الفبای بیفرهنگی
5
ستون داستان نشریهی
شهروند و ایرج رحمانی
یک جوک ِ خیلی قدیمی، خیلی تکراری هست که
احتمالا همه شنیدهاید. میگویند: یه یارو میره دم دواخونه، میگه آقا ببخشین نفت
دارین؟ دواخونهچی میگه نه. بعد، یارو وامیایسته کنار دیوار دواخونه میشاشه.
فرداش میآید باز میگه آقا ببخشین نفت دارین؟ دواخونه چی میگه نه. بعد یارو
دوباره وامیایسته کنار دیوار و میشاشه. دفعهی سوم تا میآد میگه آقا ببخشین...
دواخونهچی میگه برو شاشتو بکن، عمو!
البته این را نمیشود به ایرج رحمانی ربط داد، چون اولاً نرفته است دم داروخانه، دوماً اصلاً حرفی از نفت نزده است، اما با این همه نمیدانم چرا حس میکنم میشود یک چیزی در همین حدَ به ایرج رحمانی هم گفت.
حالا اگر بگویید چطور؟ من میتوانم بگویم
لطفاً این چند سطر را که من عکسش کرده ام بخوانید و به خط های قرمز و آبی که زیرش
کشیده ام یک کمی توجه کنید.

اگر کلمات معنایی داشته باشند، در این چهار
خط بالا که قرمز کردهام، کسی به اسم
ایرج رحمانی قرار است «متن فتوبیوگرافیکی»ی خودش را برای جمعی که لابد در محلی، یا
محفلی هستند به اسم «واژه» بخواند و بعدش قرار است برود سر نقل داستانی کوتاه به
اسم، حالا هرچی.
پس قضیه به این سادگی
است:
1-
خواندن
فتوبیوگرافی
2-
خواندن داستانی کوتاه
بعد وقتی نویسنده شروع میکند به خواندن،
میبینیم این فتوبیوگرافیی نویسنده تازه خودش چند قسمت است و این که میخواند تازه
قسمت اول است. یعنی یک چیزی حدود هفت هشت صفحهی اینترنتی میخواند (یا توی شهروند
مینویسد) و بعد هم تمام.
حالا سئوال من (خواننده) این است
که:
1-
بقیهی فتوبیوگرافیکی چی شد؟
2-
داستان کوتاهت کجا رفت؟
3-
برای این که این فتوبیوگرافیکی را به من (خواننده)
بیندازی، چرا بیخودی به زهرا کاظمی متوسل میشی؟
4- حالا گیرم با متوسل شدن به نام زهرا کاظمی این فتوبیوگرافیکی را به جای داستان به من (خواننده) انداختی، اما به قول شاعر: با دست انتقام طبیعت چه میکنی؟
5- راستی نکند این داستان بوده است و من این همه نفهم بوده بوده بوده باشم؟
دیگه این که از نویسندهای که این همه آگاه است که به خاطر مرگ زهرا کاظمی نباید لحظهای سکوت کند، بعید است که شعر سینهزنی زیر همان جملهاش بنویسد.
نه، ببین، وجداناً به این قشنگی میشود باهاش سینه زد:
پس عزا، برخود کنید، ای دوستان
زان که بد، مرگی است، این جور مُردنا
لازم به گفتن نیست که پس از ویرگول ها باید سینه زد.
دیگه این که مسئولان این نشریهی شهروند هم باید آدمهای جالبی باشندها که چنین داستانی را منتشر می کنند.
پس به سلامتیی آنها یک شعر سینهزنیی باحالتر مینویسیم که سال 1345 از مشد رمضان بهمن آبادی شنیدهایم. البته این برخلاف نوشتهی آقای رحمانی داستان هم دارد.
روز عاشورا بوده. یکی همان طور که داشته سینه میزده نمیدانم چه جوری میشود که کیسهی توتونش از جیبش میافتد زیر دست و پای سینهزنها و تا میآید خم شود برش دارد زیر پاهای سینهزنها گم میشود. خوب اتفاق است دیگر. بعد چون طرف خیلی آدم باخدایی بوده و معتقد و از این حرفها و نمیخواسته ریتم نوحه خوانی را بشکند با ریتم همان نوحه، که توی این سالها فراموش کردهایم میگوید:
یه کمی برو اوولاتر (آنورتر)
یه کمی بیا ایلاتر (اینورتر)
کیسهی توتون گم کردهام.
بعد یک بنده خدای دیگر که او هم خیلی آدم باخدا و معتقد و از این حرفها بوده و کیسه توتون را پیدا کرده بوده و گذاشته بوده توی جیبش، میگوید:
غم مخور غصه مخور
کیسهی توتونت لامِنه (تو جیب منه)
عید قربان مِنه
عید قربان مِنه