طبیعتِ لجن این است
بیخیال، دوست عزیز
بیهوده شلوغ میکنند؛ آب را به لجن
ِخود آلوده میکنند.
اما شادیی من این است که طبیعتِ آب
جاری بودن اوست؛ در جاری بودنش، لجن را با خود میبرد؛ در همان جاری بودنش لجن را
پراکنده میکند.
پس چه غم که طبیعتِ لجن چسبیدن باشد
به دیوارههای مسیر آب؛ به سنگهایی اگر چه نه چندان قشنگ و ناز، اما با این همه
از شفاف دیده شدن در آب، نشاط آورند در چشمم.
چه غم که طبیعتِ لجن چسبیدن است به
بوتههای شاداب سبز یا هر رنگ، که ناز میفروشند به آب، که خاصیتش بردن است و بردن
و بردن.
طبیعت است عزیزم!
طبیعت لجن این است!
ذات ِ لجن، هی، مدام، ته نشین شدن است.
گاهی فکر میکنم حتی لجن هم در جوار آب، محکوم به رسیدن
به کمالِ ِ آن زلالیی ناز است.
گاهی فکر میکنم برای ته نشین شدن از گند و گُه ِ خود است که هی
ذرات ِ وجودش را هوار میکند روی سنگریزهها و بزرگها، روی بوتههای ناز.
و بوتهها که شاخه و ساقه و برگ میدزدند
از زیر دستهای آب که هجوم میآورد، آلوده با لجن و قالب میگیرد تمامیی تنشان
را، محکوماند به بزرگواری و پذیرش ِذرات ِاین لجن.
چه غم که آنچه در حافظهی سنگ و برگ
و شاخه و ساقه باقی میماند عبور آب است و آلودگیی من از لّزِجیی لیزِ ذراتِ
پراکندهی لجن به تنم.
بعدها، باز، البته، دوباره، بدون شک،
زلالی است که ذرات ِلجن را به دیوارهها نشان خواهد داد و به سنگریزهها و درشتها،
که گاهی تا لمسشان نکنی نمیتوانی به وجود لایهی چسبیده ماندهی لجن روی سطحشان
پیببری.
نگاه آل احمد، گلشیری یا هر کس دیگری را بدون حقارت و خاکبرسری نقد کردن معلوم است که نشانهای از
تلاش فرهنگی است. اما طبیعتِ لجن این است که به هر چیز پاکیزهتر از خودش لایهای
از خودش بچسباند.
راستی یک جایی بنویس که فعلاً دورانِ ِ کُلاژ ِ شقیقه و گوز است.