الفباي بي فرهنگي (ريدمون فرهنگي) 3


انتشارات افرا ماه گذشته مجموعه داستاني از من منتشر کرده است.
چون اين کتاب نوشته
ي من است، سعي مي کنم از جملهاي که بشود به گونهاي ديگر تعبيرش کرد پرهيز کنم. فقط چند صفحه از کتاب را اين جا مي گذارم و چند توضيح ضروري را مي نويسم.
 

حروفچيني و صفحه بنديي اين کتاب با کامپيوتر خودم و توسط خودم انجام شده است.
طرح جلدش را قادر شافعي زده است.
مسئول انتخاب کتاب و کارهاي تکنيکي
ي انتشارات افرا هم ساسان قهرمان (داستان نويس و شاعر و ويراستار مجله ي سپيدار) است.

يک صفحه از متن اصلي.

1- تمام صفحه‌ها روي برنامه‌ي وورد و بعد پي. دي. اف. به يک اندازه است.
2-اين صفحه‌ها فقط مي‌بايست پرينت شود و روي هم گذاشته شود و يک برش بخورد و بعد صفحه بندي شود براي چاپ.
3- چون چاپخانه به گفته ي خود ساسان قهرمان ايراني نيست، اين کار را بايد خود ساسان انجام مي‌داده است. (چون متن را به شکل پي. دي. اف. برايش فرستاده بودم، هيچ کار ديگري نمي‌شد با اين متن کرد، مگر پرينت کردن و چيدنش کنار هم.)

و اما چاپ کتاب اين ريختي است:
جلد کتاب بي نقص است.
قطع کتاب قرار بود نوزده و نيم در يازده و نيم باشد که فقط نيم سانت پهن
تر شده، و اگر يک سانت پهنتر شده بود، تازه ميشد مثل خيلي ايرانيهاي فرهنگي و غير فرهنگي بگوييم يکَي چشم گاوه.

من براي اولين بار در زندگيم دارم يک کتاب فارسي مي بينم که صفحههاي فرد آن سمت راست است و صفحههاي زوج آن سمت چپ.
از صفحه
ي پنج تا صفحهي 57 کتاب اين شکلي است: يعني متن گاهي 18 ميلي متر رفته تو گاهي 20 ميلي متر، گاهي 22 و گاهي 25 ميلي متر.

از صفحهي 59 متن کشيده شده به طرف بيرون و شده اين جوري: يعني بين 8 تا 10 ميلي متر.


از صفحه
ي 170 تا 219 دوباره متن رفته تو و اين جوري شده:


 

فاصلهي بالاي متن تا صفحهي 112 کم و بيش 20 ميلي متر است.

از صفحهي 113 تا آخر کتاب الله بختکي است؛ گاهي 10 ميلي متر است، گاهي 12 گاهي 15 

در شناسنامهي فارسي‌ی کتاب نوشته شده است همهي حقوق براي نويسنده محفوظ است.


در شناسنامه به لاتين نوشته شده است همهي حقوق براي انتشاراتي محفوظ است.


نتيجه:

در فضاي بي فرهنگي و بي پرنسيپيي ايراني جماعت آدم اگر بخواهد اين چيزها را خيلي جدي بگيرد، بدون شک عصباني مي شود و آن وقت بايد مثل بچههاي ميدان شوش ِ دوران ِ جواني ي ما بگويد:
جمال هر چي فرهنگي
ي اين جوري رو گوشکوب!
اما آدم بهتر است با اين چيزها همچين بيخيال رو به رو شود و براي اين که به ديگران هم ثابت کند که بيخيال است قاه قاه بخندد و يادي هم از ناصرالدين شاه بکند و در نهايت بگويد:
چه طوري تونستي اين جوري بريني به سقف، آقاي ساسان قهرمان؟

پیش نویس یک یادداشت برای خریداران این کتاب: 

 

عرضم به حضور خوانندگان خودم - که آن‌قدر بی‌شمار هستید که نمی‌دانم درکجای جهان پراکنده‌اید- به این کتاب من اصلا اعتماد نکنید.

یعنی اگر دل‌تان می‌خواهد به خاطر کنجکاوی آن را بخرید، مسئله‌ی خودتان است، اما این طور که من می‌بینم، انتشاراتی که الفبای ابتدایی‌ی نشر یک کتاب را در نظر نگرفته باشد و همه چیزش الله بختکی باشد، هیچ بعید نیست داستان‌های هر نسخه از کتاب هم همین جوری الله بختکی باشد و هیچ ربطی به من که اکبر سردوزامی هستم نداشته باشد.

البته سه نسخه‌ای که ساسان قهرمان برای من فرستاده است هر سه، یک جور الله بختکی است. اما بعید نیست سه‌ نسخه‌ای که شما می‌خرید یک جور دیگری الله بختکی باشد. شاید دلیل نوشتن این جمله‌ها این باشد که من، دیشب یک خواب بد دیدم و در این جور موارد من به خواب اعتماد دارم. خب، بالاخره آدم باید به یک چیزهایی اعتماد داشته باشد که دلش خوش باشد. خلاصه چون دیشب یک کمی توی فکر نسخه‌های این کتابم بودم، وقتی هم خوابیدم همه‌ی خوابم، خواب نسخه‌های همین کتابم بود.

اولین نسخه‌ای که دیدم، به جای این پلنگ خانوم که توی بغلم است، یک سگ بزرگ پشمالو بود. دومیش اصلا نه عکس من بود نه سگ و نه گربه، عکس این پیر زنه بود که توی کوچه پایینی می‌نشیند و نمی‌دانم چرا هر وقت مرا می‌بیند بی‌خودی چشم‌غره می‌رود. سومیش عکس این همسایه‌ی من بود که عین شاعرهای دوران گذشته است و انگار از بس با آدم‌های بی‌پرنسیپ رو‌به‌رو شده که ترجیح می‌دهد فقط با خودش حرف بزند. از دیدن این همسایه‌ام آن قدر خوشحال شدم که کتاب یادم رفت. آخر این تنها همسایه‌ی توی این کوچه است که من دوستش دارم. توی این کوچه فقط با من حرف می‌زند و با خودش. با خودش که حرف می‌زند این جوری است: همان طور که راه می‌رود، سرش را می‌آورد جلو، طوری که بالاتنه‌اش از کمر به سمت جلو کشیده می‌شود، و با توپ و تشر با موجوداتی که هر کسی نمی‌تواند ببیند حرف می‌زند. گاهی که بگو بخند می‌کند شق و رق است اما وقتی که دعوا می‌کند بالاتنه‌اش را آن جوری که گفتم به پیش می‌دهد. دعوا مرافعه‌کردنش یک جوری است که من اگر بخواهم ترجمه کنم این جوری است؛ خیلی تند تند باید بگویم: مادرقحبه‌ها، خواهرکسده‌ها، جاکش ها، شماها چه جور موجوداتی هستین؟

یک قدی دارد دو متر و بیست سانت، موهاش همین جوری ریخته تا روی شانه‌اش و چهره‌اش و حالت نگاهش وقتی که آرام است آن قدر مهربان است که خودش به خودی خود شاهکار است و آدم را از هر چه کتاب است بی‌نیاز می‌کند. این هر وقت مرا می‌بیند از دور ادا بچه‌ها را درمی‌آورد که یعنی دارد روی زمین دنبال چیزی می‌گردد و مرا نمی‌بیند، من هم یک‌بر، یک‌بر راه می‌روم و رویم را می‌کنم آن طرف که یعنی او را نمی‌بینم. بعد وقتی چند قدم از هم رد شدیم، من برمی‌گردم، او هم برمی‌گردد، آن وقت من ادای او را درمی‌آورم و مثل او به آدم‌هایی که فقط من و او می بینیم، می‌گویم مادرقحبه‌ها، خواهرکسده‌ها، جاکش ها، شماها چه جور موجوداتی هستین؟ و میروم طرفش و هر دو، جهان را فراموش می‌کنیم و همدیگر را بغل می‌کنیم و می‌زنیم به شانه‌ی هم.

حالا این بار برخلاف همیشه یک دفعه دیدم به جای این که همان اداها را دربیاورد یک نسخه از کتاب مرا دست گرفته است و هی بالا پایینش می‌کند که یعنی این دیگه چی چی‌یه؟ وقتی به‌ش نزدیک شدم دیدم ای داد بیداد، عکس یک کیر کج و کوله‌ی رنگی روی کتاب من است و همسایه‌ام دارد خیلی خیلی غضبناک نگاهم می کند. گفتم به جان تو این کیره مال سایت ساقی‌ی قهرمانه، اصلا ربطی به کتاب من نداره. یک دفعه دیدم این همسایه‌ی من تبدیل شد به مرتضی کرامتی، گفت حالا دیگه عکس کیرتو واسه ما می‌فرستی، نامرد؟ گفتم به جان تو، مرتضی، اینو من نفرستادم! گفت برو خوارکسده، دیگه این ورا پیدات نشه! گفتم کجا برم من تو این شهر غریب؟ گفت کسَ خوارت، برو هر جایی که دلت می‌خواد! گفتم مرتضی، به جان تو این عکس سایت ساقی قهرمانه! گفت برو خوارکسده! گفتم مرتضی، نامرد، من اصلا نمی‌دونم این خیابون اسمش چیه، اصلا نمی‌دونم کجا می‌شه یه مسافرخونه پیدا کرد، تازه انگلیسی‌مم خوب نیست. حالا تو دانمارک بودیم‌ها، توی همین کوچه‌ی خودمون، تو کپنهاگ.

خواب است دیگر، منطق خودش را دارد.

آدم توی کپنهاگ است اما هم‌زمان توی آمریکاست و زبان بلد نیست و تنها رفیق آمریکاییش هم می‌خواهد توی خیابان ولش کند، برود و آدم اصلا یادش نمی‌آید که به غیر از او هم دست کم دو سه نفر دیگر را توی آمریکا می‌شناسد. هیچی حالا ما هی می‌گیم مرتضی! مرتضی! اما آقا مرتضی تخم‌شو حواله می‌ده و می‌پره تو ماشینش و دِ برو که رفتی.

هیچی، حالا ما موندیم توی کوچه‌ی خودمون، که بی‌خود و بی‌جهت شده یکی از کوچه‌های آمریکای جنایت‌کار، و همین جوری فکر می‌کنیم که توی این شهر غریب با این انگلیسی‌ی الکن چه خاکی به سرمون بریزیم. بعد، همین جوری که دلمون گرفته بود و داشتیم واسه خودمون توی این غربت (که البته فقط توی خواب‌های ماست) پرسه می‌زدیم، دیدیم این سول سورت‌مون بازم سیبش تموم شده و راه افتاده دنبال ما. حالا توی خواب یه جوری دنبال من راه می‌آمد که انگار همیشه راه می‌آمده. گفتم بالاخره با ما رفیق شدی خوشگله؟ و دویدم رفتم بالا توی آشپزخانه و دوتا سیب دبش واسه‌ش قاچ کردم و آمدم گذاشتم کنار درخت و دوباره توی کوچه‌ی ناآشنای آمریکا سرگردان شدم.

بعد همین جوری عین ایرانی‌ها، بدون این که واسه‌ی این مملکتی که توش هستم کاری بکنم، الکی احساس غربت می کردم، یک جایی توی سانفرانسیسکو که عین جلو دانشگاه خودمان بود و بساط پهن کرده بودند، با نسخه‌ی دیگری از کتابم رو به رو شدم که اولش یک نسخه بود اما تا نگاهم را از روی آن یک نسخه برداشتم دیدم چندین نسخه است.

خواب است دیگر،منطق خودش را دارد.

نگاه کردم، دیدم هر کدامش یک طرح جلد دارد. روی یکیش به جای پلنگ خانوم نسیم خاکسار را بغل کرده بودم، روی یکیش آن عکسی بود که من و حسین ابیانه‌ای سال 51 گرفته بودیم و پشت سرمان هم عکس داش آکل روی دیوار اتاق بود. روی یکیش دیدم ننه‌ام دارد داریه می‌زند و می‌خواند لنگ لنگ کیشتون ِ علی جووی بمُرده. یکی هم یارعلی پور مقدم است که توی کافه شیش‌هزاری‌ی قبل از انقلاب نشسته و یک یارو بچه‌بازه هم رو‌به‌روش داره زاغ سیاهش را چوب می‌زند. یک نسخه هم توی فرانسه بود که عکس گربه‌ی تقی امینی روش بود و شاهرخ مسکوب کنار یک ستون کتاب ایستاده بود و با گلی ترقی و سه چهار نفر دیگر حرف می‌زد ولی حواسش به گربه‌ی امینی بود و تقی امینی داشت با چنگال غذا می‌گذاشت دهن گربه‌اش که سفید و پشمالو بود و به من می‌گفت می‌بینی به این می‌گن گربه.

بعد توی برلین بود یا فرانکفورت که باز یک نسخه دیگرش را دیدم با طرح جلد قادر شافعی‌ی خودمان و چنان خوش‌حال شدم که وقتی یارو گفت ده یورو همین جوری یک دویست کرونی گذاشتم توی دستش و کتاب را گرفتم.

حالا من کتاب را ورق می‌زنم می‌بینم همان کیر کج و کوله‌ی سایت ساقی قهرمان به اندازه‌های مختلف توش چاپ شده.

ورق می‌زنم می‌بینم نوشته بخشی از رمان به بچه‌ها نگفتیم، ساسان قهرمان.

ورق می‌زنم می‌بینم نوشته مصاحبه‌ای با رضا قاسمی.

ورق می‌زنم می‌بینم یک شعر بلند سی صفحه‌ای توش چاپ شده از میرزاآقا عسگری که وسط‌هاش را احمد شاملو نوشته است.

ورق می‌زنم می‌بینم نشریه‌ی باران شماره هفت، به سردبیری‌ی بهزاد کشمیری پور هم توی همین کتاب چاپ شده و توی یک صفحه‌اش هم کتاب من را معرفی کرده است که روش یک مشت شیشه‌ی آبجو شکسته است و عکسی که من نمی‌فهمم چیست و زیرش نوشته شده است لنگ لنگ کیشتون ِ علی جوویی بمُرده.

بعد دیگر عصبانی شدم و عین همسایه ام بالاتنه‌ام را دادم جلو و شروع کردم با خودم حرف زدن و تند تند راه رفتن.

همین جوری که می رفتم یک بار دیگر کتاب را باز کردم، این بار دیدم پشت جلدش عکس هوشنگ گلشیری دارد قاه قاه می‌خندد و می‌گوید شنیده‌م خوارت گاییده شده، اکبرم! از صدای قاه قاه او من هم شروع کردم به خندیدن، بعد نمی‌دانم چی شد که دوتایی شروع کردیم به آواز خواندن و همان شعری را خواندیم که ننه‌ام وقتی سرحال بود با یک چیزی داریه می‌زد و می‌خواند: لنگ لنگ کیشتون ِ علی جووی بمُرده.

خواب است دیگر، منطق خودش را دارد.

  

 -------------------------------------------------

زير نويس: در نسخه‌ي اولي که براي ساسان قهرمان فرستادم، اشکالي در تعداد خط‌ها در صفحه‌ي وورد بود، و چون هيچ فريادرسي نبود، ناچار براي ساسان توضيح دادم که اين مشکل در کتاب هست و لطف کن صفحه‌ها را از بالا ميزان کن. اما خوشبختانه به دليل عقب افتادن چاپ، متوجه شدم که رضا علامه زاده اين مشکل را حل کرده است، پس اين مشکل عجيب غريب هم به لطف او حل شد، و اين را براي ساسان هم نوشتم و او هم درست از همين نسخه استفاده کرده است، چون تعداد خط‌ها در صفحه‌هاي پُر مساوی است. یعنی صفحه‌هایی که متن فقط فارسی است و بدون حروف لاتین.