آقا عبدالله،آی آقا عبدالله

نوشته شده در سال 1362

 

آقا عبدالله، آي آقا عبدالله، خيلي دلم گرفته! الان مي‌دوني دلم چي مي‌خواد؟ الان مي‌دوني آقا عبدالله؟ دلم مي‌خواد به جاي اين قهوه‌خونه، تو يه عرق فروشي بودم. دلم مي‌خواد مست كنم، آقا عبدالله، اونقد مست كنم، كه ديگه پاتيل پاتيل بيفتم يه گوشه و همه چي‌رو فراموش كنم. همه‌ي دنيارو. اما نه، همه‌ي دنيارو نه فقط اون رفيق ِ...

كاش به اون سرود فكر نكرده بودم! كاش هيچ‌وقت به اون سرود فكر نمي‌كردم! كاش بهرام، خودش برام آورده بود تا مجبور نشم برم پيش اون و چيزايي ببينم كه اين‌جوري داغونم كنه. آخه فكرشو بكن، آدمي كه يه روزي با مشتاي به اون محكمي اون سرودو مي‌خوند حالا... اي، اي...

ديروز يكي‌شونو ديدم. نگفته بودم به‌ت. هفت هشتا بودن. دو سال پيش ديده بودم‌شون. اون‌وقت نمي‌شناختم‌شون. با بهرام رفته بودم پيش‌شون. اينم كه مي‌گم، اون‌جا بود. رفيق ِ بهرام. تو صف سينما ديدمش. ديروز، وايساده بودم جلو سينما شهر فرنگ، يه دفعه ديدم كنارم وايساده، گفتم: اِ، سلام! بلند گفتم. از خوشحالي. نگام كرد. گفتم: نشناختي؟ نمي‌شناسي؟ هنوز نگام مي‌كرد. گفتم: منم، امير، رفيق بهرام. زل ‌زده بود به‌م. گفتم: يادت نيس؟ گفت: اشتباه گرفتي. گفتم: چي‌چي‌رو اشتباه گرفتم، خودتي! زدم به شونه‌ش، گفتم: خودتي! من اشتباه نمي‌كنم! شايد يادت رفته پسر، اونروز، سرودخوني، يادت نيس؟ تو و بهرام و چند تا ديگه، نوار ضبط مي‌كردين... گفت: اشتباه گرفتي. بعد به دور و برش نگاه كرد. ترسيده بود. نمي‌دونم واسه چي. لبخند زد و گفت: اشتباه گرفتي. فكر كردم شايد راست ميگه. آدمه ديگه، آقا عبدالله، گاهي اشتباه مي‌كنه. داشتم فكر مي‌كردم. فكر مي‌كردم و براندازش مي‌كردم... خودش بود آقا عبدالله، قيافه‌شو يادمه. يعني يادم بود. عين همون‌وقتا. فقط سبيلاشو يه كم كوتاه كرده بود. حتي اوركتش‌ام همون بود، سبز، از همينا كه پاسدارا مي‌پوشن. همين‌جوري كه داشتم فكر مي‌كردم، ديدم راه افتاد، رفت. اون‌وقت فهميدم كه باس يه چيزي باشه. گفتم خب گيرم كه من اشتباه كرده باشم، قبول، اما اون چرا؟ واسه چي راه افتاد؟ بعدش فكر كردم حتما يه‌جورائيه. يادم اومد. بالاخره سياسي بودن ديگه يه زماني. گفتم شايد مي‌ترسه. يعني ترسيده بود. خب حق داشت آقا عبدالله. از كجا مي‌دونس كه من مامور نيستم. هان؟ اونم تو اين موقعيتي كه همه‌رو ترتيب مي‌دن. حق داش. ولي خب منم حق داشتم، بهرام رفيقم بود. درسته كه من سياسي نبودم، اما رفيقش كه بودم. رفتم دنبالش. داش مي‌رفت اون‌ور خيابون. تند مي‌رفت. تا من اومدم برم، يه دو تا ماشين اومد جلوم، و راهمو بس. يه دفعه ديدم نيس. يه دفعه ديدم... انگار يخ، آب شد رف تو زمين اِ، وايسادم، نگا كردم. اِ، لامسٌب! نبود كه نبود. تو يه چشم به هم‌زدن، همين الان جلو چشمم بود آ. آخه، يه دفعه، ديدم اون‌جاس و يك‌كم اون‌ورتر. تو يه ماشين نشسته بود. رنو بود. سبز، پسته‌اي يعني. خم شدم جلو شيشه ماشين. نه ديگه شك نداشتم. خودش بود. بخاطر اون دختره مي‌گم كه تو ماشين بود. ديده بودمش. يكي دو دفعه ديده بودمش. با بهرام اومده بود پيشم. باش حرف زده بودم. راجع به كار و اين‌جور چيزا. دختر قشنگي بود. به چشم ‌خواهري، ملوس، مث دست‌دوز ارمنيا، چه شكلين؟ عين همونا. دستاش سفيد سفيد، عين بلور. خلاصه از اون دخترا كه اونقد ظريفن كه آدم فكر مي‌كنه اگه دس‌بهشون بزنه، خورد ميشن. وقتي بام حرف مي‌زد، كيف مي‌كردم. آخه فكرشو بكن، يه دختر به اون قشنگي وايسه با آدم خيلي خودموني حرف بزنه، انگار نه انگار كه اون يه آدم با سواده و تو يه كشوباف. خلاصه يادم بود. من وقتی یکی رو تو خیابون ببینم تو یه نظر، ممکنه یادم بره، اما وقتي با يكي کلی حرف زده باشم، ديگه غير ممكنه. گفتم مي‌بخشين آبجي. يارو ماشينو روشن كرد. زدم به شيشه. دختره نگام كرد. بعد، شيشه‌رو كشيد پايين. گفتم: چطوري آبجي؟ منو كه يادتون نرفته؟ هنوز نگام مي‌كرد. گفتم: ا‌ِ، كلي با هم حرف زديم. راجع به كشبافي ازم سئوال كردين. يه پيرهن گشاد تنتون بود، از اينا كه دو تا جيب داره. رنگش حالا يادم نيس، يادتونه؟ لبخند زد. گفت: آره. خوشحال شدم. خيلي زياد آقا عبدالله. گفتم: مي‌بخشين، اين آقا، خب، نمي‌دونم داداش‌تونه يا شوهرتون. گفت: شوهرمه. گفتم: به پاي هم پيرشين انشاالله. من اون‌جا به شوهره گفتم. گفتم: مي‌بخشين، اون‌جا حواسم نبود. نباس راجع به سرود حرف مي‌زدم. نفهميدم. يعني خب حواسم نبود ديگه. راستش من يه كشوبافم. اين چيزارو خوب حاليم نيس. اما وقتي را افتادين يادم اومد. فكر كردم، يعني گفتم: عجب خريتي. هنوز يه جوري نگام مي‌كرد، شوهره. زنه راحت قبول كرد. يادش اومد. شوهره نمي‌خواس يادش بياد. انگار لج كرده بود. گفتم: نكنه يه وقت فكر كني من ماموري چيزي هسّم. نه من يه كشوباف بودم و حالاش‌ام يه كشوبافم. نوكر همه‌ي شمام هسّم. همه‌تون، از دم. مخصوصا آقا بهرام. خيلي پسر خوبي بود. با معرفت، رفيق اگه باشه اونه. دو سال پيش قرار بود يه نوار واسم بياره. نوار همون سروده، ولي خب، خودتون که مي‌دونين حتما. خلاصه بعد اون همه‌ش چشمم دنبالتون بود، همه جا. البته دروغ نگفته باشم، همه جا، نه، راستش هر وقت ياد بهرام مي‌افتادم انگار یه چيزي گم كرده بودم، اون‌وقت همه‌ش دنبال شما مي‌گشتم. هر جا بودم. زنه لبخند زد. گفت: بيا تو. و درو باز كرد. گفتم: نوكرتم. سوار شدم و درو بستم. زنه بوي ياس مي‌داد. شوهره دنده عوض كرد و راه افتاديم. گفتم باور نمي‌كني آبجي چقد خوشحال شدم از ديدن‌تون، اووو، وَه، دو سال همه‌ش دلم مي‌خواس يكي‌تونو ببينم. اگه خونه‌تونو بلد بودم حتما مي‌اومدم سراغتون. سراغ بهرام رفتم. تو همون خونه كه طبقه‌ي هفتم بود. دو شب بعدش رفتم. يعني وقتي ديدم نيومد، شستم خبردار شد. گفتم حتما يه چيزي شده. آخه اون بدقول نبود، آقا عبدالله. وقتي مي‌گفت مي‌آم، مي‌اومد. يا اگه مي‌خواس نياد، يه تلفن مي‌زد. خلاصه رفتم خونه‌ش، زنگ زدم، نبود. كنار زنگش يه كاغذ كوچيك بود. چسبیده بود روش. نمي‌دونم چي روش نوشته بود. من كه سواد درس حسابي ندارم آبجي. سال‌ها پيش چهار كلاس خوندم، همين. بعدم ديگه فاتحه‌ي سواد و اين چيزارو خوندم و دسته‌ي كشورو گرفتم و يالله، دِ بباف. از لنگه‌اي دو زار شروع كردم. روزي شونزده ساعت، صب كه از خونه مي‌اومدم خواب بودم. شبم كه برمي‌گشتم همين‌جور. خلاصه اون‌وقت كه شما جدول ضرب حل مي‌كردين و فلسفه مي‌خوندين، اميرتون دا ش با روكش سوئيسي ور مي‌رفت. با همه‌ي اينا آقا عبدالله من هيچ‌وقت حسرت زندگي‌ي ديگرونو نخوردم. اصلا. اما مي‌دوني وقتي آدم يه لحظه يه چيزي رو لازم داره كه تو وجودش نيس، دلش مي‌گيره. فقط همون يه لحظه، آدمه ديگه، دل داره. عاطفه داره، دوس داره بدونه رو زنگ رفيقش چي نوشته شده. يه دفعه ديگه زنگ زدم، دو سه تا، ُپش َسر هم. گفتم شايد يه بي‌خوابي‌ي دو، سه‌شبه داشته و چه مي‌دونم... ولي نبود. همسايه‌ي بغلي كه اومد بيرون، مطمئن شدم نيس. يه خانم چاق بود. موهاش طلايي. گفت: نيستن. گفتم: نمي‌دونين كجان؟ گفت: شما چكاره‌شي؟ گفتم: رفيقش. گفت: ديروز بردنش. گفتم: كيا؟ گفت: نمي‌شناختم. گفتم: يعني چي؟ گفت: والله... من هنوز وايستاده بودم. منگ. زنه لاي در بود. گفت: حتما اشتباه گرفتن! بهرام آقا اهل فرقه‌اي نبود. يه جوون آرووم. داش زندگي‌شو مي‌كرد. گفتم: بعله مي‌دونم، رفيقم بود. بعد گفتم: خب قربون شما آبجي. را كه افتادم برم، گفت: شما فاميلاشو مي‌شناسي؟ گفتم: نه والله، فقط مي‌دونم يه آبجي داره تو قزوين. گفت: كاش بش خبر مي‌دادين. البته اشتباه گرفتن، ولي خب، بالاخره خونوادش بهتره بدونن. گفتم: والله... گفت: ايشالله كه همين روزا ولش مي‌كنن. گفتم: ايشالله. اما ولش نكردن آقا عبدالله. رفت كه رفت. ديگه هم ازش خبري نشد، تا اينكه يه روز، دو سه هفته بعد، اسمش تو روزنومه در اومد. من روزنومه‌خون نيستم. اما خب، وقتي رفته بود، اوضا قاراشميش بود ديگه. مام راستش واسه‌مون مهم بود. سياست و اين چيزا رو نمي‌گم آبجي. گفتم که من يه كشوبافم. بهرام مهم بود، به عنوان يه رفيق خوب، مي‌خواستم بدونم چي به سرش مي‌آد. بالاخره هم ديدم. يه روز كه روزنومه‌رو باز كردم. پادومون مي‌خوند. چند تا اسمو كه خوند... آي آقا عبدالله، نمي‌دونمي چه حالي شدم. آقا بهرام! تا يكي دوماه، باورت مي شه، تا يكي دو ماه همش مي‌ديدمش، تو خيابون، داشتم مي‌رفتم، يه دفعه مي‌ديدم داره از روبرو مي‌آد. تو قهوه خونه، استكان چايي را برمي‌داشتم، مي‌ديدم وارد شد. تو ايستگاه اتوبوس، تو پاساژ، خيلي آدم با معرفتي بود آبجي! از اين‌جور آدما كم پيدا مي‌شه. البته هس، همه جا هس، تو هر شهري، تو هر صنفي، تو هر كارخونه‌اي، تو كشوبافا، خياطا، حتي تو برش‌كارام هس آقا عبدالله. اما اين بهرام چيز ديگه‌اي بود. فكرشو بكن، يه آدم با سواد، تحصيل كرده، يه آدم دانشگاه رفته، مي‌اومد پهلوي من مي‌نشست و ساعت‌ها به حرفام گوش مي‌داد. قيافه‌ش هيچ‌وقت يادم نميره. موهاي فري، چشماي كوچيك ميشي، هميشه خندون، مي‌دوني آبجي، از راه كه مي‌رسيد با خودش يه شوري مي‌آورد، خيلي كم پيدا مي‌شه اين‌جوري، به پادوهام سلام مي‌كرد آبجي، از راه كه مي‌رسيد مي‌گفت: جمال كشوبافارو عشقه. مي‌گفتيم: نوكرتيم. مي‌گفت: ماشالله به اين بازوا، هميناس كه يه روز خوارمادر هر چه گردن كلفته مي‌گاد. مي‌گفتيم: نوكرتيم آقا بهرام سيا مي‌كني، مارو چه به اين حرفا. با اون هيكل ريزه‌ميزش عين قرقي بود آقا عبدالله. دو سه شب اومده بود خونه‌مون، عجب پشتكاري داش. گاهي مي‌اومد. مادرم خيلي دوستش داش. لامسٌب همچين خودشو تو دل آدم جا مي‌كرد كه نگو. مادرم مي‌گفت: قدر اين آدمو بدون، مادر اين‌جور آدما هميشه دم بال و پر نمي‌آن. مي‌گفتم: مي‌دونم مادر. لامسٌب مگه خواب داش! يه ريز نشسته بود، تا خود صب، چيز مي‌نوشت. اي آقا عبدالله عمر آدم كوتاهه. آقا بهرام هميشه مي‌گفت: امير باس زندگي كرد. مي‌گفت: مرگ هميشه پشت دره، آماده و گوش به زنگ، يه دفعه درو باز مي‌كنه و تموم. باس قدر آدمو دونس آبجي. مادرم مي‌گفت: بهرام جون آخه خودتو از بين مي‌بري اين‌جوري. مي‌گفت: بي‌خيالش، جمال خودتو عشقه مادر، آدم بالاخره مي‌ميره. مادرم مي‌گفت: نگو مادر. مي‌گفت: زندگي كوتاس. مادرم مي‌گفت: ايشالا صد سال زنده باشي. ولي اين‌جوري كه نمي‌شه. الان دو شبانه روزه كه نخوابيدي. گفت: چاخان، ظهري پس چي بود؟ مادرم گفت: همون نيم ساعت، اين‌جوري خودتو داغون مي‌كني. گفت: نه، خيالت راحت باشه. بعد گفت: بيا، بيا جلو. مادرم رفت. گفت: دست‌تو بذار اين‌جا. قلب‌شو مي‌گفت. مادرم گفت: پسر خودمي. و دستش‌شو گذاشت رو سينه‌ش. گفت: مي‌شنوي؟ هان؟ به كسي نگيا، اين‌جا يه چيزي هس مادر، يه چيزي كه هيچ‌وقت نمي‌ميره! اين تو!

اي، اي چطور مي‌شه آبجي كه يه آدم به اين خوبي يه دفعه تو يه آن نيس بشه و تموم. گفت: نيست نشده اميرخان، اين‌جور آدما نيست نمي‌شن. گفتم: آره مي‌دونم آبجي مي‌مومن، تو دل آدم مي‌مومن، اما با اين‌همه نيستن آبجي، با اين‌همه وقتي آدم دلش هواشونو مي‌كنه، مي‌بينه نيستن. مي‌فهمي كه چي مي‌گم آقا عبدالله. خب آدم هميشه كه يه جور نيس. گاهي دلش مي‌گيره، مث الان من، اون‌وقت دلش مي‌خواد با يكي حرف بزنه. گفتم: خيلي خوشحال شدم، باور كنين، آدم دو سال دنبال يه نگاه آشنا بگرده و يه دفه، اونم يه روزي كه اصلا تو فكرش نيس، يه روزي كه فقط تو فكر رفتن به سينماس، ببينه ايناهاش، كنارش وايساده. آدم بي‌قرار مي‌شه. من كه اين‌جوريم. به جون شما نباشه به جون مادرم كه يه تار موشو به دنيا نمي‌دم اگه رفته بودين، كلافه مي‌شدم. شايد گريه‌م مي‌گرفت. خب آدمه ديگه. گاهي گريه‌ام مي‌كنه. يه روز كه بهرامو ديده بودم، يعني به نظرم اومده بود، اين‌جوري شدم، بي‌قرار، عين ديوونه‌ها. تو ميدون ولي‌ي عصر بودم. جمعه بود. واسه خودم قدم مي‌زدم، زمستون، سرد بود. دستامو كرده بودم تو جيب شلوارم و واسه خودم رو برفا، جا پا مي‌ذاشتم. همين‌جوري كه داشتم پاهامو فشار مي‌دادم رو برفا، يه دفعه ديدم، اون‌جاس، اون روبه رو. داش مي‌اومد طرف من، رو موهاش پر برف، سفيد سفيد، يه دفه دويدم، يه دفه عين برق دويدم طرفش. وقتي رسيدم، ديدم نيس، ديدم يكي ديگه‌س. اون‌وقت ديدم يه چيزي اين‌جامه. اين‌جا آقا عبدالله، اين‌جا، اين‌جا...

خب ديگه، من اين‌جوريم. يه كشوباف. من تو زندگي‌ام هيچي ندارم آبجي، فقط يه مادر پير دارم و يه مشت رفيق، همين چيز ديگه هم نمي‌خوام، هيچي، همينا بسه. مادرم مي‌گه: چرا به فكر آينده‌ت نيستي؟ من مي‌گم: كدوم آينده، مگه آينده چيه؟ مي‌گه: خودتو به كوچه علي چپ نزن، بالاخره بايد يه روزي زن بگيري؟ مي‌گم: خب اگه پيش اومد مي‌گيرم. مي‌گه: با چي؟ با كدوم پول؟

همه‌چي به پول بسته‌س، آقا عبدالله. همه چي! مادرم راس مي‌گه، همين‌جوري كه نمي‌شه دختر مردمو برداش، آورد تو خونه. مي‌دوني آقا عبدالله، بديش اينه كه اين دل لامسب همه‌چي‌رو با هم مي‌خواد. مثلا من هيچ‌وقت بدم نمي‌آد عروسي كنم، البته با اوني كه دوس دارم. تو نديديش آقا عبدالله، زنه، يه پسر سه ساله هم داره. تنها كسيه كه دلم مي‌خوادش، اما خب، چي؟ چه‌جوري مي‌شه؟ با اين‌همه خرج... كرايه خونه، حالا خودمون هيچي، اون بچه، يه مريضي بهش بخوره، خب بالاخره پول مي‌خواد. تا حالا كلي بهش فكر كردم، نمي‌شه، فايده نداره. بي‌خيالش... غرضم اينه كه مادره راس مي‌گه. اما خب منم راس مي‌گم. من نمي‌تونم واسه هر كون نشوري خايه‌مالي كنم. مي‌دوني آبجي اونايي كه فقط به فكر آينده‌شون هستن نمي‌تونن اون‌طور كه باس خودشونو نگه‌دارن. البته اگه آدم بتونه هم به آينده فكر كنه، هم خودشو حفظ كنه، محشره! ولي من كه نمي‌تونم. هر چي فكرشو مي‌كنم مي‌بينم نمي‌شه. آخه همه‌چي مربوط مي‌شه به پول. ولي من كه نمي‌تونم. واسه پول درآوردنم خب، آدم باس پيه بعضي چيزا رو به تنش بماله و از بعضي چيزا بگذره. من نمي‌تونم. من فكر مي‌كنم آدم باس پاي يه چيزايي وايسه، تو هر جا، تو هر صنفي كه هس، فرق نمي‌كنه. مثلا اين اكبر آقا، برش‌كارمونو مي‌گم، خب از اونائيه كه به فكر آينده‌س ديگه، برش‌كاره، اما چي؟ تا زيگزالدوز قهر مي‌كنه، زرتي مي‌ره مي‌شينه پشت زيگزال. تا چرخ‌كار قهر مي‌كنه، زرتي مي‌ره مي‌شينه پشت چرخ. مي‌دوني آبجي، حرمت همه‌چي‌‌رو زير پا مي‌ذاره واسه آينده. آينده‌ي خودش. آخه برش‌كار كه نباس اونقد حرص كار يه مادرقحبه‌ي ديگه‌رو بزنه. بگو مرد حسابي كارتو كه مي‌كني، بيشتر از بقيه هم كه مي‌گيري، ديگه چرا دُرُس سر بزنگا، يعني وقتي يه زيگزالدوز قهر مي‌كنه كه دو تومن بكشن رو مزدش همه‌چي‌رو به گند مي‌كشي؟ تف! اگه آينده اينه آقا عبدالله، بي‌خيالش، جمال خودتو عشقه، ما كه نيستيم، نه، من امروز اين‌جا كار مي‌كنم، فردا يه جاي ديگه، هر جا كه يه كشو واسه‌ي گردوندن باشه، از هيچ مادرقحبه‌اي‌ام حرف نمي‌شنوم. عادت كردم. البته فايده نداره، مي‌دونم، اما خب اين‌جوريه، اين اميرت كه مي‌بيني الان 25سالشه و دستش به تخمش، مي‌بخشين، آبجي ما خب، عفت كلامو، اين چيزارو گذاشتيم واسه اونايي كه اهلشن. من اينم كه مي‌بيني، راس‌ وحسيني، هيچ‌وقتم به سلامتيت لنگ نون شب نبودم، گونده گوزي نمي‌كنم‌آ آقا عبدالله، اما راستش همينه. الان همين خود تو، بعد چل سال جون كندن چي داري؟ خب مال اينه كه چيزي توي وجودته، يه چيزي كه نمي‌ذاره نون ديوثي‌رو بخوري. اما مادره نمي‌فهمه يعني مي‌فهمه اما تو باغ نيس. حرفاش درسته البته. مي‌گه: چند سال ديگه كه بنيه‌ت تموم شد چي؟ اون‌وقت كي مي‌خواد به فكرت باشه؟ تو كه كار دولتي نداري كه يه بازنشستگي‌اي واسه‌ي خودت دست و پا كني. مي‌گه: بالاخره كه بايد زن بگيري، گيرم كه يه زن خوب قسمتت شد، گيرم كه با همه‌ي نداري‌ات ساخت، بچه‌ها چي. مي‌گم تنت سلامت، هر طور ما بزرگ شديم، اونام مي‌شن. آره آبجي اين حرفارو واسه اين نمي‌زنم كه فكر كنين انقلابي هستم‌آ، نه اصلا اين حرفا نيس.

به آقا بهرام‌ام مي‌گفتم: من از سياست چيزي حاليم نيس، اتحاد و اين‌چيزها‌رو هم نمي‌فهمم. بهرام مي‌گفت: اگه تو يه كارخونه‌ي بزرگ كار مي‌كردي مي‌فهميدي. شايد راس مي‌گفت. شايد اگه مثلا تو كارخونه‌ي شاهپور غلامرضا كار مي‌كردم فرق مي‌كرد، اما به هر جهت من جاهايي كار كرده‌ام كه نهايتش ده تا كشو داره و هر كارگري مي‌زنه واسه‌ي كارخونه‌دار شدن.

تو اين‌جور جاها فوقش با يه آقا عبدالله مي‌شه رفيق شد، ولي با همه‌ي اينا به خاطر همين آقا عبدالله‌ام كه شده آدم پاي يه چيزايي وامي‌ايسته. گيرم كه آينده‌مون سياه باشه، به تخم چپ اسب حضرت عباس، باشه. اصلا آينده‌ي كي سفيده؟ هان آقا عبدالله؟ از آقا بهرام بهتر مگه بود؟ يا تازه مگه سفيد بودن آينده به خونه و زندگي داشتنه؟ يا يه زن قشنگ مهربون با يه پسر سه ساله كه تا از را برسي بغلت كنه و تموم غم عالمو از دلت پاك كنه؟ اينا نيس. من خيلي وقته اين چيزا رو فهميده‌ام. من آدم با سوادي نيستم اما به قول بهرام شعور به سواد نيس، به يه چيز ديگه‌س، يه چيزي كه تو اين‌جاس، تو كله‌ي آدمه، شايدم تو اين دله، مهم نيست، مهم بودن‌شه. مي‌فهمي كه چي مي‌گم آبجي؟ آينده واسه من فقط يه چيزه، اينه‌كه آدم تو دل چند نفر باقي مونده باشه، همين، حالا گيرم وقتي مرك برسه آدم يه قاليچه نداشته باشه كه بچه‌هاش بفروشن و خرج گورش كنن.

گفتم: دروغ مي‌گم آبجي؟ گفت: راستش شما خودت بهتر از من مي‌دوني، اما خب، آدم باس زندگي‌ي روزانه‌شو هم بچرخونه. گفتم: اون كه البته. شوهره گفت: اينم خونه‌ي ما. و زد روي ترمز. جلو يه خونه‌ي بزرگ. از اينا كه ديوارش نرده‌س. يعني در واقع ديوار نداش. يه نرده‌ي سرتاسري. شوهره گفت: حالا اميرخان فكر مي‌كنه عجب طاغوتيايي هستن. گفتم والله راست‌شو بخواي خونه‌تون كه طاغوتيه. زنه گفت: صبر كن اميرخان، وقتي رفتيم تو قضاوت كن. گفتم مگه توش چطوريه آبجي؟ ساختمون بزرگي بود. تميز آقا عبدالله. خيلي تميز! تو حياطش دو سه تا ماشين بود. نوِ نو. اون‌طرف يه باغچه‌ي بزرگ، پر از گلاي جورواجور. لا مسب يه بويي مي‌داد كه نگو. آدم ديونه مي‌شد! گفتم: اما اين‌جا كيف داره‌ها! زنه گفت چه جورم! با يه جور خنده‌اي گفت كه يعني نداره. بعد از پله‌ها رفتيم پايين. رفتيم تو يه زير زمين. شوهره جلو مي‌رفت، ما دنبالش. درو كه باز كرد ديدم زكي، يه زيرزمين سوت و كوره. نه پنجره‌اي، نه چيزي، فقط يه دريچه‌ي كوچيك داش. عين اين دريچه‌ها كه واسه‌ي هواكش مي‌ذارن، همون‌جوري، خلاصه خونه و زندگي‌شون تقريبا عين خود ما بود. اما خب ترتميز. دو تا اتاق كوچيك داش، يه آشپزخونه و حموم و مستراح كه بغل شوفاژخونه بود، همين، كل زندگي‌شون... يعني نه اينكه فكر كني خونه لخت لخت بود، نه خب يه موكت كه تو هر خونه‌اي هس، اون‌جام بود. يه موكت رنگ و رو رفته. از قالي مالي، به سلامتيت، خبري نبود.

البته مي‌دوني آقا عبدالله آدم نباس گول ظاهر مردمو بخوره. من كه اين‌جوريم. خيليا هستن كه ظاهر زندگي‌شون يه چيزه و باطن‌شون يه چيز ديگه. اما اين آدمارو من مي‌شناسم. مي‌دوني آقا عبدالله يه چيزي تو اين دله كه مي‌تونه آدماي درست و حسابي‌رو، از ناتوهاش جدا كنه. من همون دفعه‌ي اول كه آقا بهرامو ديدم، تو يه نگا، شناختمش. فهميدم از اون با معرفتاشه. تو همين ميدون انقلاب بود. نمي‌دونم جريان چي بود. يه جا بحث مي‌كردن، اوايل انقلاب بود ديگه. اون‌موقع خب همه جا بحث مي‌كردن، هر كي واسه خودش يه چيزي مي‌گفت. مام وايساده بوديم ببينيم چي مي‌گن. آخه همه‌ش مي‌ديديم دم از كارگرا مي‌زنن. هي دم از طبقه‌ي كارگر مي‌زدن. گفتم ببينم چي مي‌گن، ضرر كه نداره، هان؟ بعد همين‌طور كه حرف مي‌زدن نمي‌دونم با يه كارگر بود، چي بود، دعواشون شد. بزن بزن. چند نفر يقه‌ي يكي‌رو گرفته بودن و مي‌زدن. من نمي‌دونستم كي به كيه. گفتم كه آبجي، من اهل سياست نيستم، اما خب آدم كه هستم. ديدم چند نفر ريختن سر يكي، گفتم: عجب نامردايي! بعد يقه‌ي يكي‌شونو گرفتم. نه اينكه بخوام بزنم‌آ، نه من اهل دعوا مرافه نيستم، فقط مي‌خواستم جداشون كنم. گفتم: اين كه رسمش نميشه داداش. كه ديدم يه چيزي خورد تو چونه‌ام. گفتم: اِ، نامرد! و همچين گذاشتم تو پوزش كه صداي سگ كرد. بعد ديگه نفهميدم چي شد آقا عبدالله، فقط مي‌دونم مشت بود كه مي‌خورد تو چونه‌م و مشت بود كه ول مي‌كردم. يه دفعه ديدم يكي دستمو كشيد كه بيا بريم. گفتم: كجا؟ خب حواسم نبود ديگه. گفت: بيا لامسب. يه دفه نگا كردم، ديدم علي‌ي‌ي‌ي! يه گروه دارن ميان به هوارمون. مام خب درسته كه مي‌گيم مرد اونه كه تا ته‌ش بره، اما خب دو نفر كه نمي‌تونن مقابل يه گروه واسّن، خريته، خلاصه زديم به چاك و دِ برو. يكي دو تا كوچه‌رو كه رد شديم، ديديم نيستن. تازه به طرف نگا كردم. كسي‌رو كه واسش دعوا كرده بودم، جلوم بود. مي‌دوني كي بود آبجي؟ آقا بهرام خودمون. اي روزگار! اي...

بعد با هم رفتيم خونه. يعني من ديدم كه پا چشمش داغونه، گفتم: بريم خونه ما يه دوا گلي‌اي چيزي بزنيم. گفت: قربونت. بعد را افتاديم. تو راه كلي با هم حرف زديم. از همه چي. بش گفتم: اين جرياناي سياسي قضيه‌ش چيه؟ واسه‌م گفتش اين‌جوريه. يه عده مي‌گن كه طبقه‌ي كارگر باس همه كاره باشه، يه عده‌ام مي‌گن سرمايه‌دارا. گفتم: عجب نامردائين! تا رسيديم خونه ديگه غروب بود. مادرم پرمنگناتوآورد و زخمشو شست و بعدم دوا گلي زد. خلاصه اين‌جوري شد آبجي كه ما بهرامو پيدا كرديم. بعدم كه... اِ آبجي شما چقد تابلو نقاشي دارين! آقا بهرامم داشت. يه تابلو بزرگ تو اتاقش بود. تو همون كه طبقه‌ي هفتم بود. يه عده مرد و زن داشتن را مي‌اومدن. كارگر بودن آقا عبدالله، مال يه انقلابي بود كه... نمي‌دونم مال كجا، يعني بهرام گفت، اما يادم نيس. گفت: اگه دوس داري يكي دو تا تابلو بت بدم. گفتم: نوكرتم آبجي، خجالتمون نده. گفت: يادگاري، كار خودمه. گفتم: يعني خودتون نقاشي كردين؟ گفت: آره، كارم اينه، هر كسي يه كاري داره ديگه. گفتم: پس اگه اين‌جوريه حتما يكي‌شو بم بدين! گفت: حتما! بعدش رفت تو اون اتاق يه دسته روزنومه آورد. يعني روزنومه نبود. نقاشياش بود. هر كدومش لاي يه روزنومه. گفت: بيا نگا كن هر كدومو دلت خواس بردار. گفتم: نوكرتم آبجي.

روزنومه‌رو كه پس زد، نمي‌دوني آقا عبدالله تو اون نقاشيا چي ديدم، عكس آقا بهرام! نقاشي كرده بود. عين خودش، مو نمي‌زد. موهاي فري، چشماي ريز ميشي. چندتا. هر كدوم يه‌جور، يكي فقط صورتش بود، عين همين عكساي شيش در چهار كه عكاسا مي‌گيرن، ولي بزرگش، سيا سفيد. يكي ديگه‌ام بود، عين همون، منتهي رنگي. يه‌جوري بود آقا عبدالله. رنگشو مي‌گم. خيلي قشنگ كشيده بود. گفتم: آبجي اينو بدش به من. گفت: هر كدومو مي‌خواي ببر. گفتم: بازم هس؟ بود. بازم بود. همه‌جور عكسي بود. همه‌جور از بهرام. يكي كنار يه درخت. تكيه داده بود. درشت. فقط خودش بود و تنه‌ي درخت. نگاش انگار به من بود. يعني همين‌جوري كه نگا مي‌كردآ. تو بعديش، كنار يه چادر وايساده بود. از اين چادرا كه تو پيك‌نيك مي‌زنن. پشت سرش جنگل بود و داش مي‌خنديد. يعني جنگل كه نه، پر درخت. سبز سبز انگاري جنگل. تو يكي ديگه داش داد مي‌زد. دستاشو گرفته بود جلوش و داد مي‌زد. باور نمي‌كني آقا عبدالله، صداي دادشو آدم مي‌شنيد. يعني من كه مي‌شنيدم. يه‌جوري كشيده بود. نمي‌دونم چه‌جوري بگم آقا عبدالله. مي‌دوني، مث اين‌كه آدم يه چيزي ديده باشه، از كي؟ نمي‌دونم. اما يه چيزي ديده باشه و داغون شده باشه، داغون داغون! اون‌وقت دساشو اين‌جوري آورده باشه بالا و تو صورت يكي داد زده باشه. يا تو صورت همه. هر كي جلوش وايساده. گفتم: اين دساي تورو باس ماچ كرد آبجي. گفت: دساي من عين دساي خودته. تو باهاشون مي‌بافي، من نقاشي مي‌كنم. گفتم: نوكرتيم آبجي! به خدا نوكرتيم! بعد اومد نشست كنارم. حالا اون يه طرفم نشسته بود و شوهره يه طرف ديگه. گفت: مي‌دوني اميرخان اونقد دسا هس كه قبل از اين‌كه كسي بتونه بشناس‌شون از بين مي‌رن. گفتم آره، مي‌دونم آبجي. گفت: دسايي كه همه‌چي‌رو مي‌سازن بدون اين‌كه... يه دفه سرشو گرفت تو دساش و هق‌هق. گفتم: اِ، آبجي گريه نكن! من، من، تورو جون بهرام گريه نكن آبجي! سرشو بلند كرد و لبخند زد. انگار لبخند نبود، يه جوري بود، انگار آدم بخواد بقيه‌ي بغض‌شو قورت بده. مي‌فهمي آقا عبدالله؟ من هنوز يه جوري بودم. يعني هنوز تو گريه‌ش بودم كه باز لبخند زد. گفت: تو كه نديدي اميرخان، تو كه نمي‌دوني. گفتم: چي‌رو؟ چي‌رو نمي‌دونم آبجي؟ دِ بگو! همين‌جوري نشسته بود. ساكت. زل زده بود به بهرام. گفتم: چي‌رو آبجي؟ پس چرا نمي‌گي؟ گفت: مي‌گم. بعد نقاشيارو به هم زد. تندتند، ورق نمي‌زد. اين‌جوري پس مي‌زد. مث مرغي كه خاك زمينو پس مي‌زنه... بعد يه دفه آروم شد. دستشو مي‌گم. روي نقاشيا موند. بعد آروم كشيدش بيرون و گذاشتش جلوم. اول نفهميدم. سر و ته بود. بعد كه درستش كرد، فهميدم. بازم بهرام. اون‌وقت منم گريه‌ام گرفت آقا عبدالله. يعني هر كي ديگه‌ام بود گريه‌اش مي‌گرفت. فكرشو بكن، يه جا نشستي تو يه خونه، رو موكت و يه عكس جلوته، عكس كسي كه يه دنيا دوستش داري، اصلا عكس چيه آقا عبدالله، عكس چيه؟ يه جا نشستي و يكي تن آش و لاش رفيقتو مي‌ذاره جلوت، مي‌گه: تو كه نديدي... گفتم: اين چيه آبجي، اين چيه؟ اين، اين، اين!

اي تف به اين روزگار. بعدش هر دو مون نشستيم. ساكتِ ساكت، تا يه چند دقيقه‌اي، انگار دنيا به آخر رسيده بود. اون‌وقت شوهره گفت: خب دوستان عزيز زندگيه ديگه. مث يه تيكه ابره كه هي شكل عوض مي‌كنه. چطوره يك موزيك گوش كنيم؟ گفتم: راستي اون سروده. يه دونه از نوار اون سردوه به من بدين. زنه گفت: كدوم؟ شوهره گفت: انترناسيونالو مي‌گه. زنه لبخند زد، گفت: چي مي‌گي اميرخان؟ اون سرود با بهرام تموم شد. گفتم: يعني چي؟ مگه ضبطش نكردين؟ گفت: چرا، اما ديگه كسي نگهش نمي‌داره، جرمه! خب راس مي‌گه آقا عبدالله. وقتي آدمارو به خاطر يه سرود نفله كنن، ديگه داشتنش خريته. يعني باس نگهش داش، ولي تو اين دل. هيچ‌كس نمي‌تونه چيزي‌رو كه تو دل آدمه نفله كنه و از بين ببره. حتي اگه يكي مث ناصرخان اون سرودو واسه‌ي...

وقتي يادش مي‌افتم بغض گلومو مي‌گيره. دس خودم نيس. مي‌گم به من چه؟ من كه كاره‌اي نيستم. اما نمي‌شه آقا عبدالله. آدم تا وقتي تو اين دنياس همه‌چي به‌ش مربوطه. پس همون‌جور كه از موهاي فري‌ي بهرام واست گفتم باس از موهاي صاف اونم بگم. تو همون جا اومد. خونه‌ي همون رفيقاي بهرام. ساعت هشت، نُه بود. ما هنوز داشتيم نقاشي تماشا مي‌كرديم كه زنگ زد. شوهره گفت اينارو جمش كن. زنه فورا نقاشيارو جم كرد. شوهره دم در وايساده بود و زنه داش تند تند جم مي‌كرد. بعد همه‌رو برد تو اون اتاق و گفت: محمود اون درو بازكن! بلند گفت. شوهره رفت و درو باز كرد.

من رفتم جلو در اتاق. اون اومد تو. ديده بودمش. يكي از همونايي بود كه اون روز سرود مي‌خوند. يادمه آقا عبدالله. درست يادمه! تو صف اول وايساده بود. با صداي بلند مي‌خوند و مشتاشو تكون مي‌داد. فكرشو بكن آقا عبدالله، آدمي كه يه روز اون‌جور سفت و سخت وايساده بود... اي اي! شوهره گفت: اميرخان، اين ناصرخانه. گفتم: سلام، ناصرخان نوكرتم. زنه گفت: مي‌شناسيش؟ گفتم آره ديده‌مش. تو همون سرود خوني. جلو صف. گفتم: شما خيلي خوب مي‌خوندي داداش! گفت: من...؟ مست بود. زنه گفت: آره. خيلي خوب. حرف نداش! اما حالا چي؟ نگاش كن! ناصرخان، مرد سياسي‌ي بزرگ، هه! كارش شده عرق خوري. فقط همين. از صب كه بلند ميشه مسته. ناصرخان به ديوار تكيه داد. زنه گفت: پس چي شد اون‌همه شور و حال؟ چي شد اون مشتاي محكم فولاديت؟ به همين زودي زه زدي؟ خوبه كه فقط چند ماه اون تو بودي. ناصرخان گفت: خفه! بلند گفت. داد زد يعني. يه دفه انگار نه انگار مست بود. گفت: آره من مس مي‌كنم. دائم! هر شب مست مي‌كنم تا بتونم همه‌چي‌رو فراموش كنم. همه‌ي رفقاي قديمي‌رو. از بهرام گرفته تا بقيه. گفت: چي خيال كردي؟ هان؟ فكر كردين همين كه آدم اميدوار باشه كافيه؟ گفت: ولي من نمي‌تونم. شماها منطقي هستين. من نمي‌تونم مث شماها باشم. شوهره گفت: ناصر آروم! گفت: آروم؟ هه مي‌ترسي؟ بزدل... همه‌تون بزدلين! شماها خيلي راحت مي‌توني بگين دو دو تا مي‌شه چهارتا. راست هم مي‌گين. خب دو دو تا ميشه چهارتا. پس خيلي راحت مي‌شه سر از آمريكا درآورد و فرانسه و اسپانيا و بازم انقلابي بود. شماها مي‌تونين دم از كارگر بزنين و زندگيتونو بكنين. دم از كارگر بزنين و شركت باز كنين و دم به دم به ماشين‌تون دستمال بكشين. اما من نمي‌تونم. شماها اگه فضا باز باشه وجود دارين، عر و گوز مي‌كنين، اگر هم بسته باشه خفه‌خون مي‌گيرين. واسه اين‌كه آدماي منطقي‌اي هستين. ولي من يه آدمم. يه آدمم كه به همه چيز فكر مي‌كنه. به ديروز. به امروز. به اونايي كه ديروز مشت گره مي‌كردن و امروز دررفتن، رفتن. به اونايي كه فقط اداي انقلابي بودن درمي‌آرن. اون‌وقت آروم شد و دوباره به ديوار تكيه داد و شد همون مست قبلي. حالا آروم نفس مي‌كشيد. گفت: اين چيزا تازگي نداره. اين چيزا... و دستاشو تكون داد و راه افتاد. من حيرون شده بودم آقا عبدالله. اصلا نمي‌فهميدم چي به چيه. شوهره گفت: رفتارت درس نبود! زنه گفت: خيلي‌ام درس بود. من گفتم: اون خيلي مسته! شوهره گفت: تو كه مي‌بيني... زنه گفت: بسه ديگه! من گفتم: يكي باس تا خونه برسونتش. و دويدم بيرون. تو حياط وايساده بود. يه جور خم شده بود. دست به ديوار. زير بغل‌شو گرفتم. گفتم: ناصرخان من يكي هنوزشم نوكرتم. گفت: تو... كي هستي؟ گفتم: امير، رفيق بهرام. گفت: رفيق... آهان... خب... حالا چي مي‌خواي؟ گفتم: هيچي. بعد گفتم: راستش من دنبال اون سرود مي‌گشتم. گفت: سرود؟ گفتم: آره همون كه شما مي‌خوندين. خيلي وقته كه دنبالش هستم. امروز اتفاقي محمود آقا و زنشو ديدم و باشون اومدم اين‌جا. نداشتن. گفتم شايد شما داشته باشين. بعد با هم را افتاديم. زير بغل‌شو گرفته بودم. تا خونه‌ش با يه شخصي رفتيم. گفتم كه مست بود. با تاكسي نمي‌شد. جلو يه شخصي‌رو گرفتم، گفتم: دربست. يعني قبلا آدرس خونه‌شو پرسيدم. گفت: تو فلسطينه. بعد چند دقيقه البته. اول گفت: كدوم خونه؟ گفت: من كه خونه‌اي ندارم. گفتم: مس‌بازي به كنار، آدرس خونه تو بگو. خلاصه رفتيم. رانندهه گفت: الان اگه دس پاسدارا بيفتين يه شلاق جانانه‌س. گفتم: حالش خوب نيست. تازه بي‌خيالش. پياده كه شديم گفت: باس بريم پايين. خلاصه رفتيم خونه‌ش. خيلي به هم ريخته بود آقا عبدالله. يه آپارتمان دو طبقه بود. طبقه‌ي دومش مال اون بود. مستاجر بود يا نه، نمي‌دونم، نپرسيدم. اما خونه‌هه حسابي درب و داغون بود. از اينا كه آدم فكر مي‌كنه الانه كه سقفش بريزه پايين. به هم ريخته بود. همه‌چي. يه هال كوچيك داش. و دو تا اتاق. تو اتاق نرفتيم. از راه كه رسيديم همون‌جا تو هال پهن شد رو مبل. من هنوز تو فكر اون سرود بودم. يه چند دقيقه‌اي چشماشو بست، بعد شروع كرد به حرف زدن. بعضي از حرفاشو نمي‌فهميدم، اما در كل حرفش از زندون بود. هفت هشت ماهي اون تو بوده. مي‌گفت: اون‌جا خيلي خوش مي‌گذره. مي‌گفت: اون‌جا نه شكنجه هس، نه چيزي. هر كي هم بگه شكنجه مي‌كنن دروغ مي‌گه. گفت: فقط آدمو ناز مي‌كنن. با مستي گفت: وقتي خواست پاهاشو نشونم بده افتاد رو زمين. خورد به يه ميز و چپه‌ش كرد. عرقاش ريخت رو زمين. زود برش داشتم. يه بطر پر. تازه بازش كرده بود انگار. سرخالي بود. يه كميش ريخت. گفت: بيا اين جورابامو درآر تا بت بگم. جوراباشو درآوردم. گفت: ببين ايناهاش. فقط ناز مي‌كنن. كف پاهاشو مي‌گفت. يه جوري بود. پوستش جم شده بود. مث پاهاي مرداي هشتاد نود ساله. يا نه عين لنگه‌اي كه به ميخي چيزي گير كرده باشه و قلوه‌كن شده باشه و يه كشو باف ناشي زده‌شو گرفته باشه. همين‌جوري. يه‌جوري شدم آقا عبدالله. بعد خنديد. يعني يه چيزايي از زندون گفت و بلند خنديد. منم خندم گرفت. آخه يه جوري مي‌خنديد. مي‌خنديد و مي‌گفت: ناز مي‌كنن. مي‌خوند يعني. با همان حال مستي. گفت انقد ناز مي‌كنن تا وقتي آدم بگه گاف. گفتم: گاف ديگه چيه؟ گفت: آهان، گاف، اون عرقو بده به من تا بت بگم. گفتم: تو پاتيل پاتيلي. گفت: وقتي آدم گاف زد، ديگه چه فرق مي‌كنه. نفهميدم منظورش چيه. حالا البته مي‌فهمم آقا عبدالله. بطري عرقو دادم بهش. همين‌جوري سركشيد. بدون مزه. انگار پپسي باشه- يا آب. گفتم: ولي ديگه بسه، نخور! گفت: مي‌ترسي چي بشه؟ گفتم: نمي‌ترسم چيزي بشه. ترس نداره. نهايتش تگري مي‌زني ديگه. گفت: مي‌زنم؟ و خنديد. يه‌جوري. مث وقتي كه آدم... چه جوري بگم آقا عبدالله؟ مث وقتي كه آدم بخواد گريه كنه، اما بخنده. ديگه داشتم داغون مي‌شدم. خب آخه بهر جهت، درسته كه رفيقم نبود، اما بالاخره يه خاطره ازش داشتم. بالاخره يه روز... اي آقا عبدالله...

مام يه قلپ خورديم. بعد ديگه سرود يادم رفت. يعني از بس حرف زد. حالا همه‌ي حرفاشو يادم نيس. اما يادمه، بعد از خنده‌هاش منم شروع كردم به عرق‌خوري. وقتي ديد دارم مي‌خورم گفت: صب كن. بعد همون‌طور تلوتلوخورون رفت تو آشپزخونه و دو تا استكان آورد و نشست رو زمين. يعني پهن شد. بعد يه شعري خوند. منظورش اين بود كه بريز. ريختم و اون شرو كرد. از خودش گفت و از زندونياي ديگه. از يكي خيلي شكار بود. مي‌گفت: همون ساعت اول گاف زد. مي‌گفت: همه‌رو اون لو داد. بعد خنديد و گفت: فكرشو بكن، آدم از سير تا پيازو واسه‌شون تعريف كنه و بعدشم ترتيب‌شو بدن، محشره! گفتم تو چي؟ گفت: من... هه... لابد فكر مي‌كني من قهرمانم هان؟ يا فكر مي‌كني گه زدن فقط به لو دادن و پليس شدنه، هان؟ نه جونم، از اين خبرا نيس. من لو ندادم، اما كه چي؟ اونا تو زندون گه زدن، من اين‌جا. گفتم: يعني چي؟ گفت: يعني همين كه مي‌بيني. نفهميدم منظورش چيه. گفتم: بهرامو كي لو داد؟ گفت: بهرام؟ گفتم: آره ديگه همون رفيقت، قد كوتاهه، مس كردي يادت رفته؟ گفت: آهان، بهرام. اون شانس آورد. اون مرگش آسون بود. بنگ‌بنگ. گفتم: كي لوش داد؟ گفت: اتفاقي بود. اون‌ موقع بيشتر اتفاقي بود. ديگه يادم نيس. منم مست شده بود. آخه تندتند مي‌خوردم. خلاصه بعدش ديگه نمي‌دونم چي شد. فقط يادمه همون‌جا دراز كشيده بودم و همه‌چي‌ دور سرم مي‌چرخيد. چراغ، ديوارا. بعد همين‌جور تو عالم مستي يادمه گفتم: پس چي شد اون سرود؟ گفت: سرود؟ بعد ديگه نفهميدم چي شد. خوابم برد. نمي‌دونم چند ساعت فقط مي‌دونم خوابم برده بود و تو عالم خواب و بيداري صداي اون سرود تو گوشم پيچيد. صداي اون سرود، آقا عبدالله. اون وقت يه دفه ديگه اونارو ديدم. هف هشتاشونو. تو عالم مستي البته. مي‌فهمي كه چه جوريه؟ همه‌چي تاره. انگار تو مه يا غبار. چه مي‌دونم. همه‌شون مشتاشونو تكون مي‌دادن و مي‌خوندن. صداشون كش مي‌اومد. همه چي كش مي‌اومد. قيافه‌شونم. هركاري مي‌كردم قشنگ ببينم‌شون، نمي‌شد. گفتم كه، انگار تو غبار. اون‌وقت چشمامو باز كردم و اونو ديدم... فكرشو بكن آقا عبدالله. فكرشو بكن! ببين چي مي‌گم. خودتو بذار جاي من آقا عبدالله. تو يه آدمي‌رو مي‌شناخته‌‌اي، يه آدمي كه قبلا تو صف انقلابيا وامي‌ايستاده و يه سرودو واسه كارگرا مي‌خونده. خب حالا وايسا نگا كن. حالا يه شب تو با اون مي‌ري خونه‌ش. باش مس مي‌كني. اون‌وقت نصف شب بلند مي‌شي، با صداي همون سرود، يه دفه نگا مي‌كني، مي‌بيني اون آدم، رو زمين دراز كشيده و داره همون سرودو واسه‌ي كيرش مي‌خونه. خب، تو اگه باشي چه حالي مي‌شي؟ هان؟

http://sardouzami.com