الفبای بی‌فرهنگی 4  (اینک افغانستان در دانمارک)
 

 کتاب جدید آصف سلطان‌زاده را که دیدم، اول خوش‌حال شدم، بعد که به تیراژش نگاه کردم و دیدم همه‌اش 1100نسخه چاپ شده غمگین شدم، یعنی یادم آمد که قبل از انقلاب معمولا تیراژ سومین کتاب یک نویسنده، که چند داستان خوب نوشته باشد، بیش از این‌ بود.

بعد برای این که غمم را فراموش کنم، همین جوری کتاب را باز کردم و چیزی به اسم داستان ایستگاه را کم و بیش با فلاکت خواندم، بعد شبه داستان تاکسی‌ران اودنسه را با فلاکت بیش‌تری بالاخره تمام کردم و وقتی که به یک مشت کلمه کنار هم ردیف شده رسیدم به اسم نفیر خواب‌آور هی خواستم کتاب را ببندم، هی گفتم بگذار ببینم تا کجا می‌خواهد سقوط کند، و بالاخره وقتی به آن جا رسیدم که زن ِ افغانی‌ی داستان با رفیق دانمارکیش جلو بچه‌هاش و شوهرش رفت توی اتاق خواب و شروع کردند به زرپ زرپ کردن همدیگر... بله، به این جا که رسیدم، گفتم حیف کاغذ که صرف 1100 نسخه از چنین کتابی شده است.

با این همه دلم گرفت از این مثلا داستان‌های آصف که انگار از توی یکی از جنگ‌های مبتذل فارسی ی توی دانمارک (اسمش اصلا مهم نیست) جمع‌آوری شده است. آصفی که اولین کتابش برنده‌ی جایزه‌ی گلشیری بود و دومین کتابش دست کم یک داستان محشر دارد: نوروز فقط در کابل با صفاست.

به نظر می‌آید اطلاعات نویسنده از دانمارک چیزهایی است که از مسلمان‌های حزب‌اللهی‌ی افغانی‌- ترک- پاکستانی- عرب- ایرانی‌ی دانمارک شنیده است که همه چیز را با پیش‌داوری‌های حزب‌اللهی می‌بینند. کجا توی دانمارک یک دانمارکی می‌آید خانه‌ی دوست دخترش که شوهر دارد و دوتا بچه، جلو شوهر و بچه‌های یارو، می‌رود توی اتاق خواب و شروع می‌کند به کردن زن، و چنان جیر جیر تخت را بلند می‌کند که اگر داستان خوب نوشته شده بود حتماً مال من را هم راست کرده بود؟ درست است که به شوخی می‌گویند در دانمارک باکره پیدا نمی‌شود، اما دانمارکی‌ها تا این حد هم افغانی با زن طرف نمی‌شوند.

البته یک داستان خوان باهوش می‌تواند بگوید این دانمارکی‌ی خاص این داستان است. (بله اگر داستانی در کار باشد و تلاشی برای ساخت و ساز یک داستان.)

راستش این سه داستان آن‌قدر الکی و آبکی است که حیف است آدم وقتش را صرف توضیح دادنش کند، اما چون به نظر می‌رسد که نوشتن در خارج و چاپ کردن در ایران یک جور مبادله‌ی فرهنگی هم هست، این‌ها را می‌نویسم که یک وقت ایرانی- افغانی‌های بیچاره فکر نکنند این جا زنشان را جلو بچه ها و شوهرشان این جوری زرپ زرپ می‌کنند و بعد هم زنگ می‌زنند به پلیس و مرد افغانی‌ی بدبخت ِ غریب ِ خاک برسر ِ مفلوک را از بچه‌هاش جدا می‌کنند.

البته دارم غلو می‌کنم، در واقع در این مثلا داستان زن افغانی است که دانمارکی‌یه را می‌کشد روی خودش، و دانمارکی‌ی بیچاره وقتی که زرپ زرپ می‌زند به تاقش و از اتاق می‌آید بیرون یک کمی هم رنگش پریده است (الهی بمیرم برای این دانمارکی‌یه که این جوری زرپ زرپ - عین یک طالبانی لابد- کُس کرده و این جوری رنگش پریده!). خُب این دیگر یک کمی هم محشرتر است. در میان افغانی‌هایی که در این کتاب، در عهد بوق جسمی و فکری زندگی می‌کنند، ناگهان یک زن افغانی، یک دانمارکی را جلو شوهر و بچه‌هاش می‌برد توی اتاق خواب و زرپ و زرپ زرپ می‌کند. (البته در متن به جای زرپ زرپ نوشته شده است جیر جیر، دروغ چرا.)

با خواندن این کتاب آن آصف سلطان زاده که چندتا داستان محشر نوشته است، محو شده است و به جایش یک افغانی‌ی بی‌سواد کابلی‌ی با ذهنیتی کم و بیش طالبانی نشسته است که اصلا نمی‌داند دارد در حیطه‌ی ادبیات فارسی می‌نویسد و در این حیطه قبل از او در این خارج از کشور داستان‌ها نوشته شده است، حتی از هم ولایتی‌های خودش که افغانی هستند. نویسنده در این داستان‌ها همان قدر پخمه است که همان افغانی‌های بیچاره‌ی بی‌سواد گریخته از فلاکت‌های سرزمین ِ گوز ِ افغانستان.

در مثلا داستان نفیر خواب‌آور، از زبان یک افغانی می‌شنویم:

در کپنهاگ اگر گذار کسی افتاده باشد، در مرکز شهر، میدان شهرداری، ضلع جنوب شرفی، دو تا مجسمه برسکویی ایستاده‌اند هر دو شیپور در دست داشته‌شان را در هوا کرده‌اند و دهان گذاشته‌اند که بدمند. دمیده ندیمده طلسم شده‌اند. صدا رد سینه‌ی نوازنده‌ها و گلوی شیپور گره خورده است. مردم به شوخی می گویند که مجسمه‌ها در انتظار مانده‌اند که روزی اگر باکره‌ای معصوم از آن حوالی گذر کند، شیپورشان را به صدا در بیاورند. گره از گلو و مهر از لب بردارند و به جار زدن که هنوز می‌شود به نجات امیدوار بود و...صفحه‌ 101)

که البته می‌شود پذیرفت که این افغانی نداند که ماجرای این مجسمه و شیپورهاش یک شوخی‌ی دانمارکی است برای گفتن این که در دانمارک روابط جنسی آزاد است و به همین دلیل باکره پیدا نمی‌شود. یعنی در این شوخی نه از معصومیت خبری هست و نه از امیدواری به نجات و این حرف‌ها.

اما نویسنده هم بیش از همان افغانی راجع به دانمارک نمی‌داند و تصویری که از کپنهاگ می‌دهد در همان حد و حدود نادرست است. البته اگر نویسنده کپنهاگ خودش را می‌ساخت حرف دیگری بود، اما در این کتاب (دست کم در پنج تا از داستان‌هاش چیزی به معنای ساخت وجود ندارد.)

یکشنبه بعد از ظهر که می‌شود خیابان‌های کپنهاگ آرام آرام تبدیل می‌شود به شهر ارواح. دیگر از رفت و آمد آدم‌ها اندک اندک کاسته می‌شود تا این که در شهر کسی نمی‌ماند جز تک و توک رهگذر مستی با بوتل آبجو در دست. مغاره‌ای هم دیگر باز نیست به جز همین چندتا کافه که آن هم از سماجت چندتا آدم مست و نشئه به ستوه آمده‌اند. هی می‌نوشند و هی می‌نوشند و می‌خواهند که ته تمام بشکه‌های دنیا را در بیاورند. (صفحه 103)

اولا تصویر کپنهاگ کم و بیش این جوری است.

1-           معمولا تمام مغازه‌های عرب و افغانی حتی یکشنبه‌ها تا ده و گاهی یازده شب باز هستند.

2-           معمولا تمام شاوارما (کباب ترکی) فروشی‌ها که یا عرب هستند یا ترک حتی یکشنبه‌ها تا یازده، یا دوازده ِ شب باز هستند.

3-           معمولا تمام فروشگاه‌های سون ئلون در سراسر کپنهاگ شبانه روز باز هستند.

4-           معمولا خیلی از پمپ بنزین ها شبانه روز بازند و بعضی‌هاشان هم تا هشت یا ده شب.

5-           معمولاً کافه‌دارهای کپنهاگ از سماجت چندتا آدم مست و نشئه به ستوه نمی‌آیند، چون کسی که به کافه می‌رود اسمش مست نیست، و کسی است که می رود، می‌نشید و با یک آبجو ساعتی حال می‌کند. و توی کافه هم مهم‌ترین کاری که می‌کنند این است که مشروب بخورند و کوچک‌ترین سماجت ِ بی‌ربطی هم که نشان بدهند، اگر کافه دار یا گارسن بی‌کله باشد، عین بچه‌های میدان شوش ِ افغانستان، خودش پس کله‌ی طرف را می‌گیرد، می‌اندازد بیرون، اگر هم مثل من آدم حسابی باشد تلفن می‌زند به پلیس.

6-           معمولا کار کردن به عنوان بارمن هم کار است. تازه یکشنبه‌ها ‌به دلیل این که یکشنبه است و روز تعطیل است، طبق قانون کار، معمولا، حقوق کارکنان چند درصد بیشتر از روزهای معمول است و بعضی‌ها حتی به عمد روزهای یکشنبه کار می‌کنند که حقوق بیشتری بگیرند.

7-           معمولا این تصور افغانی- ترک- عرب - پاکستانی و گاهی ایرانی است که به کافه و به کافه رو ها به این شکل نگاه می‌کند.

 

حالا این‌ها که چیزی نیست، یک افغانی دارد توی یک کافه توی کپنهاگ آبجو می‌خورد. جلو بارمن ایستاده است. یادتان باشد بارمن دانمارکی است. یادتان باشد آقایی که خیلی از روزگار خسته است افغانی است، و زبان هم نمی‌داند. می‌گوید:

- یکی دیگر.

و ندا می‌رسد که:

- نوش!

آقا بارمن کپنهاگی، توی کپنهاگ، که فقط وقتی آدم گیلاس به گیلاس‌شان بزند می‌گویند سکول، یعنی همان به سلامتی‌ی فارسی‌ی خودمان، یک چیزی می‌دهد به مشتری و همین جوری هی پشت سر هم می‌گوید نوش!

حالا دیگر کارش با این مشروب از جرعه جرعه نوشیدن گذشته است و رسیده است به این که پیک را بالا ببرد و یک دم در گلو بریزد. آتش روی آتش.

- نوش!

سر که بچرخاند، اگر دوار سرش بگذارد، کسی در کافه نمانده است جز یکی شاید ویران‌تر از خودش که از پشت شیشه به خیابان خالی از سکنه می‌نگرد. ویرانه ویرانه.

- نوش! ‌(صفحه 104)

البته خواننده می‌تواند برای خودش خیال کند که افغانی‌یه، توی یک کافه، توی افغانستان است و بارمن دانمارکی‌ی ما هم توی افغانستان است و اصلا هم دانمارکی نیست و به فارسی‌ حرف می‌زند. یا این که می‌شود فکر کرد آقای افغانی‌ی خیلی خسته از روزگار، دارد یاد آن وقت‌هایی می‌کند که با رفقاش عرق سگی می‌خورده و صدای رفقای اوست که این جا توی دانمارک می‌گویند نوش. بله خواننده می‌تواند هر فکری دلش می‌خواهد بکند، اما نباید توقع داشته باشد که نویسنده هم از این جور فکرها کرده باشد. نه، از این خبرها نیست. متن طوری است که فقط می‌شود گفت بارمن است که می‌گوید نوش!

بعد، توی کپنهاگ، یک بار دیگر هم بنویسم، توی کپنهاگ بارمن چند بار می‌آید به افغانی‌یه می‌گوید زود باش می‌خوام ببندم، و بعد هم که یارو نمی‌خواهد زود باشد، یک بطر دیگر می‌گذارد جلوش و می‌گوید این بطر آخر است؛ دیگر وقت رفتن است. توی کپنهاگ و از این حرف‌ها؟

این‌جا معمولا سر ساعت می‌بندند. نه تنها با یک افغانی، که با خود دانمارکیش هم نه شوخی دارند و نه تعارف. ساعت کار که تمام شود یا باید بروی بیرون یا باید بخری و ببری. آن بارمنی که می‌آمد می‌گفت می‌خوام ببندم، مال داستان همینگوی بود و توی داستان یک گوشه‌ی پاک و روشن بود که البته به دقت و جمله به جمله ساخته شده بود نه توی این داستان باسمه‌ای و توی کپنهاگ امروز.

من خودم به دلیل وضع مالی زیاد کافه نمی‌روم اما این را می‌دانم که دست کم در کافه‌های کپنهاگ معمولاً اول پول را می‌گیرند، بعد آبجو یا ویسکی را می‌دهند دست آدم. ممکن است در شهرک‌ کوچکی که آصف در آن زندگی می‌کند کافه‌ای باشد که چون چهارتا مشتری‌اش را می‌شناسد، بعداً حساب کند، ولی توی کپنهاگ چنین جایی من تا به امروز ندیده‌ام.

مرد بلند شده و از دوران سر که تصاویر را در هر سو جا به جا می‌کند، چشم خمار می‌کند. ته بوتل را می‌کوبد روی میز.

- چقدر شد حساب ما؟ (صفحه 108)

گمانم آصف یادش رفته است که چند سال است توی دانمارک زندگی می‌کند یا چون مثل من زیاد با کافه سر و کار ندارد، نمی‌داند که آن جا که می‌شود مشروب خورد و بعد پول داد، دست کم توی کپنهاگ، کافه نیست، و رستوران است. یا شاید از بس که وطن پرست است و توی دانمارک به افغانستان فکر می‌کند، همه‌ی آدم‌ها و فضاهاش، حتی دانمارکی‌هاش، هنوز افغانی هستند. بد هم نیست البته. فقط یک کمی چُس‌ناله‌ی بیخودی‌ است که آی غریبم! آی توی غربتم! البته اگر آدم این جور چُس ناله ها را از این سبزی‌فروش‌های افغانی بشنود، خب، می‌گوید طرف کاسب است، این کلمات هم جزئی است از جور کردن جنس‌هاش، اما از نویسنده که بشنویم، دست کم این جوری، و این همه آبکی...

من شک ندارم که اسم کتاب هم به بدی‌ی همین سه داستانی‌ است که من از این مجموعه خواندم، و داستان اول و دوم که نیمه کاره ول کردم. اسم این کتاب به نظرم باید این باشد:

اینک افغانستان در دانمارک

دیگر این که من اگر مسئول آن کمون بودم که آصف سلطان‌زاده توش زندگی می‌کند، سه ماه حقوقش را قطع می‌کردم تا یک کمی برود زمین شویی کند تا متوجه شود که خیلی از زمین شوی‌ها و مستراح‌شوی‌های دانمارک دانشجوهای دانمارکی هستند و زمین شویی و مستراح شویی هم این جا عین بارمن بودن یک شغل است، و شغل هم این جا اگر آدم افغانی و ایرانی نباشد، البته عار نیست. و بد نیست آصف یکی دو بار هم تاکسی سوار شود تا شاید متوجه شود که یک راننده تاکسی آن هم توی دانمارک 450 کرون کرایه‌اش را ندید نمی‌گیرد، چون با پسر بچه‌ای طرف است که غریب افغانی است و چون خودش هم یک غریب دیگر از دور و برهای اهرام ثلاثه‌ی مصر است.

 حرف زدن راجع به داستان های خوب و شکافتن و توضیح دادنش آن قدر سخت نیست که حرف زدن راجع به شبه داستان، یا یک مشت کلمه که کنار هم چیده شده باشد به اسم داستان.