
برداشت و من خم شدم رو به ني و او گفت:« راستي يه چيزي!»
با حركت سر
گفتم:«چي؟»
گفت:« ميدونستي خونهت خيلي سكسيه!»
دود را آرام دادم بيرون و
گفتم:«مگه خونه هم سكسي ميشه؟ يعني چه جوري سكسي؟»
گفت:«آخه يه جوريه... چه جوري
بگم... خيلي دنجه.... خلوته.... من كه تا پامو گذاشتم تو حالي به حالي شدم!»
سيخ
را گذاشت كنار آتش كه سرخ شود و با همان دستي كه سنجاق ونوس را گرفته بود ، با ناخن
بلند انگشت كوچكش پوست سينهاش را آرام خارش داد و بعد با همان انگشت و انگشت شست
دكمهءبالايي را باز كرد و دستش را برد تو و همانجا را كه خط ميان پستانها آغاز
ميشود خاراند.
گفتم:«هر وقت خسته شدي بگو.»
سيخ را برداشت گفت:« برو.» و
گفت:«تو از اون مردايي هستي كه تا زني رو دوست نداشته باشن نميتونن باش بخوابن....
مگه نه؟»
دود را دادم تو،چشمم را بستم و گفتم:«آره فكر كنم! اونجوري... يعني
سكس با غريبهها حالمو تا يكماه خراب ميكنه»
گفت:«ولي اشتباه ميكني!»
گفتم
:«چرا؟»
گفت:«سكس ربطي به هيچي نداره، يه حسه، يه نيازه كه اگه پا داد بايد
همونموقع بهش جواب بدي!»
گفتم:«با هر كي كه شد شد!»
گفت:«آره، تا وقتي تنها
هستي و به كسي تعهدي ندادي با اولين نفري كه سر راهت سبز شد و چراغ زد ميتوني
بخوابي، مثل من!»
گفتم:«ممنونم از راهنماييت، ولي نميتونم.»
گفت:« من مشروب
ميخوام!»
گفتم:«باشه خوب چرا داد ميزني!»
و خنديديم و من رفتم كه از توي
اتاق ليوانش را بياورم. دستم را گرفت. تو چشمهام خيره شد. چشمهاش يك جور غريبي پر
از خواستن بود. گفت:«منو ببوس! فقط يك بوسه، باشه؟»
چشمهاش را بست و زبانش را
كشيد روي لبش لبش را خيس كرد.
بوسيدمش.
و رفتم ليوانش را پر كردم آوردم
گذاشتم كنار دستش.
نصف ليوان را خورد. گفت:«مشكل جنسي نداري تو؟»
خندهام
گرفت. از آن خندههاي ته دل!
گفتم:«منظورت
همجنسبازيه؟»
گفت:«دقيقا“.»
گفتم:«امتحان نكردم.»
گفت:«ازدواج
كردي؟»
گفتم :« يه بار.»
گفت:«بعدشم طلاق گرفتين، آره!»
گفتم:«سيخ داره آب
ميشه رو آتيش خوشگله!!!»
گفت:«واي راست ميگي.... بيا ... برو... » و من باز لب
زدم به ني و او پرسيد:« بچه هم داشتين؟»
سر تكان دادم . گفت:«دختر يا
پسر؟»
گفتم:«ميشه حرفشو نزنيم؟»
گفت:«منو ببخش!»
گفتم:«شام چي
ميخوري؟»
گفت:«هرچي تو خوردي»
و باقي ليوان را سركشيد. رفت توي اتاق. من هم
مشغول سرخ كردن سوسيسها شدم. دو تا دود گرفتم و بعد باز سوسيسها را همزدم و دود
گرفتم و گوجهها را شستم و سوسيسها كه خوب سرخ شد زير گاز را خاموش كردم. شام را
چيدم توي ديس و بردم تو اتاق. روي فرش دمر به خواب رفته بود. يكجوري كه انگار هزار
سال است كه در خواب است. دستهاش را به هم چفت كرده بود و بالشوار سرش را گداشته
بود روي آن ها و يك پاش را خم كرده بود و زانوش را برده بود تو دلش. پشت آن پاي
ديگرش كه صاف بود هزار تا رگ كبود و آبي توي هم دويده بود. و بالاتر ، تكهاي از
تورِ حاشيهء شورت سفيدش پيدا بود.
بيشتر از اينكه تحريك كننده باشد معصومانه
بود. عين بچهاي بود كه وسط بازي خوابش برده باشد. پتو آوردم كشيدم روش و چراغ را
خاموش كرده نكرده ياد پول افتادم. كثيف ترين قسمت قضيه همين قسمت بود. باز شانس
آوردم كه خواب بود. پول را گذاشتم توي كيفش و چراغ را خاموش كردم خودم هم رفتم توي
اتاقم دراز كشيدم روي تخت و چشم بستم تا موج تصاوير ونوسم ببرد با خودش.
صبح كه
بيدار شدم نبودش. پتو را يك جور خوشگلي تا كرده بود و يك گوشه گذاشته بود. آن لباس
بلند را هم جوري كه فقط يك زن ميتواند تا كند گذاشته بود روي صندلي و با روزنامه
سفره پهن كرده بود و بساط صبحانه را چيده بود.كنار سفره، پولها را ديدم و كنار پول
يك تكه كاغذ يادداشت كه روش با دستخطي كودكانه نوشته بود: چيز جان(مسخرهس كه تمام
ديشب يادمان رفت اسم هم را بپرسيم ، نه؟) كره را چون ترسيدم دير بيدار شوي و آب شود
نگذاشتم بيرون. خيلي شب خوبي بود. منو ببخش كه زود خوابم برد. هر چند همون بهتر كه
زود خوابم برد چون بعيد نبود بعد از عشقبازي عاشقت بشم! آخه من بر عكس تو هستم! در
ضمن بار آخرت باشه دست تو كيف خانوما ميكني خوشگله.