غروب اول پاییز

نوشته شده در سال 1360  

 

وقتی که برگشت به این اتاق گیج شدم. گفتم چای دارد سرد می‌شود. وبه فنجان‌ها نگاه کردم و به او، و به کتانی‌ها که در دستش بود. جوراب‌هاش را گذاشت در جیب کاپشنش و گفت متشکرم، خداحافظ. و از اتاق بیرون رفت ومن احساس کردم چیزی را گم کرده‌ام. درست است، چیزی را گم کرده بودم که فنجان‌های روی میز نبود یا آن نارنگی که روی عسلی مانده بود. پس چی بود؟ نمی‌دانستم. از اتاق بیرون رفتم. توی راهرو خم شده بود و پاشنه‌های کتانی‌اش را ور می‌کشید. ساکش را برداشت و خداحافظ و رفت.

می‌خواستم چیزی بگویم. چی؟ نمی‌دانم، اما قبل از اینکه از پله‌های ایوان پائین برود و از کنار حوض بگذرد و از کنار باغچه، باید می‌گفتم، ولی من ایستادم و رفتنش را نگاه کردم و اکنون که در را بسته بود، نمی‌دانستم چه باید بکنم.

برگشتم به اتاق. به ساعت دیواری نگاه کردم و به فنجان‌ها و دوباره به عسلی و آن نارنگی‌ی کوچک روشن. نه، این‌ها نبود. پس چه بود؟ چه چیز که تا همین چند دقیقه‌ی پیش، تا وقتی که عقربه‌های ساعت روی هفت بود، می‌توانستم ببینمش و اکنون که درست ده دقیقه از آن گذشته بود، می‌شد با خود گفت، نیست یا کجاست؟

رفتم تو اتاق کارم. گوشی‌ی تلفن سرجاش بود. چیزهای دیگرهم بودند، اما با این‌همه یک چیز کم بود که نمی‌دانستم چیست و همچنین چیزی اضافه بود که می‌دانستم حس گمشدگی است، احساسی که وادارم کرد دوباره به راهرو بروم.

کفش‌هام بود، دمپایی‌ها هم. پالتو به چوب رختی آویزان بود. برداشتم، تنم کردم. دمپایی‌هام را پوشیدم و بیرون زدم.

باران بند آمده بود. کوچه تاریک بود. از سمت راست زنی می‌آمد، بعدش دو مرد و بعدتر، تاریک بود. دویدم. گویی اگر از زن می‌گذشتم و از مردها، می‌توانستم پیداش کنم یا گویی فقط توی تاریکی می‌شد دیدش؛ در انتهای ظلمت. اما اکنون که نور اتومبیلی چشم‌انداز روبرو را روشن کرده بود و رفته بود، می‌دانستم که نیست، و این‌جا که من هستم فقط کوچه‌ای‌ست با درخت‌های جوان چنار و چند عابر که از روبرو می‌آمدند، یا از کنارم می‌گذشتند.

بدون شک اگر ماشین‌ها پشت سر هم نمی‌آمدند، اگر چشم‌انداز روبرو همچنان تاریک می‌ماند، همانطور می‌دویدم، اما دیگر نمی‌شد. احمقانه بود. فکر کردم شاید از سمت چپ رفته باشد. بله، چه دلیلی دارد که حتما از سمت چپ نرفته باشد؟

دویدم به سمت چپ. تندتر از قبل. دست کم پنج دقیقه‌ای ازش عقب بودم. پس باید تندتر می‌دویدم. با نگاهی به روبرو، به تک تک عابرانی که می‌آمدند، می‌رفتند، و به مجموعه‌ای که گاه تصویر بی‌انتهای خیابان بود، گاه فقط پیاده رو بود و تاریک و سایه‌ای که می‌شد با خود گفت، همین است!

به‌طرفش دویدم. دور نبود. حدود صدمتر، آن‌طرف خیابان بود، کنار پیاده‌رو، سایه‌ای از آدمی که یک ساک هم دستش باشد. تند می‌رفت. نزدیک شدم، چهره‌اش پیدا نبود. لحظه‌ای بعد که نور اتومبیلی فضا را روشن کرد، دیدم غریبه است. سیاه پوشیده بود. روسری هم داشت و چهره‌اش دوباره در تاریکی گم شد.

چند قدم شانه به شانه‌اش رفتم. می‌خواستم دوباره ببینمش و مطمئن‌تر از پیش با خود بگویم، ببین، این نیست! این زنی است سی‌وچند ساله که حالا از جوی گذشت وکنار خیابان ایستاد.

پریشان بود. پریشانی در خط نگاهش بود. راه افتاد. چند قدم که رفت، دوباره ایستاد، به پشت سرش نگاه کرد و شاید به من. فکر کردم نکند از نگاه من است که پریشان است. ازش گذشتم. چند قدم که رفتم، برگشتم، نگاهش کردم، او هم. گفتم، شاید ایستاده است به انتظار تاکسی یا اتوبوس یا اصلا شاید او هم چیزی را گم کرده است و در این‌جا، فقط در این‌جا که ایستاده است، در زاویه‌ی شرقی این چهارراه است که می‌تواند پیدایش کند، ولی من چی؟ کجا می‌توانم؟

می‌خواستم بدوم. از کدام سمت؟ اگر فقط یک خیابان بود، می‌دویدم، اما وقتی که ایستاده باشی و ببینی چهارراه در مقابلت هست، گیج می‌شوی یا دست کم دلیلی برای تردید پیدا می‌کنی و آن‌وقت است که باید با خود بگویی در این خیابان است یا در آن؟ یا در آن یکی و یا آن دیگری؟

دیگر نمی‌توانستم بدوم. تا این‌جا را هم پریشان دویده بودم. اما دیگر بیهوده بود. باید به راهی که می‌روی ایمان داشته باشی. من همیشه سعی کرده‌ام اینگونه باشم. به همین خاطر شاید بسیاری از راه‌ها را نرفته‌ام. شاید وسواسی بیهوده باشد. نمی‌دانم. ولی خصلت من این‌گونه است، کافی است روزنه‌ای برای تردید پیدا کنم، دیگر نمی‌توانم پیش بروم. به همه‌ی راه‌ها شک می‌کنم. گذشت زمان این را به من آموخته است و همچنین این یکی را که شک کردن به همه‌ی راه‌ها، ایمان داشتن به چیزی است که در پی‌اش هستم و اکنون که این‌جا ایستاده‌ام، در این موقعیت و با این شناخت اندک از کوچه پس‌کوچه‌های این خیابان‌ها و مبهم بودن آن چیزی که نیست، می‌توانم با خود بگویم، در هر کدام از این خیابان‌ها می‌تواند باشد. بله در هرکدامشان. مشخص نیست. می‌توانم اول همین خیابان روبرو را بدوم و تاریکی را بشکافم تا دوباره سایه‌ای ذهنم را به خود مشغول کند و من نفس‌نفس زنان، با قدم‌های بلندتر از او و تندتر از پیش، خودم را به او برسانم و بعد ببینم که او هم نیست و آن‌وقت برگردم و خیابان دیگر را بدوم، و زمان بگذرد و گمشده‌ی من...

نه، تکرار نباید کرد. باید منطقی بود. احساساتی هم نباید شد. چهارراه واقعیتی است همانطور که سرگردانی‌ی من. باید پریشانی را به دست باد رها کرد. یک آدم در چهار خیابان نمی‌تواند باشد، آن‌هم در یک زمان. او اکنون فقط در یک خیابان است. همان است که می‌شود با ایمان به‌طرفش دوید و آن‌وقت حتی اگر قدم‌ها یاری نکنند یا اگر قلب با تپش بی‌قرارش از رفتن باز بداردم، باکی نیست. اما کجاست آن راه، آن خیابان کدام است؟

ماشینی جلوم ترمز کرد. پیکان بود و سفید. چهار تا پاسدار توش بود. یکی جلو، سه‌ تا عقب. همه‌شان زل زدند به من. جلویی پیاده شد. دنبال چیزی می‌گشت که گویی در چشم‌های من می‌توانست پیداش کند یا زیر بارانی‌ام. ولی نبود. لابد فهمید که نیست و به همین خاطر چراغ قوه انداخت در جوی که پشت سرم بود و تا نیمه آب داشت و کیسه زباله‌ای را... و گویی چیزی شنیدم.

یکی دیگر بود. جلوم ایستاده بود. گفت دست‌هات! دست‌هایم را از جیب بارانی بیرون آوردم و او دست کشید روی جیب‌های پالتو و نیافت. گفت دگمه‌هات را بازکن! بازکردم. روی جیب سمت راست شلوارم را دست کشید. نگاهش خیره ماند در چشم‌هام و من یکبار دیگر توانستم ضربات قلبم را بشنوم. با خود گفتم، تمام شد، بالاخره پیدایش کرد. دست کرد توی جیب‌ام. اسلحه‌ی آن یکی به طرف من بود و من فقط رپ‌رپه‌ی قلب‌ام را می‌شنیدم تا وقتی که چیزی را از جیب‌ام بیرون آورد، فندک‌ام بود.

گفت بچه‌ی همین محل هستی؟ و فندک‌ام را داد دستم. گفتم بله. و راه افتادند به طرف ماشین. آن یکی گفت کوچه‌ی منصوری کجاست؟ و در ماشین را باز کرد. گفتم تو همین خیابان روبرویی است، آن‌جا که نورافکنی روشن است. گفت ممنون و در را بست و ماشین راه افتاد.

جیب‌هایم را گشتم. فقط فندک بود و پاکت سیگار شیراز. بعض گلویم را گرفت. راه افتادم. چند قدم که رفتم برگشتم به کوچه‌ی منصوری که از این‌جا فقط نورافکن‌اش دیده می‌شد نگاه کردم. پرنور نبود. شاید تا صد متری‌اش را روشن می‌کرد. هیچ‌چیزنمی‌توانست آن‌جا پنهان بماند. همه چیز مشخص بود. حتی فاصله‌اش تا این‌جا که من بودم، حدودا ده دقیقه راه بود. اما با ماشین و با آن سرعتی که آن‌ها رفتند گذشته از احتمالات، یک دقیقه‌ی دیگر آن‌جا بودند. خواسته باید مشخص باشد. کسی که آن کوچه را بجوید، مستقیم به طرفش می‌رود. اما من چی؟ چه چیز را می‌جویم؟

هنوز ایستاده بودم و لایه‌های درهم پیچیده‌ی ذهن را جستجو می‌کردم ولی چیزی نمی‌یافتم. گفتم، مهم نیست، اگر چه نشانه‌ای نیست و نه حتی رنگ و بویی خاص که رهنمون من باشد، اما مهم نیست، حداقلی هست، حس کمبود چیزی. همین کافی است. از همین جا باید شروع کرد. از همین اندک، تا بشود فهمید چه بوده است یا چیست و کجا؟

گمانم باید به خانه بازگردم. به همان اتاقی که او چند دقیقه‌ای در آن بود. در اتاق را بسته بود، اما قفل نکرده بود. می‌خواست تلفن کند. آن‌جا راحت‌تر بود. من توی این اتاق، کنار میز ایستاده بودم و نگاهم به مجموعه‌ی روی میز بود. به فنجان‌ها و او، که وارد شد. این دیگر چهارراه نیست. کسی درست سر ساعت هفت و ده دقیقه وارد اتاق من شده است و من سرم را بلند کرده‌ام و چیزی را گم کرده‌ام. و او در آن‌موقع کنار بخاری ایستاده بود و کتانی‌ها...

باید از همین جا شروع کرد. از همین لحظه. پس برای چی از خانه بیرون زدم؟ مهم نیست. هر چیزی دلیلی دارد. نباید پریشان شد. گیرم که همین چند دقیقه‌ی پیش فکر کرده باشم هرچیز گمشده را فقط می‌شود در تاریکی یافت و برای همین به کوچه دویده باشم، اما حالا که می‌دانم دیگر نباید به در و دیوار بزنم. باید از همین نقطه مشخص حرکت کنم و از این پس به یاد داشته باشم که فقط در ظلمت نیست که می‌شود چیزی را یافت، گاهی ممکن است در اشعه‌ی کور کننده‌ی نور پیدایش کرد، جایی که ظاهرا هیچ‌چیزی نمی‌تواند پنهان باشد. پس باید ذهن‌ام را از این‌همه طفره رفتن نجات دهم. بعدا هم می‌شود به این چیزها فکر کرد. بعدا هم می‌شود گفت، همیشه چیزی هست که در دل ظلمت است و چیزی که در دل نور. و مهم همان است و برای یافتنش فقط یک راه هست که اصلی است و تردید ناپذیر.

برگشتم به طرف خانه. دیگر به سایه‌ای فکر نمی‌کردم که از روبرو می‌آمد یا می‌رفت. همه چیز برایم مشخص بود. داشتم می‌رفتم تا به کوچه‌ای برسم که خانه‌ام در آن بود.

جلو خانه که رسیدم، دیدم لای در باز است. فکر کردم چه خوب بود اگر آدم می‌توانست خودش را بفریبد و گذشته را فراموش کند و هم‌چون آدم‌های ساده‌ای که به هر روزنه‌ای دل خوش می‌کنند، امیدوارانه با خود بگوید، ببین! در باز است! و لبخند بزند و بگوید، برگشته است! با پای خودش برگشته. و آن‌وقت، شادمان، به برهم زدن چشمی خودش را به اتاق برساند و اگر هم نبود، بگوید هست، در باز بود، آمده است، حتما این‌جاست، پشت در. و بگردد و به اتاق دیگر برود، به اتاق کار، و بگوید هست. و بگردد، توی حمام نیست؟ در حیاط خلوت چه‌طور؟ و در نهایت بگوید، نه، نیست، پس حتما خودم در را باز گذاشته‌ام.

بله می‌شود با دروغ زندگی کرد ولی نمی‌شود با دروغ زنده ماند. من زندگی کردن را دوست دارم و زنده ماندن را هم. پس بخاطر زندگی دروغ نمی‌گویم تا زنده بمانم و زندگی کنم. اگر در باز است دلیلی دارد آدم پریشان حال خود را نمی‌داند. می‌تواند از خانه بیرون بزند، بدون این‌که به در فکر کند و به باز و بسته بودنش. اما من دیگر پریشان نیستم؛ نمی‌خواهم باشم.

در را باز کردم. داخل شدم. بستم. گوشه و کنار حیاط را نگاه کردم. هیچ‌کس نبود. چراغ اتاق روشن بود. چراغ راهرو هم. در راهرو کسی نبود. درون اتاق‌ها هم. چراغ آشپزخانه را روشن کردم. نبود. حمام و توالت هم خالی بود. در حیاط خلوت هم فقط خرت و پرت‌ها بود.

بارانی‌ام را درآوردم. در راهرو به جا رختی آویران کردم. به اتاق رفتم و کنار میز ایستادم و سعی کردم به یاد بیاورم برای چه چیز این‌جا ایستاده‌ام. می‌دانستم. می‌خواستم از این‌جا شروع کنم و اگر چه عقربه‌های ساعت روی هشت قرار داشت، برش گردانم تا درست روی هفت و ده‌ دقیقه قرار بگیرد، زمانی که او این‌جا ایستاده بود، کنار بخاری با یکی دو متر فاصله از من، و من خیره بودم به فنجان‌های چای که داشت سرد می‌شد.

نگاهی به اشیاء اتاق انداختم. همه چیز سر جایش بود. رفتم به اتاق کارم. تلفن سر جایش بود، بقیه‌ی چیزها هم. فکر کردم اگر کسی چیزی را از این‌جا بردارد، بگیریم این گوشی تلفن را، وقتی که نگاه ‌کنی می‌بینی چیزی کم است، اما وقتی که این گوشی سر جاش باشد و باز آدم می‌بیند چیزی گم شده است...؟ پس باید چیزی در او گم شده باشد. درست است، گاهی مثلا وجود یک شیئ، حالتی در آدم ایجاد می‌کند که اگر آن‌ را از خود دور کند در نگاه و در حرکاتش تغییری حاصل می‌شود که می‌توانی بگویی چیزی در او گم شده است. پس در این‌صورت آن چیز باید درون همین خانه باشد.

روی عسلی فقط نارنگی بود و خطوط کف کتانی‌ها و خرده‌ای خاک. دلم می‌خواست انگشتم را رویش بکشم و بو کنم. من بوی خاک را دوست دارم. خاک برای من بوی بکارت می‌دهد، بکارت به معنای عام، به معنایی که در ذهن من است، و اگر بخواهم در جمله‌ای بیانش کنم، باید بگویم خالص هر آنچه هست، خالص خوب و بد، خالص رنج و درد. وقتی که بوی خاک به حفره‌های بینی‌ام وارد می‌شود، خلسه‌ای به من دست می‌دهد و در آن حالت گویی همه چیز سرجای خودش است. حسی دروغین از آن نوع احساس‌ها که لذت به همراه دارد و بخاطر همین آدم حاضر است لااقل برای چند دقیقه هم که شده، خودش را به دستش بسپارد.

چه کسی گفته است انسان با رنج است که آغاز می‌شود؟ کی بود؟ حس می‌کنم در این جمله هم چیزی کم است. چیزی از قلم افتاده است و شاید همه‌ی این‌ها بخاطر من است تا بتوانم احساس بطالت را به فراموشی بسپرم و ببینم بیهوده نیست که هستم، که وجودم کامل کننده است. کامل کننده‌ی رنج، چیزی به نام لذت، و آن‌گاه که به جستجویش می‌پردازم احساس کنم که او، گوینده‌ی آن جمله نیز بیهوده نزیسته است. گمانم در هر لحظه و در هر حرکتی دلیلی هست، حتی در لحظه‌ای که تن از تلاشی طولانی سر باز می‌زند و ذهن می‌خواهد چیز دیگری را بجوید. نیازی قدیم را، تجربه‌ی در آغوش فشردن تن تب‌دار زنی را که با موهای سیاه و دهانی آن‌همه کوچک وارد خانه‌ی من شده است و بعد رفته است به آن اتاق...

برای تلفن کردن رفت. شاید پنج شش دقیقه‌ای داشت شماره می‌گرفت. از تک زنگ‌های این یکی گوشی می‌توانستم بفهمم. اما بعدش چی؟ بعد که صدایی نمی‌آمد؟ با آن تن تب‌دار درون اتاق در بسته‌ی من چه می‌کرد؟

باید جلو پرواز ذهن را گرفت. بفرض که کنار تخت ایستاده و با تمام تنش مردی را خواسته باشد، این چه چیزی را روشن می‌کند؟ دست کم امشب را باید از ذهنیات حذر کرد. هیچ‌چیزی خارج از این‌ها که می‌بینم و آن‌هایی که دیده‌ام نمی‌تواند کمکم کند. در هر موردی همین گونه است. پس نباید هرز رفت و نباید به لحظه‌ای فکر کرد که... این‌ها خواسته‌ی ذهن است. خواسته‌ی ذهن بیمارگونه‌ی من. واقعیتی است و اعتراف به واقعیت اولین قدم است برای تغییر آن‌چه هست. من جهان را متغیر می‌خواهم و ذهن را!

ولی مسئله‌ی من، در این لحظه این چیزها نیست، مسئله‌ آن چیزی است که نیست و همه‌ی این طفره رفتن‌ها از نبودن آنست. از نبودن همان چیزی که وقتی آن دختر در زیر بارانی بی‌رحم وارد شده بود، درون این خانه بود و در خطوط چهره‌ی او یا در خط نگاهش و یا حتی در حرکت دست‌های من.

تا آن‌ لحظه ندیده بودمش. گفت شاگردتان هستم. و من دیدم نیست. با این‌همه پناهش دادم و مشکل اصلی بیگانه بودن اوست یا باران یا تردید همیشگی‌ی من؟ که وقتی گفت شاگردتان هستم و گفت یادتان نیست؟ فکر کردم شاید واقعا یادم رفته است و اکنون هم که فکرش را می‌کنم می‌بینم طبیعی است، اگر معلمی پس از دو سال یکی از شاگردهایش را ببیند و نشناسد، اتفاق غریبی نیست. بله، ممکن است بوده باشد و همچنین احتمال این هست که نبوده باشد. در هر صورت وقتی که من نتوانم کسی را به خاطر بیاورم، بیگانه است.

باید بیشتر دقت کنم. ساعت هفت عصر، وقتی که باران تندی می‌باریده‌ است، بیگانه‌ای را در خانه‌ام پناه داده‌ام... پس مسئله‌ی اصلی بیگانه بودن است؟ چرا گذاشتم بیاید تو؟ شاید به‌خاطر باران بود و او که خیس شده بود و در نگاهش چیزی مثل بی‌پناهی بود. شاید برای این‌که باران پاییزی برای من بوی تلخ شمعدانی را به همراه می‌آورد. شاید و شاید به این‌خاطرکه میهمانی ناخوانده بود و خیس شده از باران، با چشم‌های درشت میشی و دهانی آن‌همه کوچک و لبخندی آشنا که من ضربه‌های شلاق‌وار باران را از خاطر بردم. یا اصلا شاید به‌خاطر این‌که اکنون این‌جا بایستم و لایه لایه ذهن و عین را بجویم و مدام تکرار کنم چه بود که درست در لحظه‌ی خروجش گم شد؟

گاهی این‌گونه است. گاهی باید چرخید و من اگر قرار باشد برای یافتن چیزی مدت‌ها به دور خود بچرخم، می‌چرخم. چرخ‌زدن همیشه به معنای تکرار نیست. چرخ‌زدن گاهی فقط به دلیل گم کردن است.

گفتم قبل از رسیدن به بخاری، باید از این حدود گذشته باشد. یعنی یک خط اریب تا در اتاق و یک خط مستقیم تا اتاق کار. فرش چیزی اضافه نداشت، گلیم جلو در هم. در راهرو، فاصله‌ی دو اتاق هم. در اتاق کارم، پشت در، چوب‌رختی بود و حوله‌ام از آن آویزان بود. دهان جیبش باز بود. دست کردم توش. کمربند حوله‌ام بود. جیب دیگر خالی بود. کنار چوب‌رختی، کمی آن‌طرف‌تر، قفسه‌ی کتاب‌ها بود. سه طبقه‌اش خالی بود. طبقه‌ی چهارم، پایین‌ترین طبقه هنوز چندتایی کتاب بود. یکی یکی برداشتم. برگ‌هایش را پِر دادم و نگاه کردم. چیزی نبود. زیر قفسه یک کتاب بود. جلدش شطرنجی سفید و نارنجی. افسانه‌ی ما بود. لاش چیزی نبود. یک بار دیگر نگاه کردم. عکس مردی بود که می‌خندید. به تیرک بسته شده بود و می‌خواستند اعدمش کنند اما او می‌خندید.

بعد از قفسه‌ی کتاب‌ها قفسه‌ی کوچک نوارها بود. روی قفسه خالی بود. ضبط کنار قفسه، روی زمین بود. نوارها دو طبقه‌ی قفسه را پر کرده بود. فقط یکی از نوارها ناآشنا بود. مال یکی از دوستان بود.

ملافه را برداشتم. لحاف بود. خودم تا کرده بودم. بازش کردم. فقط همان سطح زنگاری آشنا بود. پتو را برداشتم. تکان دادم. گذاشتم زمین. تشک هم چیزی اضافه نداشت. حتی درزهایش را نگاه کردم. شکافتگی نداشت. سطح تخت هم فقط تخته بود.

چمدان را از زیر تخت بیرون آوردم. بازش کردم. کت و شلوارم توش بود. جیب‌هایش را گشتم. دفترچه‌ی کوچکی توش بود. دفترچه‌ای قدیمی. بازش کردم. بوی شمعدانی تمام خانه را پر کرد و من به یاد غروب اول پائیز افتادم و به یاد اولین برگ که با سرخی‌ی غم‌انگیزش فرومی‌افتد و برخاک می‌نشیند و من اگر چه می‌دانم که سال چهار فصل دارد، با این‌همه از تصور سقوط اولین برگ در اولین غروب پائیز گریه‌ام می‌گیرد. کافی است. باید منطقی بود. باید به جستجو ادامه داد، حتی اگر باد در کوچه غوغا کند و تمام درها و پنجره‌های خانه‌های محله را بلرزاند و پنجره‌های خانه‌ی مرا.

در جیب کوچک همان چمدان یک مسواک بود و یک حوله‌ی کوچک گلدار. چمدان دیگر هم فقط چند تا پیراهن داشت. جیب‌های همه‌ی پیراهن‌ها خالی بود.

زیر تخت روزنامه‌ای بود. یکی از تیترهاش سال قانون بود. زیر روزنامه یک تکه پوست پرتقال خشک شده بود.

طرف دیگر میز کارم بود. فرهنگ معین روی میز بود. چراغ مطالعه یک طرف و جاسیگاری با دو ته‌سیگار طرف دیگر و فنجانی که قهوه‌ای بود. عینکم روی فرهنگ بود. برداشتم. به چشمم زدم. لای پنج جلدش را نگاه کردم. چیزی نبود. زیر جلد ششم یادداشتی بود. به خط خودم. زیریادداشت کلید کوچک کشوهای میزم بود. کشوهای میزم را معمولا قفل می‌کنم ولی با این‌همه می‌شود چیزی مثل یک برگ کاغذ تا شده یا پاکت نامه‌ای را از لای درزهای آن، انداخت تو.

کشو اول را باز کردم. دفترچه‌ای توش بود ویک منگنه. در کشوی دوم یک بسته کاغذ سفید بود و در سومی شناسنامه و زیرش مدارک تحصیلی و آلبومی که صفحه‌ی اولش عکس زنی‌است که مادر من است و سال‌ها پیش تنش در خاک تجزیه شده است.

در کمد را باز کردم. در قفسه‌ی بالای آن اطو بود. کنارش یک زیرپوش و شورت و جعبه‌ی ریش‌تراش که بازش کردم. ریش‌تراش بود و سیم‌اش. دو تا پیراهن و یک شلوار از جارختی آویران بود و جیب‌هایش خالی. کف کمد یک کاپشن سرمه‌ای بود. در جیب بغلش، عکسی بود که من و چند تا از شاگردهام کنار هم ایستاده بودیم. حدودا شانزده ساله بودند. یکی‌شان فقط نیم‌رخش پیدا بود. آستین کوتاه پوشیده بود و نگاهش به سمت راست بود. چهره‌هایی را که در عکس بود یکی یکی نگاه کردم تا مگر او را پیدا کنم. نبود. زیر کمد یک کارت پستال بود که چند نفر کارگر را بازو به بازو نشان می‌داد. پشت آن نوشته شده بود تقدیم به معلم مهربان، بهار 1358 و امضاء. حتی گلدان‌های پشت پنجره را هم نگاه کردم. خاکشان دست نخورده بود. پس کجاست؟ وقتی فقط یک راه وجود داشته باشد می‌شود تا انتهاش رفت و من رفته بودم و اکنون در انتهای راه هنوز دست‌هایم تهی بود.

گفتم حتما نقصی در کار بوده است. وسط اتاق ایستادم و به مجموعه‌ی در هم ریخته‌ی خانه‌ام زل زدم و باز گفتم بگذار از اول شروع کنم. از نقطه‌ی آغاز. از لحظه‌ی ورودش به حیاط. باید ورودش را به خاطر بیاورم، با دقت تمام و بدون هیچ حذف و اضافه‌ای.

وقتی که زنگ زد، بارانی‌ام را روی سرم کشیدم و از راهرو بیرون زدم. باران عجیب بود. تند و درشت روی بارانی‌ام ضربه می‌زد. در را که باز کردم گفت سلام. دختر بود، قد بلند. گفتم سلام. وارد شد. گفتم بفرمائید. در هنوز باز بود. گفتم کاری از دستم برمی‌آید؟ لبخند زد. لب‌هایش کوچک بود. گفت عجب نمی‌شناسید؟ گفتم به جا نمی‌آورم. گفت شاگردتان هستم. و در را بست و گفت یعنی بودم.

صورتش خیس شده بود. و دانه‌های باران از چانه‌اش می‌چکید. گفتم یادم نیست. گفت عجب! لب‌هایش می‌لرزید. دو سال پیش توی دبیرستانِ... چشم‌هاش درشت بود و میشی و من هنوز به ذهنم فشار می‌آوردم که گفت چه‌طور... و جمله‌اش را ناتمام گذاشت. بعد دستش را دراز کرد به طرف در، ولی نه با حالتی که بخواهد در را باز کند، گویی می‌خواست از بازشدن ناگهانی در جلوگیری کند. شاید آدم نتواند احساس کسی را درست هم‌زمان با او حس کند، اما گاهی پیش آمده است که با فاصله‌ای بسیار کوتاه، آنقدر که به حساب نمی‌آید، دقیقا همان چیزی را احساس کرده‌ام که طرف مقابل‌ام.

باران از موهای بلندش می‌چکید روی دامن‌اش. گفتم عذر می‌خواهم، بفرمائید تو. دستش را از روی در برداشت، اما گویی هنوز مردد بود. گفتم وقتی می‌گوئید شاگردم بوده‌اید، پس حتما بوده‌اید. و راه افتادم و گفتم بفرمائید.

در راهرو بارانی‌ام را برداشتم، تکان دادم. ساکش را گذاشت کنار دیوار. قهوه‌ای بود. موهایش را تکاند. موهای بلند و تابدارش را که سیاه بود و براق. گفتم می‌بخشید که معطل شدید، از حافظه‌ی معلمی که در سن 35 سالگی بازنشسته شده باشد، بیش از این نمی‌شود انتظار داشت. گفت اگر چهره‌ام یادتان نمی‌آمد، آن‌هم تو این باران... گفتم راستش هنوز هم به‌خاطر نمی‌آورم، اما مهم نیست. گفت اسمم مریم است. و خم شد و بند کتانی‌هایش را باز کرد. گفتم فقط وقتی آدم در را باز می‌کند و چهره‌ی ناآشنایی می‌گوید شاگردتان هستم، کمی گیج می‌شود. گفت می‌فهمم. و گفت می‌توانم این‌ها را بگذارم نزدیک بخاری؟ گفتم حتما. این‌جاست، تو این اتاق. و بارانی‌ام را به جالباسی آویزان کردم. و ایستادم تا وارد اتاق شود. بعد رفتم طرف عسلی که گوشه‌ی اتاق بود. تلفن را برداشتم وگذاشتم زمین. عسلی را بردم و جلو بخاری گذاشتم. گفتم این‌طوری هم خشک می‌شود هم نمی‌سوزد. می‌خواستم روزنامه‌ای پیدا کنم که دیدم کتانی‌ها را گذاشته است روش. گفتم حسابی خیس شده‌اید. گفت از شهرستان آمده‌ام. خانه‌ی یکی از دوستانم ته همین کوچه است، اما خانه نبود. و یک‌دفعه گفت ساعت شما درست است؟ و به ساعت خودش نگاه کرد. گفتم فکر می‌کنم پنج شش دقیقه جلو باشد. گفت درست است شش دقیقه.

ساعت را میزان کردم. جوراب‌هایش را درآورد و از عسلی آویزان کرد. مشکی بود و ساق کوتاه. گفتم اصلا حواسم نیست... و حوله را از داخل کمد بیرون آوردم، داشت به ساعتش نگاه می‌کرد. گفت متشکرم.

بخار از روی کتانی‌هاش بلند می‌شد. گفتم چای که می‌خورید؟ گفت من باید... و خواست به ساعتش نگاه کند ولی پشیمان شد. گفتم کاری ندارد، فورا درست می‌شود. گفت متشکرم.

آشپزخانه شلوغ بود. ظرف‌های دو سه روز روی هم تلنبار شده بود. کتری را آب کردم گذاشتم روی گاز. روشنش کردم. بعد سبد میوه را از یخچال بیرون آوردم. چهارتا پرتقال توش بود و یک نارنگی. پرتقال‌ها را کنار هم چیدم و نارنگی را گذاشتم روی آن‌ها. شعله‌ی گاز خیلی بالا بود.

گفتم دیگر دارد ته می‌کشد. و سبد را گرفتم جلوش. گفت متشکرم. گفتم بردارید. گفت میل ندارم. گفتم ولی این خوب است. و نارنگی را دادم دستش. دست‌هایش سفید بود و لرزان. گفتم حسابی خیس شده‌‌اید. گفت مهم نیست. گفتم اگر بخواهید می‌توانم یکی از لباس‌های... گفت نه متشکرم. گفتم راستی کلاس چندم بودی؟ گفت چهارم. و به ساعتش نگاه کرد و گفت از دیروز که زمین خورده همه‌اش فکر می‌کنم الان است که از حرکت بماند.

سبد را گذاشتم زمین. صدای جوشش کتری می‌آمد. رفتم تو آشپزخانه. قوری را برداشتم، چای دم کردم. داشتم شعله‌ی گاز را کم می‌کردم که گفت می‌توانم یک تلفن بزنم؟ در چهارچوب آشپزخانه ایستاده بود. گفتم البته. و آمدم بیرون. صورتش، کشیده بود و لاغر. موهاش بوی باران می‌داد. گفتم آن‌جاست، آن گوشه.

رفت کنار تلفن زانو زد. پنجه‌ی پاهاش سفید بود. گوشی را برداشت. مضطرب بود. دو سه شماره گرفت. گوشی را گذاشت. کمی مکث کرد. گفت مستقل است؟ گفتم بله و به ساعتش نگاه کرد. هفت و چند دقیقه بود. گوشی را برداشت. لحظه‌ای به شماره‌های تلفن خیره ماند. دستش می‌لرزید. گفتم اگر بخواهید می‌توانید از آن اتاق زنگ بزنید. لبخند زد. لبخندش غم‌انگیز بود. گفتم بفرمائید. و در اتاق را باز کردم آن‌جاست. گفت متشکرم.

رفت تو و در را بست و من در همین اتاق ایستادم و به بخاری که از روی جوراب‌هاش بلند می‌شد نگاه کردم و به نارنگی که دست نخورده کنار کتانی‌ها مانده بود.

چند دقیقه‌ای شماره می‌گرفت. بعد گمانم گوشی را گذاشت. به آشپزخانه رفتم، دو فنجان چای ریختم، گذاشتم تو سینی، قنددان را گذاشتم کنارش و وارد اتاق شدم.

چای داشت سرد می‌شد. و او هنوز آن‌جا بود و من به ثانیه شمار ساعت نگاه می‌کردم که با پرش‌های مقطع و مداومش می‌رفت تا دقیقه‌ای دیگر را کامل کند و دقیقه‌ای دیگر را، تا وقتی که عقربه‌هایش درست روی هفت و ده دقیقه قرار بگیرد و او وارد این این اتاق شود و بگوید متشکرم. و کتانی‌هایش را بردارد و جوراب‌ها را هم، و خداحافظ. و من از لرزش لب‌هایش و از مجموعه‌ی حرکاتش دستپاچه شوم و بگویم چای...

نه، نیست. چیزی که در لحظه‌ی ورودش بود، در لبخندش بود و در لرزش لب‌هایش، وقتی که زیر باران ایستاده بود، حالا نیست. در آن اتاق نبود، در این اتاق هم نیست. اما من مطمئن‌ام که در این خانه است و باید باشد. پس هنوز می‌شود دوید. پس پاهام هنوز در اختیارمن است وقلب‌ام همچنان می‌تپد و هنوز می‌توانم بگویم وقتی گم شد که خداحافظ... کتانی‌ها دستش بود، می‌دانم. جوراب‌های نمدارش را گذاشت در جیب کاپشنش، می‌دانم. ساعت روی هفت و ده دقیقه بود، می‌دانم و می‌دانم که ساکش را از کنار راهرو برداشت و گفت خداحافظ و من می‌دانم که سفیدی کاپشنش قاب راهرو را پر کرد و موهای ساه بلندی که تا کمرش می‌رسید... موهای بلندِ- سیاهش- که تا کمرش می‌رسید-، نبود. فقط سفیدی کاپشنش بود و پاهاش که لرزان...

درست است. فقط سفیدی کاپشن بود و موهای سیاه بلندش نبود. اما کجاست؟ کجا باید باشد؟ مادر وقتی که موهاش را شانه می‌کرد، مادر وقتی که موهای کنده شده‌اش را از لای دنده‌های شانه‌ی چوبی‌اش بیرون می‌آورد، در تکه کاغذی می‌پیچید و می‌گذاشت لای جرز دیوار. موهای کنده شده را لای جرز دیوار می‌گذارند، می‌دانم، اما موهای بریده شده را کجا؟

یک بار دیگر به اتاق کارم رفتم. ایستادم. فکر کردم. دیدم تنها جایی را که نگشته‌ام دودکش مستعمل بخاری است که تا به امروز درش را برنداشته‌ام. ذرات ریز دوده‌ی سال‌ها پیش را روی سفیدی دیوار، پائین دریچه دیدم. دیگر تقریبا مطمئن بودم که پیداش کرده‌ام. دریچه‌اش را باز کردم. دست بردم به درون دودکش. نرمی‌اش را احساس کردم. برش داشتم. نمناک بود. یک دسته موی سیاه و نمناک آغشته به دوده که مثل کلاف کاموایی گره خورده بود.

خوب، گریه نباید کرد؛ اگر چه گمشده‌ی بازیافته‌ی من این است، تارهای بریده شده‌ی گیسوی دختری که شاگرد قدیمی من بود یا نبود، اما مهم نیست، مهم یافتن است ومن از این پس اگر بخواهم می‌توانم همین جا بایستم، سال‌های سال، با نگاهی خیره به این تارهای هنوز نمناک، بی هیچ حرکتی، همان‌طور که می‌توانم از خانه بیرون بزنم و در کوچه و خیابان، رهگذران را یکی یکی مخاطب قرار دهم و بگویم ببینید همیشه می‌شود یافت، گیرم که آن گیسوی بریده‌ی دختری هجده ساله باشد، اما همیشه می‌شود چیزی را یافت.

http://sardouzami.com