http://sardouzami.com

 

رقص شمشير

 

خسته‌ام، خسته‌ام! اما نبايد بخوابم، از ترس كابوس‌ها. بايد خودم را مشغول كنم. اگر سيما اين‌جا بود مي‌شد همه‌چيز را فراموش كرد. به آغوشش پناه برد. اما حالا عين هميشه بايد به كلمات پناه ببرم. به تنها مونس هميشگي‌ام. يعني كه بايد داستان بنويسم. داستان؟

نه، تمام شد. ديگر داستان نخواهم نوشت. فاتحه! از وقتي كه زنم رهايم كرده است و رفته، همه‌اش گويي چيزي را گم كرده‌ام. زنم. زن رسمي نه. محضري نه. زن واقعي‌ي من. آدم پريشان داستان نويس نمي‌تواند باشد. داستان نويسان همه منطقي هستند و من نمي‌توانم منطقي باشم. تمام شد. فاتحه! سيما فاتحه‌ي عشق را خواند، فاتحه‌ي عشق را خواند تا بتواند نقاشي كند. نقاشي‌هاي درست و حسابي. عشق مخل هنرش بود. سيما فاتحه‌ي عشق را خواند تا بتواند يك شمع وارونه بكشد روي يك ميز ويك پروانه. آن يكي چي بود؟ تصوير هميشگي. هميشه همين‌گونه است. براي بوجود آوردن بايد كشت؟ من هم كشتم. من هم فاتحه‌ي داستان نويسي را خواندم. از اين پس فقط از خودم مي‌نويسم. وقتي كه دو تا آدم نتوانند با هم باشند، وقتي كه عشق نتواند... مرگ بر هنر! مرگ بر هر چه هنرمند منطقي است! بايد فاتحه‌ي منطق را خواند. امروز مي‌گويم من! در تاريخ 62/2/18.

رگتايم. رگتايم است يا ر ِ گتايم؟ تايم، تايم. مرگ، مرگ. مرگ رابطه، مرگ رابطه‌ها. رگتايم. خواندمش و مي‌گويم: مرگ بر كول‌هاوس واكر پسر. مرگ بر هر چه رئيس جمهور موقت آمريكاست! زنده باد: ال. اي. دكتروف يا اي. ال. دكتروف؟ مهم نيست.

صداي صاحب‌خانه مي‌آيد. چه مهربان است! سيما با همه‌ي هنرمندي‌اش يك تار موي تو نيست! سلام خانم. سلام. متشكرم خانم! از همه‌ي لطفي كه به من داريد... به خاطر تخم‌مرغ‌هايي كه ديروز پشت در گذاشتيد. متشكرم خانم! پسرتان چطور است؟ زخم پايش خوب شده؟ بله؟ پس كودكستان‌اش را مي‌رود، هان؟ متشكرم خانم، به خاطر پودر لباسشويي كه پريروز پشت در گذاشته بوديد. به خاطر همه‌ي تخم‌مرغ‌ها و صابون‌هايي كه براي من مي‌گيريد. من باز هم تنها مي‌مانم. باز هم مي‌مانم! امسال هم. سال ديگر هم. زندگي‌ي مشترك فاتحه. به هم خورد. يعني عشق مرد. مرگ... زنده باد خانم صاحب‌خانه! زنده باد اشرف خانم! زنده باد همه‌ي صاحب‌خانه‌هايي كه سهميه‌ي دفترچه‌ي مرا مي‌گيرند تا بتوانم دو ساعتي را كه وقت آزاد دارم با ايولين‌ها سر كنم و با كول‌هاوس واكر پسر، رئيس جمهور موقت امريكاي احمق. بعد هم نفهمم چي شد و بعد هم نتوانم آرامش‌ام را به دست بياورم. ماه‌ها نتوانم و سال‌ها. مرگ بر سيما و عشق و همه‌ي تابلوهاي هنرمنداني كه يك شمع را واژگونه نشان مي‌دهند تا بتوانند بروند و...

امروز دوشنبه است. امروز روز مرخصي‌ي من بود. يعني هست. هر روز كه بخواهم روز مرخصي‌ي من است. شغل آزاد، آزادي است! آزادي از هر چيز: آزادي از رفتن به رستوران‌ها، آزادي از پوشيدن لباس‌هاي منظم، آزادي از خوردن، آزادي از زنده بودن حتي! شغل آزاد مرگ است. زنده باد چي؟ مرگ؟ كفش‌هايم را واكس بزنم؟ بايد آدم منطقي باشم؟ نظم؟ نظم با سه تا علامت تعجب يا هزارتا؟ مرگ بر هر چه نظم است! اينطور بهتر است. شلوغ. در هم. پيراهن چروك. شلوار جين كهنه‌ي رنگ و رو رفته. موها چي؟ ژوليده. بايد راه بيفتم. همين‌جور عين احمق‌ها. بايد رفت. سيماي احمق! مي‌گفت تو همه چيز را فراموش كرده‌اي. گفتم مگر دست من است مگر نمي‌بيني چه اوضاع بلبشويي است؟ من كه نيچه نيستم. اراده‌گرايي هم سالهاست كه مرده است. گفت تو داري توجيه مي‌كني! احمق ابله! دلم مي‌خواست نيچه اين‌جا بود، توي اين آب و خاك و يك اره‌ي دستي مي‌دادند دستش تا معلوم مي‌شد ابر مرد كيست. ببين چطور دارم چرند مي‌گويم. ببين چطور يك معلم تبديل مي‌شود به يك نجار. چطور تبديل مي‌شود؟ آهاي دانشجوهاي تحقيق! يك خميرمايه، مواد اوليه‌اي براي پايان‌نامه‌، براي آغاز هم. ديوانه‌ها! چند روز پيش يكي‌شان خودش را از طبقه‌ي چهارم ساختمان كدام دانشكده انداخت؟ فاتحه! اما من خودم را از طبقه‌ي چهارم هيچ ساختماني پايين نخواهم انداخت! پايان‌نامه‌ي من تمام، دِ در رو. چطور يك معلم اين‌همه به چوب علاقمند مي‌شود؟ و به بلند كردن الوار، به اره‌ي دستي، برقي، مته. اشكال در من است يا اوضاع؟ حرف نزن! فكر نكن! تفكر موقوف! وگرنه كرايه‌ي خانه‌ات عقب مي‌افتد و... پيچ كن، پيچ كن، ياالله! زودتر! الوارها را بلند كن! چوب‌ها را تكه‌تكه كن! زودتر! زودتر... چوب نيست. مرخصي! مرخصي؟ يك هفته، دو هفته، فعلا برو تا ... مرگ بر همه‌ي الوارهاي دنيا! بفرماييد اشرف خانم. ببخشيد كه دو سه روزي دير شد! پول برق؟ بعدا. زنده باد معلمي! زنده باد همه‌ي بچه‌هاي شيطان همه‌ي مدرسه‌ها! زنده باد روايت كردن رستم و اسفنديار، رستم و سهراب كه راوي اولش عمو رجب‌علي بود. آي عمو رجب‌علي! آي عموي عزيز! قهوه‌خانه‌ها ديگر نقال ندارد. قهوه‌‌خانه‌ها... عمو رجب‌علي بگو، بگو! از خوان هفتم بگو! آي فردوسي‌ي عزيز! فردوسي‌‌ي عمو رجب‌علي! نقال شريف من... آي خوان هفتم!

رستم و خوان هفتم مال عمو رجب‌علي بود. فردوسي كيه؟ عمو رجب‌علي يعني خوان هفتم. خوان هفتم يعني عمو رجب‌علي كه نشسته باشد كنار كرسي، زير كرسي نه. خوان هفتم يعني دو نخود ترياك كه به پريشاني‌ي عمو رجب‌علي پايان دهد. زنده باد افيون! زنده باد ترياك كه رستم را از خوان هفتم مي‌گذراند پيروز و سر بلند!

كاش مي‌شد روي يك چيز انگشت گذاشت و گفت اين ماندني است. روي يك چيز به جز اندوه كه از همه چيز سرريز مي‌كند و به كوچه و خيابان مي‌ريزد. خيابان انقلاب شلوغ است، عين هميشه. بساطي‌ها دارند فرار مي‌كنند، هر كدام بساط بر دست و دوش، در حال فرار، و انقلابي‌ها در حال عبور و كمپرسي‌هاي شهرداري... در آدم‌ها يعني هنوز چيزي هست براي انفجار؟ در آدم‌ها هميشه بايد باشد! هميشه، بايد بدون شك! گور پدر هر چه ايسم. من بچه‌ي خَلَفي هستم. اين را از نگاه‌ها مي‌شود خواند. از همه‌ي نگاه‌هاي به بن‌بست دوخته شده، يا از ضبط صوت خاموش جوانك نوار فروش با نوارهاي بر زمين ريخته. كاش نيچه وجود داشت! كاش همه‌ي ما نيچه بوديم آن‌وقت ديگر نيچه ديوانه نمي‌شد. غم‌انگيز است. با اين‌همه من خيابان انقلاب را دوست دارم. توي خيابان انقلاب يك مشت گوجه‌ي براقوني ريخته است. مرد دست‌فروش چهل ساله، با ته ريش جوگندمي، صورت؟ استخواني، پرگوشت هم باشد فرق نمي‌كند. دست‌ها لرزان، تصوير جالبي براي سيماي نقاش ديوانه كه فكر مي‌كرد... بگذريم، در هر صورت پياده‌رو با دست‌فروشي كه مجمعه‌ي خالي كنارش باشد و گوجه‌هاي براقوني... سيما، سيما ما يك وجه مشترك داريم سيما، اين تصوير غم‌انگيز است مگر نه؟ وقتي كه كمپرسي‌ها همه چيز را ضبط و ربط مي‌كنند چرا نبايد به آغوش تو پناه بياورم؟ وقتي كمپرسي‌ها همه‌ي گوجه‌ها و همه‌ي مجمعه‌هاي خالی و پر را ضبط مي‌كنند آغوش تو تنها پناه‌گاه من است. ببين چه بوي گندي است! از شهرداري است يا از زباله‌ها؟ يك ماشين از روي گوجه‌ها گذشت. چرخ‌هايش گوجه‌ها را له كرد. آي ماشين‌ها! آي ماشين‌هاي سراسر همه‌ي خيابان انقلاب، ترمز! خواهش مي‌كنم. كلروفيل يك ماده‌ي گياهي است. گوجه‌ي براقوني چه ويتاميني دارد؟ ث؟ ب؟ هر چي، مهم نيست، نبايد جذب آسفالت شود!

اگر سيما عشق را نكشته بود حالا مي‌توانست توي بغل‌ام باشد. اين‌جا توي خيابان نه، توي خانه، در اتاق در بسته. آن‌وقت من در گوشش مي‌گفتم سيما، من پستان‌هايت را دوست دارم. من از تمام تصويرهاي در هم ريخته‌ي اين آب و خاك تنها پستان‌هاي تو را دوست دارم. موهاي سيما بوي نم باران مي‌داد. اما همه چيز تغيير مي‌كند. هيچ چيز پايدار نيست و من مي‌خواستم دست كم عشق را پايدار نگه دارم. مي‌خواستم دست كم يك چيز وجود داشته باشد هميشگي. و حالا بايد بپذيرم كه نيست. حتي عشق هم پايدار نيست. و اصلا وجود ندارد. جزيي است از بقيه‌ي اجزاء ساختمان يك جامعه. يعني اندوه. اگر بود، ترك‌ام نكرده بود‎، مي‌توانستم برايش شعر بخوانم. يك بار هم خواندم. يك‌بار؟ از شاعري كه فقط يك كتاب شعر دارد و فاتحه. خاك بر سر! اگر بود در گوشش مي‌گفتم پستان‌هايت را دوست دارم. پستان‌هاي چروكيده‌ات را! دست‌هايت را دوست دارم، دست‌هاي هميشه خسته‌ات را! هنر يعني چي؟ عشق، عشق، بدون عشق چطور مي‌شود هنر را نجات داد؟ آه ، مرگ بر هنر، مرگ بر نظم و بر هنرمنداني كه مي‌توانند از همه چيز دست بشويند كه...

روز تعطيلي مي‌شود به همه‌جا سر كشيد. امروز تعطيل است براي من. در را باز كن عزيز. چه خوب كه تو هستي و من اين‌جا هستم. سلام. گفت سلام، چه عجب؟ گفتم: دارم ديوونه مي‌شم، كلافه. آب مي‌خوام، آب!

گونه‌ي پروانه را بوسيدم و از پله‌هاي حياط پايين رفتم. سگ دويد. سگ دويد وسط حياط كنار كاج بلند. سگ‌ها موجودات محشري هستند پري. سگ‌ها كه از ميوه‌‌ي كاج‌شان محافظت مي‌كنند. ببين حتي سگ‌ها محافظ چيزي هستند. حتي سگ‌ها براي چيزي خرناس مي‌كشند. دلم مي‌خواهد حيوان باشم يا دست كم لحظاتي حيوان باشم، گاهي، بدون لحظه‌اي تفكر، و هر كس بخواهد ميوه‌ي كاج‌ام را بگيرد، خورر، خورر خورر مادر قحبه‌ها! سگ‌ها غريزي برخورد مي‌كنند. آدم نمي‌تواند. آدم‌ها فكر مي‌كنند. براي آدم‌ها كلي فكر مي‌شود. مشخص نيست. براي همين نمي‌شود خرناس كشيد، يا اصلا نمي‌شود سگ بود. تف، مادرقحبه‌ها! گفتم خب چطوري خوشگل من؟ چشم‌هاي پروانه مهرباني‌ي خاصي دارد هميشه. من تشنه‌ام پري، آب! كاشكي دريايي بود پري!

ليوان خالي‌ي آب روي ميز. نگاه پروانه چقدر مهربان است. دوست دوران دانشجويي‌ي من دست‌هايش مي‌لرزد. دست‌هاي پروانه. موهايش سفيد شده است. چند تا؟ يك دختر 27 ساله. واي كه چه دوران نفرت انگيزي است! گوشه‌ي چشم‌هايش چروك شده است. چشم‌هاي درشت چهار سال پيش پروانه. چي شد پري؟ تعريف كن ببينم. يه چيزي بگو. امروز روز مرخصي منه. تعطيل. مي‌بيني چه خوب و راحت. امروز كار نيست، تا بعد. چوب تمام، فاتحه! شغل آزاد شريف‌ترين شغل است!

سكوت چيز غم‌انگيزي است. سكوت اصلا چيز نيست. من دارم ويرون مي‌شم پري. بهش گفتم نرو! گفتم ببين سيما حالا كه همه چي خرابه تو ديگه خراب‌ترش نكن. گفتم عشق مي‌تونه آدمو از ويروني نجات بده. گفتم شايد من احمق باشم. من اصلا دارم پناه مي‌آرم به تو، نه به عشق. گفتم صبر كن همه چي درست مي‌شه. گفت نه! گفت اصلا دلم نمي‌خواد از تو يه نجار بسازم، نجاري كه مجبور باشه ماهي سه هزار تومن كرايه خونه بده و بعد هم يكي دو تا توله... گفتم همه چي خرابه تو ديگه خراب‌ترش نكن! گفت وقتي همه‌چي خرابه ديگه عشق چه معني داره؟ گفتم بدون عشق كه چيزي وجود نداره. گفت نمي‌تونم، دست خودم نيست. نمي‌تونم روي برگ‌هاي خزون‌زده عشق‌بازي كنم. گفتم من چه‌كار كنم كه پاييز ويرون مي‌كنه؟ من چه‌كار كنم؟ مگه من باد پاييزم؟ مگه من... نفهميد، جهنم! تو چرا هيچي نمي‌گي؟ تو بايد يه چيزي بگي وگرنه من همه‌اش از اون مي‌گم. من عاشق‌ام، غش غش، خيلي ضعيف‌ام، قاه قاه. بدون عشق نمي‌تونم زندگي كنم. من برادر كوچيكه‌ي رگتايم نيستم. من عاشق‌ام و از كول‌هاوس واكر پسر هم خوشم نمي‌آد.

پروانه ساكت بود. من ساكت بودم. نرمه باد بهاري داغ وارد خانه مي‌شد. چه خوب بود اگر يك نم باران مي‌زد. اگر نرمه بادي... راستي تا طوفان چقدر راه است؟

پروانه مي‌گويد همين روزا كارمون تمون مي‌شه، يعني شركت كارش تموم مي‌شه و بيكاري شروع مي‌شه. مادرم حالش خوب نيست. بيماري قلبي گرفته. روز به روز بدتر مي‌شه. دكتر مي‌گه عصبي‌يه. من اين‌جا، معده‌ام درد مي‌كنه، دكتر مي‌گه عصبيه خسته‌ام، از همه چي! از همه‌ي چيزهايي كه عصبي‌ام مي‌كنه. چرا هيچي سرجاي خودش نيست؟ چرا... مي‌فهمي امير؟ مي‌فهمي؟

گفتم مي‌فهمم. پروانه گفت اگه اين مادر نبود، اگه اين خواهر نبود، اگه اين مادر و خواهر نبودن همين فردا مي‌رفتم. همين فردا از اين مملكت هميشه خراب مي‌رفتم. امان از اين روحيه‌ي شرقي، امان!

اشك تو چشم‌هاي پروانه حلقه زده است. مي‌گويد احساس مي‌كنم شئي شده‌ام. شئی‌ای كه هر استفاده‌اي مي‌خوان ازم مي‌كنن. ديشب خواب وحشتناكي ديدم. خواب ديدم داشتم مي‌رفتم. توي يه خيابون ناآشنا. در ضمن آشنا بود. اما فراموش شده. خيابون شكل غريبي داشت. ديوار ساختمون‌هاش كج و معوج بود. از هيچ قانون هندسي‌ي شناخته شده‌اي پيروي نمي‌كرد. اما در ضمن زاويه‌هاش محاسبه شده بود. من بايد خيابون و ساختمون‌هاشو مي‌شناختم. توي خواب هنوز داشنجو بودم. هيچكدوم از بچه‌ها نبودن. فقط من. مي‌خواستم قانون بناي اين ساختمون‌هارو كشف كنم. دفترچه‌ي محاسبات دستم بود. داشتم زاويه‌ها رو محاسبه مي‌كردم. بعد مشكلي پيش اومد. چي؟ يادم نيست. بايد مي‌رفتم اون‌طرف خيابون. تازه متوجه شدم كه سطح خيابون هم به شكل غريبي ساخته شده. صاف نبود. شيب داشت. يكدفعه عصباني شدم. داد زدم كدوم معماري بوده اين؟ صدايي نيومد. نه رهگذري بود نه وسيله‌ي نقليه‌اي، هيچي. يكدفعه ديدم خواهرم داره مي‌آد طرفم. گفتم پروين، تو همين‌جا باش. گفت مي‌ترسم! گفتم از چي؟ گفت مگه نمي‌بيني؟ من به شيب نگاه كردم. چاره‌اي نبود. بايد مي‌رفتم اون‌طرف. پروين گفت مي‌ترسم، بيا همين جا بمونيم. داد زدم نه، اينجا نه! بعد راه افتادم. يكي دو قدم كه رفتم ديدم نمي‌شه. نمي‌تونستم تعادلمو حفظ كنم. دفتر و دستك رو دادم به پروين. پروين گريه مي‌كرد. گفتم چند دقيقه صبر كن، و راه افتادم. ولي نمي‌شد. به شكم روي شيب دراز شدم. كمي سريدم پايين. پس از يكي دو متر شيب ليز شد. ليز و داغ. سر خوردم. ترسيدم. سقوطي آني بود. يك لحظه برگشتم. فهميدم. داد زدم، اين ماشين... و استخوان‌هام خرد شد. در حال خرد شدن گريه‌ام گرفته بود، چون قبل از اينكه بتونم به پروين بگم اين ماشين بتونيزه‌ست، پي‌ي ساختموني شدم با قانون هندسي‌اي غريب.

اشك توي چشم‌هاي پروانه. كارم معلوم نيست. زندگي‌ام معلوم نيست. مادرم اون‌جور، خودم اين‌جور. اصلا معلوم نيست كجا وايساده‌ام. و سعي مي‌كند بخندد و مي‌خندد، بلند مي‌خندد، من هم. و حالا هرد دو مي‌خنديم باهم. بعد سكوت. راستي ما كجاييم امير؟ گفتم، اين‌جا تهرون، پايتخت ايرون.

يه ليوان آب به من بده پري. يه ليوان آب يخ، اصلا يه ليوان يخ! كاش سيما اين‌جا بود! اين تشنگي تموم شدني نيست. كاش من اين‌همه... خداحافظ عزيز. خداحافظ پري زميني‌ي دوست داشتني كه اين‌همه زندگي‌رو دوست داري.

پروانه گفت بشين. نشستم، خيلي حرف مي‌زنم مگه نه؟ گفتم نه، نه. گفتم مي‌آي بريم بيرون؟ گفت كجا؟ گفتم همين پايين. يه بستني مي‌خوريم فقط. به جاي آب يخ. به جاي خود يخ. گفت نه حالا خواهرم مي‌آد اين‌جا. امروز قراره واسه‌ي دوقلوهاش يه دست لباس بدوزم. گفتم قربون هر چي دوقلو. قربون هر چي دوقلو! ديروز كه از كوه پايين مي‌اومدم، يه دوقلو ديدم. جلو در وايساده بودن. جلو در خونه‌شون. پايين دربند. من بعضي وقت‌ها مي‌رم كوه. باورت مي‌شه يكي تو قرن بيستم از عشق سر به كوه بذاره؟ نه، باورت نمي‌شه؟ هر وقت سيما با اون پستون‌هاي غم‌انگيزش پريشونم مي‌كنه راه مي‌افتم. ديروز به دوقلوها دو تا لاله‌ي كوهي دادم. مات و مبهوت نگام كردن. من بشكن زدم و راه افتادم. من گمونم بچه‌ام دوقلو مي‌شد. من گمونم دوقلوهام قلم‌موهاي زنمو مي‌شكوندن. من گمونم يه جفت دوقلو تو يه نقطه‌اي از دنيا، تو كائوس وايسادن و دارن به ريش من مي‌خندن و مي‌گن مرگ بر هر چي پدره كه تخم دوقلو تو رحم مادرها بكاره. پدر احمق من! پدر بيچاره‌ي من! گه، گه، بوي گه! پدر من توي گه غرق شد به تخم همه‌ي آن‌هايي كه توي گل. فاتحه! زلفو كي بود؟ فاتحه! ياغي كي بود؟ فاتحه! براي هر چي پدر ياغيه كه عاقبت‌اش به مقني‌گري برسه. خاك بر سر هر چي مقنيه كه تخم دوقلو تو شكم يه زن بكاره تا بلندشه بياد تهرون و با رخت‌شوري هفت تا بچه بزرگ كنه و همه ناقص، و خودش هم ناقص بشه و بعدش عمو رجب‌علي بياد، رستم دستان قرن بيستم در خيابان ري، بازارچه‌ي نايب‌السلطنه، روزها گچ‌كاري كنه، شب‌ها توي قهوه‌خونه پاي نقل نقال‌ها و بعد توي خونه واسه‌ي دوقلوها از هفت خوان بگه. خاك بر سر شاعري كه تو مملكتي شعر بگه که حماسه‌اش لنگ دو نخود ترياك باشه. يعني چي؟ يعني اول زندگي بعد شعر؟ من گاهي احمق مي‌شم؟ عين همه؟ معذرت بي معذرت!

پروانه، پروانه، پروانه! من يه عمو رجب‌علي داشتم. شوهر سوم مادرم. بهش مي‌گفتيم عمو. گوشه‌ي قهوه‌خانه مرد. كنار كلاغ‌ زاغي‌ي كوچك زيبايي كه ترياك‌هاي قهوه‌چي را برايش مي‌دزديد. و رستم هنوز در خوان هفتم مانده است. رستم دستان پري. آنوقت من بايد به تنهايي يك ليوان بستني را هورت بكشم به جاي يك ليوان آب. همه چي درست مي‌شه، همه چي، فقط اگه عشق، فقط اگه عشق...

يكي بايد به من بگويد، يكي، يكي، يكي، يكي، بايد بگويد من چه مي‌خواهم. چرا همه‌اش چيزي را گم كرده‌ام؟ من چه مي‌خواهم؟ چه گم شده اصلا؟ سيما كه مرده است. سيما كه يك سال است مرده است. پس من چه مي‌خواهم؟ دنبال چه مي‌گردم؟ ديگه هيچكي واسه‌ي من دوقلو نمي‌آره. نمي‌خوام كه بياره! فقط از سيما مي‌خواستم. آدم‌كش! بچه‌هاي مرا كشت تا قلم‌موهاش سالم بماند. حالا دوقلوها فقط مي‌توانند يك نقطه‌اي در يك گوشه‌ي دنيا به ريش من بخندند. آي اگه منطق... اگه...چرا من به ريش پدرم نخنديدم؟ بايد... مادر، مادر، دلم هوايت را كرده است. دلم، دل من، امير تو مادر. مادر من موهاش حنائيه. موهاش حنائيه مادر من. ديوونه! ديوونه! مي‌خواستي هر هفت تامونو بندازي تو راه‌آب يا تو همان گود يخچال. عين فاطمه نطنزي كه دختر دو ساله‌اش را بغل زد و از دريچه‌ي گود يخچال انداخت پايين و بعد ديوانه شد. او بچه‌اش را انداخت و ديوانه شد. تو بچه‌هايت را بزرگ كردي و ديوانه شدي. چه فرقي مي‌كنه... حالا داري چه‌كار مي‌كني؟ بدون اميرت؟ حالا چه كار؟ من يك روز برمي‌گردم. يك روز برمي‌گردم مادر! روزي كه فقط مرا داشته باشي. من از ديوث‌ها متنفرم. من نه هابيل را دوست دارم و نه مي‌خواهم قابيل باشم. من مي‌آيم مادر. من مي‌آيم در عالم ديوانگي‌ي تو، من هم عين تو مي‌شوم، پاك ديوانه! اينجوري بهتر است. از هم فاصله نداريم ديگه.

داستان نويسي كه درگير خودش باشه، فقط من نامه مي‌نويسد. اين‌ها همه‌اش به خاطر اين است كه بيرون از من چيزي نيست. چيزي كه قابل اعتماد باشد. چيزهايي که بيرون از من است اعتباري ندارد. هر چيزي چيز ديگري از آب درمي‌آيد. عين گلدان شمعداني‌ي من. شبيه شمعداني است. برگ‌هايش دقيقا همان‌گونه است. گرد و كنگره‌اي و من پنجاه تومن خريده‌ام. همين امسال. اول بهار و حالا مي‌بينم نه بوي شمعداني مي‌دهد و نه گل‌هايش... و من بوي تلخ شمعداني را دوست دارم. بوي تلخ شمعداني را مي‌خواهم نه يك شبه شمعداني را، بي بو، با شش گلبرگ صورتی كه دو تا خال سياه دارد. عين يك لكه‌ي مركب كه ريخته باشند رويش. و اصلا عين يك لكه‌ي سياه كه روي يك گلبرگ شبه شمعداني.

داستان‌ نويسي كه درگير خودش باشد، من اين‌طور نبوده‌ام. من اين را نخواسته‌ام! جبر تاريخ؟ جبر؟ مرض تاريخي است اين. وقتي كُنده‌ها همه پوك از آب درآيد، وقتي نعره‌ها همه تبديل به استغاثه شود و التماس... تلويزيون چه تصويرهاي غم‌انگيزي دارد، تصويرهاي شمعداني‌هاي پژمرده‌اي كه بوي گل خرزهره مي‌دهد. آي من گريه‌ام گرفته است! من گريه‌ام گرفته‌ است آن هم وسط خيابان ولي‌عصر و در ظل آفتاب.

بهار هيچ‌وقت اين‌گونه نبوده است اولين است يا دومي يا سومي؟ بهار هيچ‌وقت نبايد اين‌گونه باشد! بهار بايد مساوي باشد با بوي مست كننده‌ي اقاقي‌ها و بوي تن سيماي احمق ابله كه عشق را كشته است. اين خزان است. خزان در ظل آفتاب.

واقعا نمي‌دانم دنبال چه مي‌گردم. اين صادقانه‌ترين حرفي است كه امروز مي‌توانم بزنم. ساعت دقيقا دو و نيم است. خيابان ولي عصر تقريبا خلوت است منهاي ماشين‌هاي در حال عبور و پارك ساعي سبز ولي من نمي‌دانم اصلا چه چيز گم شده است. آدم از بهشت رانده شده؟ تلخ‌تر از اين است. آدم وقتي از بهشت رانده شد با حوا بود. رذيلانه است. عين اين است كه حوا درست روي زمين وقتي كه آدم كاملا بي‌پناه باشد، بگويد خوش آمدي و برود دنبال نقاشي و بعد متوجه شود كه از نقاشي كاري برنمي‌آيد و تصميم بگيرد كاري كند كارستان و آنوقت تلويزيون... چقدر تصوير آدم غم‌انگيز و ابلهانه است، اين آدم!

خيابان ويلا خلوت است. بود. بوده است. بوده بوده است. هوا گرم است. دو سه روز است. ناگهاني. عين همه‌ي چيزهاي ناگهاني‌ي ديگر. صد قدمي مي‌روم. پنج شش خانه را پشت سر مي‌گذارم. پلاك... خودش است زنگ را مي‌فشارم. در، قهوه‌اي سوخته است با رگه‌هايي كرم رنگ و سه تا زنگ. باز مي‌فشارم. زنگ پاييني را. زيرزمين. صداي زنگي را كه آدم بشنود، مطمئن‌تر است. مي‌فهمد برق هست، نيست. هست؟ نيست؟ هست. بايد باشد. اما ده دقيقه‌اي مي‌شود. مي‌آيد. مي‌آيد. در را باز مي‌كند. مطمئنم! توي خانه است. شايد رگتايم مي‌خواند. آخرين‌اش همين است. آخرين رمان و جديدترين. از خودم گرفته است. نه، قرار است بگيرد. چند بار زنگ زدم؟ يك بار ديگر هم؟ بيدار شو دوست عزيز! اگر بيداري بيدارتر! نيست؟ هست. مي‌آيد. نگفتم؟ آمد. از سر خيابان. يك بسته سبزي به دست. بيچاره! زن و سه‌ تا بچه. چه خوب شد دوقلوهاي من سقط شدند. يادم باشد برايشان سالروز سقط شدن بگيرم. دارد مي‌آيد. داستان نويسي كه همه‌ي غم‌اش دادن كرايه‌ي خانه‌اش شده. و چه غمگين. جنگجوي نجنگيده... ابلهانه اما غم‌انگيز.

راهرو خانه‌ي داستان نويسي كه فقط 1500 تومن كرايه بدهد بهتر از اين‌ها نيست. يك متر عرض، سه متر طول. توالت ته مثلا راهرو. اتاق‌ها دوتا 2 در5/2 . بوي نم زيرزمين‌هاي جديد هم از خاصيت تاريخي‌ي همه‌ي زير زمين‌هاي قديمي تبعيت مي‌كند.

گفت با يه شربت آبليمو موافقي؟ گفتم آي گفتي! تشنه‌ام، خيلي!

آقاي صداقت، آقاي محسن صداقت مي‌خواهد داستاني برايم بخواند. طبق معمول. موهاي صداقت سفيد است. يكدست سفيد. در 32 سالگي يك شب كه نتوانسته است... بگذريم. صورتش كشيده است. پيشاني‌اش بلند است. پيشاني بلند بدون بخت بلند. رنگ پوستش سرخ مي‌زند. چشم‌ها درشت و سياه با ته ريش دو سه ماهه. واقعا ترس چيز غريبي است. آقاي صداقت شكست خورده در همه‌ي روابط زندگي‌اش، به گفته‌ي خودش مي‌خواهد داستاني بخواند، اما طبق معمول من نامه‌اي مي‌خواند. بي‌شك راجع به فقر مادي. فقر معنوي‌اش هم به ناگزير. زنش و تلخ بودن رابطه‌شان. ناتواني‌ي جنسي. و بچه‌ها چی؟ بچه‌ها كه حالا توي خانه‌ي خاله‌هاشان هستند؟ من‌نامه خالصانه‌ترين چيزي است كه يك نويسنده مي‌تواند بنويسد. امروز من مي‌گويم. در تاريخ 62/2/18 .

احساس مي‌كنم مرده‌ام. داستان. عين يك جسد. داستان. زنم بالاي سرم ايستاده است. با چشم‌هاي درشت ميشي. چشم‌هاي درشت و شهواني و ميشي. نگاهش را به مردي‌ي من دوخته است. خنده‌ام گرفته است. يكي مي‌گويد فاتحه! باد از پنجره داخل مي‌شود. کاغذهایم. كاغذهاي سياه شده‌ام روي ميز، گوشه‌ي اتاق پراكنده شده‌اند. هيچ‌كس حواسش به كاغذها نيست. چند نفر توي اتاق‌اند؟ يك، دو، سه، چهار... دوست شاعرم گوشه‌ي دفترچه‌اش چيزي مي‌نويسد. خمير مايه‌اي براي يك شعر؟ مي‌خواهم بلند شوم، بگويم كثافت! مرده‌خور! اما نمي‌توانم. گريه‌ام مي‌گيرد از اينكه خمير مايه‌ي شعري شده‌ام و خوشحال مي‌شوم از اينكه دست كم مرگم مي‌تواند باعث بوجود آمدن قطعه شعري شود. به كاغذهاي روي ميز نگاه مي‌كنم. باد پراكنده‌شان مي‌كند. هيچ‌كس به فكر كاغذها نيست؟ چرا دوست شاعرم. مي‌گويم چه خوب كه تو هنوز زنده‌اي! زنم دستش را ميان پاهايش فرو مي‌كند. عشقبازي تخيلي بيشتر كيف مي‌دهد. دوستانم يكي يكي وارد مي‌شوند. يكي‌شان مي‌رود بيرون. يكي ديگر وارد مي‌شود. پدرم مي‌گويد فاتحه مع‌الصلوة. دوستانم چيزي زمزمه مي‌كنند و دوست شاعرم حتما يك بند از شعري را. نمي‌خواهم بميرم. مي‌گويم من هنوز زنده‌ام! كسي نمي‌شنود. مي‌گويم هنوز نفس مي‌كشم! كسي نمي‌شنود. يكدفعه بلند مي‌شوم، كاغذهاي ولو شده را جمع مي‌كنم، به زنم مي‌گويم گم شو! مي‌گويم برو بمير، برو بمير كثافت، مردي‌ي من ديگر از كار افتاده است. خودم خواسته‌ام. براي اينكه بتوانم زندگي كنم، بيشتر از تو و همه‌ي اين كثافت‌هاي اطرافم. دوست شاعرم دستش را روي شانه‌ام مي‌گذارد. لبخند مي‌زنم، او هم. مي‌گويم ديگر تمام شد. به زنم مي‌گويم. مي‌گويم از وقتي که شناختمت خودم را اخته كردم. حالا فقط چند ورق كاغذ دارم، همين. مي‌خواهم سياهشان كنم. زنم گريه مي‌كند. سرش را مي‌گذارد روي شانه‌ام. مي‌خواهم خودم را پس بكشم. ناگهان بغلش مي‌كنم. مي‌گويد چرا همه‌اش به ذهن خودت پناه مي‌بري؟ مي‌گويد اگر تو نمي‌تواني زندگي‌ات را بچرخاني تقصير من چيست؟ مي‌گويد من كه چيزي نخواسته‌ام، اگر بچه‌ها مي‌خواهند تقصير من چيست؟ مي‌گويم ببخش، ببخش عزيز دلم! دست خودم نيست. وقتي مي‌بينم براي شندرغاز بايد اين‌همه حقارت را تحمل كنم، وقتي براي گذراندن اين زندگي سگي بايد اين‌همه را تحمل كنم... بعد از پنجره به بيرون نگاه مي‌كنم. مي‌گويم كثافت! دروغگو! پس اين چيست؟ دوستانم ماشيني را به گل آراسته‌اند براي تشییع جنازه‌ي من.‌

 

راننده‌ي تاكسي جوان است. سبيل پرپشت، موها بالا زده، لبخند روي لب. ريشش را انگار صبح زده است. بوي ادكلن بفهمي نفهمي. مي‌گويد خنده‌داره‌ها. به صندلي‌ي پشت سر نگاه مي‌كنم. كسي جز من نيست. مي‌گويم چي؟ مي‌گويد پيش پاي شما يه مسافر زدم، من عادت دارم واسه‌ي خودم بخونم، هميشه، يعني هر وقت حوصله‌ام سر بره. يارو گفت مگه اينجا چاله ميدونه؟ گفتم ماشينمه، اختيارشو دارم. گفت ترمز كن! گفتم بفرما. حالا شمام اگه ناراحت مي‌شين... گفتم نه بابا بخون. راحت. گفت جمالتو. آدم نخونه چه كار كنه؟ روغن ترمز يكي دويست و پنجاه تومن. بعد آرام گفت همه‌اش تقصير حسوداست. گفتم حسودا؟ گفت آره، حسودا، حسودا، حسودا دوست ندارن مارو با هم ببينن، اگه ما با هم باشيم حسودا از ترس مي‌رينن. گفتم چه جالب و با هم خوانديم. حسودا، حسودا، حسودا دوست ندارن ما رو با هم ببينن. اگه ما با هم باشيم حسودا از ترس مي‌رينن. باز هم خوانديم. بلندتر. حالا صدايمان توي تاكسي مي‌پيچيد. گفت داداش نگذري يه وقت ديرت بشه يه وقت. گذشته بودم. گفتم ممنون. همين‌جا و پياده شدم. و او همان‌جور كه مي‌خواند، راه افتاد.

خيلي وقت است كه ماهرخ را نديده‌ام. معلم است. بوده يعني. حالا بي‌كار است. بايد برايش چند شاخه گل مي‌خريدم. ديگر گذشته است. ماهرخ عاشق گل است، من عاشق سيما. ماهرخ تنهاست، من هم. ماهرخ 32 ساله است. شوهرش سياسي بود. ماهرخ زن زندگي است. سياست نمي‌فهمد. شوهرش ولش كرد، رفت. رفت يك زن سياسي گرفت. گفت به جهنم! و بعدتر، تلويزيون چه تصويرهاي غم‌انگيزي دارد، بعد از اخبار...

در را باز كرد. بدون روسري بود. اما عادت است، آدم به همه چيز عادت مي‌كند به ناگزير. يك دستش پوشش سر بود. لاي در را باز كرد. وقتي ديد منم راحت شد. در را بيشتر باز كرد. موهايش روي شانه ريخته. گفتم اي دختر روز قيامت از همين موها آويزونت مي‌كنند. گفت خفه! گونه‌اش را بوسيدم. موهاي ماهرخ بلند است. موهاي سيما اين‌همه بلند نبود اما بوي نم باران مي‌داد. گفتم يه ليوان آب به من بده ماه، يه ليوان آب يخ. من تشنه‌ام، تشنه‌ام، تشنه! گفتم حالا جدي جدي مي‌خواي بري؟ گفت جدي! گفتم ولي تو نبايد منو تنها بذاري. گفت عين بچه‌ها حرف مي‌زني. گفتم شايد، اما من بچه نيستم سيما. من فقط يك كمي گيج شده‌ام. انگار يك چيزي رو گم كرده‌ام. عين اينكه با يه پتك كوبيده باشن تو سرم و همه‌چي رو قاطي كرده باشم. يه نگاه به اطراف بكن. من ديگه هيچ‌كس رو نمي‌شناسم. همه يكدفعه عوض شدن. انگار همه آدما دروغ بودن. انگار كه... گفت مشكل تو اينه كه نمي‌توني بنويسي. گفتم نه، مسئله نوشتن نيست. اين در هم ريختگي. مسئله اينه كه يه چيزي در هم شكسته. گفت اون هيچ ربطي به من نداره. بودن و نبودن من اون چيز شكسته رو بند نمي‌زنه. گفتم ولي تو دست كم به من آرامش مي‌دي. گفت تو چي؟ تو به من چي مي‌دي؟ دست‌هاي من خالي بود.

ماهرخ ليوان آب را گذاشت روي ميز. گفتم شروع كن ديگه. جوك‌هاي دست اول. ماهرخ از وقتي تنها شده است سعي مي‌كند با مسخرگي وقت را بگذراند و به اصطلاح با مسخرگي بر همه چيزغلبه كند. گفت حوصله‌شو ندارم. اين روزها انقدر چيزهاي عجيب غريب اتفاق مي‌افته كه ديگه حوصله‌ي جوك گفتن واسه آدم نمي‌ذاره. گفتم چي؟ گفت مثلا ديشب تو اتاق نشسته بودم. خيالات نبود. واقعي بود. يه دفعه ديدمش. توي حياط راه مي‌رفت. من به حياط نگاه كردم و به باغچه‌اي كه پر از بوته‌هاي سبز بود. گفت ولي نترسيدم، اصلا. ديگه از اين چيزها گذشته. بالاتر از سياهي كه رنگي نيست. گفتم به جهنم! فوقش چه‌كار مي‌كنه؟ خفه‌ام مي‌كنه يا تجاوز؟ بعد داد زدم بفرما، بفرما! انوقت ياد اون فيلمه افتادم. اسمش چي بود؟ يه سرباز فاشيست بود كه مي‌خواست به يه زن تجاوز كنه. اسمش چي بود؟ تجاوز هم كرد. اما درست وقتي كه سربازه داشت كيف مي‌كرد زنه يه تكون خورد، دوربين رفت روي چهره‌ي سربازه. چشم‌هاي سربازه داشت از حدقه درمي‌اومد. خنديدم، بلند. گفتم بفرما، بفرما و قهقهه زدم. يارو آروم از ديوار خونه پريد بيرون. گفتم جون من تعارف نكن. دندوناي من تنها چيز سالميه كه دارم.

خسته‌ام. خسته‌ام. اما نبايد بخوابم. از ترس كابوس‌ها. در كابوس‌هاي من هميشه جنازه‌اي افتاده بر زمين. جنازه‌اي بزرگ، در دشتي بزرگ. من نشسته‌ام. من ماتم‌زده‌ام. مي‌گويم اگر آشنا باشد چي؟ اگر خطوط چهره‌اش آنقدر آشنا باشد كه آدم را وادار كند فرياد بزند نه! من مي‌نشينم، ماتم‌زده. مي‌گويم نه، نمي‌خواهم ببينمش! چشم‌هايم را مي‌بندم. به من چه؟ جنازه بزرگ است. بسيار بزرگ. نمي‌شود چهره‌اش را ديد. گفتم كه به وسعت بي‌انتهاي دشت. يك لحظه از شادي بال درمي‌آورم. چه خوب است جنازه‌ي آدم اين‌همه بزرگ باشد. اما ديگران كجا هستند؟ كي كشته است اين را؟ فكر مي‌كنم كي؟ آنقدر فكر مي‌كنم كه خوابم مي‌گيرد. خواب در خواب. بعد مي‌بينم گرد‌باد مي‌آيد. چشم‌هايم را مي‌بندم. احساس مي‌كنم هزاران هزار اسب بر تنم مي‌گذرند. استخوان‌هايم. صداي خرد شدن استخوان‌هايم را مي‌شنوم. اين‌ها كيستند؟ كجا بوده‌اند؟ استخوان‌هايم قرچ‌قرچ زير سم اسب‌هاي همه‌ي سواران دنيا. آن‌وقت چشم باز مي‌كنم. هنوز خاك است و گرد. گردباد هنوز فرو ننشسته است. چشم‌ها هنوز پر از خاك است. تن لخت و سم اسب‌ها هنوز هست. ناگهان سكوت. جهان آرام مي‌شود. گرد و خاك دور مي‌شود. فرو مي‌نشيند بر زمين. جنازه. جنازه‌اي بزرگ در دشتي وسيع و مرداني همه با شمشيرهاي منحني بلند با هيكل‌هاي غول‌آسا و چهره‌هاي...

مي‌رقصند. رقص شمشير. مي‌گويم اين جنازه‌ي كيست؟ مي‌رقصند. رقص شمشير. مي‌گويم يكي به من بگويد! مي‌رقصند ويكي يكي عين گردباد برگرد من با صورتك‌هايي وحشتناك. بي‌رنگ و وحشتناك. عين مرگ. مرده‌هاي برخاسته از گور. مي‌گويم اين جنازه‌ي كيست؟ داد مي‌كشم. از خواب مي‌پرم. صورتك‌ها هنوز هست. خواب در خواب. گردباد... يكدفعه جنازه دور مي‌شود. دور از من. مال كيست؟ صورتكي توي چشم‌هاي من. پروانه است. جنازه‌ي كيست؟ صورتكي ديگر. عمو رجب‌علي است. كيست؟ ماهرخ. كيست؟ محسن صداقت است. مادر توست. كي؟ سيما، سيماي توست. نه، نه، نه، نه!

رقص شمشير، جنازه دور، چهار جهت اصلي كدامست؟ شمال و جنوب؟ مغرب و مشرق؟ جنازه چه دور است و رقاصان همچون سايه‌اي محو مي‌شوند. كاش سيما زنده بود. اين‌جا بود!