الفبای بیفرهنگی (2)
جوابی به یکی از سئوالهای شهریار مندنی پور در برلین، آدرس مرجع
شهریار مندنی پور رهنمود قشنگی میدهد به نویسندگان ایرانی که خیلی خوشم میآید روزی ده بیست بار از روش بنویسم و بگذارم روی سایت خودم و سایتهای دیگران. میگوید: حرفم اين است که آبروي نويسندگي داشته باشيم.
این جمله را من از میان جملههایش بیرون کشیدهام اما جملهی قابل تأملی است. اما در میان بسیاری از جملههای قابل تأمل او که گویا تکرار جملههای قابل تأمل نویسندگان ایرانیی دیگر هم هست یکی هم این است که: چه پيش آمده چرا ديگر نويسنده ايران آنچنان وزني که بايد داشته باشد ندارد؟
چیزی که برای من عجیب است این است که چطور آقای شهریار مندنی پور که خودش در ایران، در صفحهی اول کتابش به این سئوال جواب داده است، آمده است توی برلین و باز هم همین سئوال را از دیگران میکند؛ سئوالی که خودش نه تنها در صفحهی اول کتاب ارواح شهرزاد، که دست کم، ده، بیست بار در طول کتاب خیلی خیلی ناخودآگاه به آن جواب داده است.
حالا برای این که نویسندگان دیگر دوباره این سئوال را در برلین و کپنهاگ و پاریس تکرار نکنند من جواب ناخودآگاه ِ خود ِ آقای شهریار مندنی پور را این جا میآورم.
سئوال آقای مندنی پور: چه پيش آمده چرا ديگر نويسنده ايران آنچنان وزني که بايد داشته باشد ندارد؟
جواب ناخودآگاه آقای مندنی پور:
·

·
اگر جواب آقای مندنی پور روشن نیست یک نگاهی بکنید به کلمهی «بخش (جستار)» که مفرد است و نگاهی هم بیندازید به فعل آن «سخن میآورند» که جمع است و به یاد بیاورید که در دستور زبان فارسی حتی عملههای نافرهیخته هم اسم مفرد را با فعل جمع به کار نمیبرند، و این را البته خود ِ آقای مندنی پور در پاراگراف بعد ثابت کردهاست وقتی که مینویسد: «جستارهایی» و فعل جمع ِ «میکنند» را ادامهاش میآورد. تازه هیچ عملهای هم «بخش» را به جای «بخشی» در چنین جملهای به کار نمیبرد. «جستار» هم که اصلا در فرهنگ عملهها راه ندارد که ناچار باشند بدانند در این جمله باید «ی» ی نکره هم به دنبالش بیاورند و بگویند «جستاری» و تازه هر عملهای، دستور زبان نخوانده، عملهوار، درست حرف میزند.
اما خُب، خودمانیم، وقتی که حاصل کاشت و داشت و برداشت مندنی پور این باشد، اگر چه معلوم نمیشود که چه پیش آمده که اصول ابتدایی زبان فارسی این جوری ریدمون شده است، اما بدون شک معلوم میشود که چه پيش آمده، و چرا ديگر نويسنده ايران آنچنان وزني که بايد داشته باشد ندارد؟
موخره:
شاید بد نباشد به این اولین جملهی کتاب مندنی پور هم نگاهی بیندازید چون این جملهی آغاز کتابش هم یک بار دیگر به همان سئوال خودش جواب میدهد.

توضیح دادن راجع به این قسمت دیگر واقعاً توهین به خواننده است، چون هر خوانندهای میداند که «هزاران ساعت خواندن» یعنی خواندن همه چیز، و دیگر لازم نیست که کلمهی رمان و داستان و حکایت و فیلمنامه و سه تا نقطه را دنبالش بیاورد، و اگر سه تا نقطه را آورد دیگر لازم نیست که تئوری را دنبالش بیاورد و اگر تئوری را دنبالش آورد دیگر لازم نیست که فکر را هم پشتش بیاورد و اگر هم سه نقطه را آورد و هم تئوری را و هم فکر را دست کم دیگر دست از سر خوانندهی بیچاره بردارد و پرسش را در ادامهاش نیاورد و تازه هر خوانندهای اگر عمله نباشد، میداند که هر کسی برای نوشتن هر چیزی ناچار است بخواند و فیش برداری کند و بعد اظهار فضل و فضله کند.
عمله نویس: عمله این جا یعنی انسانی مثل همهی انسانها که از بد روزگار سواد نداشته باشد. البته عملههای دانمارکی اول باید 9 کلاس سوادشان را بخوانند و بعد بروند عملهگی، یعنی این عملهی ما فقط توی کشورهایی وجود دارد که نویسندگانش از نوع شهریار مندنی پور هستند، یعنی کشورهایی شبیه به ایران.
ورسیون اول:
الفبای بیفرهنگی 2
نگاهی به دوتا پاراگراف از کتاب ارواح ِ شهرزاد، نوشتهی شهریار مندنی پور
صفحه ی اول ِ متن ِ کتاب
مقدمه
1- عریضه ای برای این کتاب
این کتاب ثمرۀ کاشت و داشت و برداشت سالیان سالن از عمری است که با انتخاب و سرمستی – و لابد غروری و البته رنج و برزخآشامی و سرگشتگی – به داستان واسپرده شده است. حاصل هزاران ساعت خواندن و خواندن رمان و داستان و حکایت و فیلمنامه و ... تئوری و فکر و پرسش و در نهایت فیشبرداری است، از گاه نوجوانی و ابتدای دانایی به نادانی...
بخش (جستار) از این کتاب از سازههای داستان، مانند شخصیتپردازی (مخلوط / مرکب)، زاویه دید، جایگاه (زمان / مکان) و گوهر اصلی داستان: زبان... سخن می آورند؛ و علاوه بر اینها، جستارهایی، شگرد (تکنیک)های اساسی و شاید نگاهی تازه به شگردهایی از هنر داستاننویسی (تعلیق / اندروای مصنوعی و طبیعی... آن ِ داستانی... پلات روایت) را عرضه و پیشنهاد می کنند. سپس به نیت شناسایی پندار، کردادر و گفتار ادبیات داستانی ایران و به سودای بحث بر پرسپکتیو این ادبیات، چند نگره بر ادبیات ایران و گوهره (جنس، کارگرد، هدف...) ادبیات بر کف تقدیم نهاده می شود.در انتهای کتاب هم ضمیمهای هست که آشنایی با داستان نو را مقدمه می چیند و گرد اصطلاحات و اطلاعات داستانی و نقد میگردد؛ که پیشهناد می شود خوانندهای که آشنایی چندان با سازههای )عناصر) داستان ندارد، کتاب را از همین بهره آغاز کند.
در پاراگراف اول نویسنده ادعا میکند که این کتاب حاصل عمری تلاش اوست. حالا من کار ندارم که چطور یک نویسنده، هر که باشد، میتواند یک تنه، بدون ربط به دیگران، کاشت و داشت و برداشت کند و آن را به داستان واسِپُرَد، چون در مملکت نه چندان پُر گُل و بلبل ِ ایران، هر کاری ممکن است. اما نویسندهای تا این حد منحصر بهفرد است که انگار دیگران باید جلوش چندتایی لُنگ بیندازند، در اولین پاراگراف کتاب ریدمون میزند به کاشت و داشت و برداشت خودش و با یک کلمهی سادهی خواندن قر و اطواری درمیآورد که به قول خودش و با ترکیت کلمات خودش، چقدر خیلی مسخره است. یا باز با کاربرد کلمات خودش، ولی اما خیلی مسخره است. یا باز هم از خودش مثال بیاورم حالاها میشود به این گونه جملهها خندید.
توضیح این که این کلمات چقدر خیلی، ولی اما، حالاها، از نوآوریهای خود ِ آقای مندنی پور است و نباید با زبان پلنگ خانوم اشتباه شود.
قصد من فقط نگاهکردن به این دوتا پاراگراف بود، ولی اما آمدم یک کمی ادا اطوار درآورم و ناچار شدم چند صفحهای از کتاب جلو بروم و این چند مثال ِ بیمثال را هم از آقای مندنیپور بیاورم. پس ادا اطوار، نظم معمول جملههای مرا آشفته میکند و منی را که قرار است فقط راجع به این دوتا پاراگراف حرف بزنم، میبرد به حیطهی دیگری. یکی از اشکالهای مندنی پور در این دوتا پاراگراف همین است.
نگاه کنیم ببینیم خواندن یعنی چی و مندنی پور با کلمهی خواندن چه میکند.
من اصلا نمیخواهم وارد جزئیات صرف و نحو شوم. من فقط میخواهم از ابتدائیات نوشتن حرف بزنم. کلمهی خواندن، اگر قبل یا بعدش نوع مشخصی نیاید معناش خواندن ِ کلی است. میگوییم طرف خوب خوانده است. میگوییم عمری را با خواندن گذرانده است.
پس این جمله را بدون ادا اطوار این جوری میشود نوشت: حاصل هزاران ساعت خواندن از گاه نوجوانی و ابتدای دانایی به نادانی...
یا اگر خیلی دوست داریم ذکر کنیم چی و چی و چی را خواندهایم میتوانیم این جوری بنویسم: حاصل هزاران ساعت خواندن رمان و داستان و حکایت و فیلمنامه و تئوری و فکر و پرسش و در نهایت فیشبرداری است، از گاه نوجوانی و ابتدای دانایی به نادانی...
اما جملهی مندنی پور این است:
حاصل هزاران ساعت خواندن و خواندن رمان و داستان و حکایت و فیلمنامه و ... تئوری و فکر و پرسش و در نهایت فیشبرداری است، از گاه نوجوانی و ابتدای دانایی به نادانی...
دارم از ابتدائیات حرف میزنم. نویسندهای که حاصل یک عمر کاشت و داشت و برداشتش را میخواهد در اختیار دیگران بگذارد، ناچار است ابتدائیات زبان را رعایت کند. وقتی که نویسنده به ترتیب میشمارد که خواندن رمان و داستان و حکایت و فیلمنامه و تئوری و فکر و پرسش... آن خواندن اول توی این جمله چهکاره است؟ یا آن سه تا نقطه بعد از فیلمنامه؟ یک بار گفتی خواندن، که معناش میشود همه چیز را خواندهای، حالا اگر هم دوست داری یکی یکی بشماری، پس دیگر آن سه تا نقطه آن وسط چه کاره است؟
حالا تا اینجای کار عجیب و غریب بودنش آنقدرها به چشم نمیآید اما به پاراگراف بعدی نگاه کنید:
بخش (جستار) از این کتاب از سازههای داستان، مانند شخصیتپردازی (مخلوط / مرکب)، زاویه دید، جایگاه (زمان / مکان) و گوهر اصلی داستان: زبان... سخن می آورند.
1- بخش (جستار) اسم است و مفرد.
2- سخن میآورند، فعل است و جمع.
3- در هیچ جا از متون قدیم و جدید کسی به فارسی ننوشته و نمینویسد: بخش از این کتاب، یا جستار از این کتاب، بلکه نوشتهاند و مینویسند: بخشی (جستاری) از این کتاب ... سخن میآورد. والله، به جان مادرم زینب خاتون، اسم این کار نه نوآوری در زبان است و نه آشناییزدایی کردن در بیان.
4- در کجای ادبیات فارسی بخش/ جستار (که مفرد است) سخن میآورند،( که جمع است)؟ و جستارهایی، (که جمع است) شگرد (تکنیک)های اساسی و شاید نگاهی تازه به شگردهایی از هنر داستاننویسی (تعلیق / اندروای مصنوعی و طبیعی... آن ِ داستانی... پلات روایت) را عرضه و پیشنهاد می کنند. (که باز، جمع است)؟ حالا همهی اینها به کنار، خیلی دلم میخواهد یکی پیدا شود به من بگوید این جمله را چهطور باید خواند یا اصلا معنای این جمله چیست؟:
سپس به نیت شناسایی پندار، کردادر و گفتار ادبیات داستانی ایران و به سودای بحث بر پرسپکتیو این ادبیات، چند نگره بر ادبیات ایران و گوهره (جنس، کارکرد، هدف...) ادبیات بر کف تقدیم نهاده می شود.
منظورم این بخش از جمله است: بر کف تقدیم نهاده میشود.
به جان آقای مندنی پور، من پنجاه بار این جمله را خواندم و آخرش هم نفهمیدم ادبیات چطوری بر کف تقدیم نهاده میشود. اصلا این چه ترکیبی از ترکیبات کلمات فارسی است که فقط توی دکان آقای مندنی پور میشود سراغ گرفت؟
حرف من تکراری است. یعنی: حرفم اين است که آبروي نويسندگي داشته باشيم. (از سخنان مندنی پور).
حرف من تکراری است. یعنی میخواهم بگویم: چه پيش آمده چرا ديگر نويسنده ايران آنچنان وزني که بايد داشته باشد ندارد؟ (از سخنان مندنی پور).
----------------------
زیرنویس یکی دیگه:
راستی یکی هم می گفت اگر مندنی پور اندروای را می گذارد به جای تعلیق، چرا چشم انداز را نمی گذارد به جای پرسپکتیو. بعد همان یکی یک چیز دیگری هم گفت که من نمی دانم این جا بنویسم یا نه. اما حالا که آقای مندنی پور است می نویسم. آن یک چیز دیگری که آن یکی دیگر می گفت این بود که حالا که پرسپکتیو شیک تر از چشم انداز است بهتر است ساسپنس را هم بگذاریم به جای حالت تعلیق.
در ضمن یکی دیگر که رفیق آن یکی بود یک چیزی گفت که من گفتم این را بهتر است بروی به خود ِ مندنی پور بگویی.